
صدای ما را از جای خاصی نمی شنوید...
این نوشتار به بررسی و نقد سه فیلم لندنی وودی آلن (امتیاز نهایی، خبر داغ، رویای کاساندرا) میپردازد
قاطعانه میتوان گفت بهترین فیلمی که آلن در لندن کارگردانی کرده امتیاز نهایی است. امتیاز نهایی یک ایدهی خوب دارد و این ایده همان چیزی است که در ابتدای فیلم توسط کریس (جاناتان ریس میرز) گفته می شود و همزمان تصویر رفتوبرگشتهای توپ تنیس از روی تور و برخورد توپ با تور و توقف تصویر را میبینیم در حالی که نمیدانیم توپ در زمین خودی به زمین میافتد یا در زمین حریف و برای فهمیدناش مجبوریم دو ساعت فیلم را ببینیم تا متوجه شویم که شانس در زندگی هر فردی مهمترین عنصر موفقیت است.
چه خوشمان بیاید چه نه، چه این ایده را قبول داشته باشیم و چه نه، آقای وودی آلن تمام مهارت و تجربهی سالیان خود را خرج کرده تا با نوشتن یک فیلمنامهی خوب که تمام اجزایش درست کار میکنند، این ایده را برای مخاطباش جا بیندازد. استفاده از عناصری چون بازی تنیس و اپرا که کریس را به خانوادهی کلویی (امیلی مورتیمر) وصل میکند، استفاده از حضور شخصیتها در گالری و تئاتر که به شهر لندن تا حدودی هویت میبخشد، استفادهای که آلن از حلقه به عنوان یک عنصر دراماتیک در پایان فیلم میکند، همه و همه مبین این هستند که آلن در پرداخت جزئیات فیلمنامهاش نکتهسنج و ریزبین و دقیق عمل کرده تا بتواند حرفاش را به درستی بزند و چهقدر هم خوب این کار را میکند.
در خبر داغ با یکی از آن کمدیهای وودی آلنی طرفیم که در آن عنصر فانتزی- آشنایی جو استرامبل (یان مکشین) با منشی قبلی پیتر لایمن در برزخ و فرار جو استرامبل از برزخ و رساندن خودش به جعبهی چینی (!)- نقش مهمی در به راه انداختن درام ایفا میکند؛ اما آلن به هیچ وجه از حضور این فانتزی سوء استفاده نمیکند تا بیتوجه به منطقی که در جهان اثر خلق میکند، ضعفهای فیلمنامهاش را بپوشاند. درام، سیر روایت منطقی خودش را دارد و بازگشتهای جو استرامبل فقط محرکهایی برای کشف ماجرا هستند که البته با پیگیریهای سیدنی (وودی آلن) به نتیجه میرسد.
سکانس پایانبندی فیلم یک پایانبندی توامان کمیک و تراژیک است و بسیار تاثیرگذار. در میان سه فیلمی که آلن در لندن کاگردانی کرد اغلب منتقدان به اتفاق رویای کاساندرا را بدترین فیلم این مجموعه دانستند و اغلب پاشنهی آشیل فیلم را پرداخت روابط خانوادگی فیلم، شبکه علت و معلولی وقایع و به طور کلی ضعف فیلمنامه دانستند.
بازی بازیگران به ویژه کالین فارل در نقش تری اگرچه خیرهکننده است؛ اما به دلیل این که روابط خانوادگی برای مخاطب ملموس و باورپذیر نمیشود نه قتل مارتین برن (فیلیپ دیویس) به دستور دایی هاوارد (تام ویلکینسون) با آن اجرای دم دستی مخاطب را تکان میدهد و نه قتل اتفاقی دوم که در آن یان (اوان مک گرگور) کشته میشود و وقتی برادرهای فیلم اسما برادرند و فقط پول و قتلی که برای پول میکنند، آنها را به هم وصل میکند، قتل اتفاقی دوم هم هیچ حسی را که حس باشد و فکر و ذهن مخاطب را درگیر کند به مخاطب منتقل نمیکند.
بگذریم از این که قایق تفریحیای که ناماش را گذاشتهاند «رویای کاساندرا»- که نام فیلم هم از همینجا گرفته شده است- هیچ کاربردی در سیر دراماتیک روایت ندارد و صرفا وسیلهای است که آلن به کمک آن در ابتدا و انتهای فیلم صحنه میآراید و قتل اتفاقی را در آن ترتیب میدهد تا فقط قابهای زیبا تحویل تماشاگرش داده باشد و دیگر هیچ. اگر عنصر اتفاق در امتیاز نهایی به دلیل کار کردن درست همه اجزای فیلمنامه خودش امتیاز محسوب می شد، در اینجا نهتنها امتیاز نیست بلکه فقط باعث فاصله گرفتن مخاطب از درام میشود: جور شدن اتفاقی پول برای خرید قایق، درست از آب درآمدن نقشهی قتل مارتین برن (کدام نقشه؟) به طور اتفاقی، کشته شدن برادر به طور اتفاقی.
وقتی همهی این اتفاقها صرفا کمک میکنند به گره افکندن و باز شدن گرههای داستان و به طور کلی به پیشبرد روایت راوی تنبل و بیحال قصه، مخاطب میفهمد که سرش کلاه رفته، اگر هم نفهمد حساش میکند و وقتی حس کند، فیلم را باور نمیکند و وقتی مخاطب فیلم را باور نکند دیگر آن فیلم، فیلم نیست و به درد نمیخورد. اتفاقی که با فیلم بعدی آلن، «ویکی، کریستینا، بارسلونا» در اسپانیا افتاد و در آن بارسلونا نه تنها یک شهر باشخصیت و موثر در روند داستان فیلم است بلکه حتی کارکردی مییابد در حد معرفی بارسلونا به عنوان یک شهر توریستی و جذب توریست برای این شهر، به هیچ وجه برای هیچ کدام از سه فیلمی که آلن در لندن به عنوان شهری که ماجرای داستان سه فیلماش در آن میگذرد، نیفتاد و لندن هیچ حضور باهویتی در این فیلمها ندارد و داستان این فیلمها در هر جای دیگری میتوانست اتفاق بیفتد.
نویسنده: مصطفی انصافی
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: alborz.hozehonari.ir