حوزه هنری البرز
← همه اخبار
نشست نقد قصه کوتاه «کابوس بانوی قصه‌ها»

نشست نقد قصه کوتاه «کابوس بانوی قصه‌ها»

۲ دی ۱۳۹۱کد خبر: 151014۲

گودرزی: انسان مدام در حال روایت کردن است.

  معتقدم اولین کاری که در نقد یک داستان باید انجام داد، تعیین گونه متن است. یعنی اگر ژانر اثر را تشخیص دهیم، آن گاه می توانیم بگوییم نویسنده چه عناصری را درست به کار برده و چه چیزهایی را درست به کار نبرده است. چه در میان آثار مدرن ها و چه پست مدرن ها، آثاری را می توان یافت که در خودشان متون گذشته را مورد بازخوانی قرارداده و تداوم بخشیده اند.

در این میان مدرن ها، از عناصر موجود در متون کهن استفاده می کنند و مفاهیم دیگری می سازند. در مقابل پست مدرن ها که قائل به فراداستان (متا فیکشن) هستند، به گونه دیگری عمل می کنند. آنان فراداستان را به دو دسته تقسیم می کنند. دسته اول فراداستان هایی هستند که در آن ها نویسنده ای در متن وجود دارد و درباره داستان نوشتنش داستان می گوید. دسته دیگر فراداستان هایی هستند که اصطلاحاً به آنها فرادستان های تاریخ نگارانه می گویند. این ها متون تثبیت شده ای همچون: هزار و یکشب، خسرو و شیرین، رستم و سهراب و... یا قصه هایی نظیر: زیبای خفته، سیندرلا و... را دستمایه قرار می دهند، ساختارش را می شکنند و با طنز ویرانش می کنند تا نتیجه معکوس بگیرند.

یعنی طنز و ساختارشکنی دو المان مهم این نوع فراداستان است، به طوریکه اگر هرکدام از آنها غایب باشد، فراداستان تاریخ نگارانه به معنای پست مدرنش به دست نمی آید. به عنوان مثال اینان عناصر جامعه جدید را در یک موقعیت اسطوره ای -که الان وجود ندارد- رخنه می دهند تا اصل قضیه را دست بی اندازند. چیزی که ما در اثر خانم بابایی با عنوان «کابوس بانوی قصه ها» مواجهیم، قصه ای است مدرن. مدرن بودنش به این دلیل است که نویسنده کوشیده تا با ادامه داستان های هزار و یک شب در اثرش، برداشت و شکل دیگری را به دست آورد. این همان مصداق یابی است که مدرن ها به دنبالش هستند. طنز و ساختارشکنی هم در اثر وجود ندارد. قصه بودنش هم به این دلیل است که شیوه روایت اش، انتخاب عناصرش و نمایش جهان داستانش، به کمک عنصر قدیمی قصه گویی صورت گرفته است.

به معنای دیگر شخصیت ها، حال و هوا و همه چیزش شبیه قصه هاست. می دانیم که قصه ها، شخصیت پردازی ندارند. مثلاً در قصه مطرح نمی شود که شاه این قصه چه تمایزاتی با سایر شاهان دارد. چیزهایی مثل تفاوت لحن هم مال قصه نیست. حتی قصه ها تشخص مکانی هم ندارند. یعنی ما با مکان هایی عام مثل روستا، شهر یا کاخ طرفیم.

همچنین قصه ها کلام محورند و بر نقل استوارند. نقل با روایت متفاوت است. روایت مسئله پیچیده تری است. روایت شناسان معتقدند هر انسان صاحب ذهن روایی است. به عبارت دیگر انسان راوی است. در واقع از زمانی که ذهن انسان قدرت تجزیه، تحلیل و استدلال را به دست می آورد، انسان شروع به روایتگری می کند. روایتگری یا روایت کردن به این معنا است که هر انسانی در مقابل هر رخدادی صاحب برداشت و دیدگاه شخصی است و آن را بیان می کند. مثلاً وقتی از دانش آموزی می پرسید چرا در فلان درس نمره قابل قبول نگرفته است، او برداشت شخصی اش از این رخداد را برای ما شرح می دهد. یا روایتگران معتقدند ما هنگام گوش کردن به گزارش یک بازی فوتبال، یک روایت را می شنویم.

حالا بهتر است ببینیم چرا آن چیزی که گزارشگر می گوید یک نوع روایت است؟ در حقیقت وقتی گزارشگری، بازی فوتبالی را برایمان گزارش می کند، در آن واحد شاهد همه نقاط زمین فوتبال نیست. او قسمتی از زمین فوتبال را گزارش می کند که از منظر خودش اتفاق ویژه ای در آن در حال وقوع است. در این میان او از چیزهایی نظیر حرکت بدون توپ برخی بازیکنان غافل می ماند. پس او چیزی را که توجه اش را جلب می کند، برای ما روایت می کند.

ما در کل زندگی امان در حال روایت هستیم. یعنی مدام با تفکر، اندیشه و امیالمان دیدگاههای خود را بیان می کنیم. از این رو روایتگران قائل به دسته بندی هایی نظیر: روایت علمی, روایت دینی, روایت فلسفی, روایت ادبی و... هستند. مثلاً در روایت ادبی مسائلی نظیر: وجود راوی، وجود مخاطب( سمت روایت)، قصه یا موضوع روایت و پیش اندیشیدگی پیش می آید. که این آخری بحث مفصلی را می طلبد. در این میان فرانسوی ها معتقدند، روایت یعنی کنش. یعنی عمل.

روایت حرکت افقی داستان است و آن چیزی است که در تقابل با توصیف قرار می گیرد و زمان را در داستان پیش می برد. ولی در کل روایت ادبی به مجموع کنش و توصیف گفته می شود. وقتی قصه کوتاه «کابوس بانوی قصه ها» را می خوانیم، پی می بریم که شهربانو همان شهرزاد قصه گوی هزار و یک شب است. اولین مسئله ام با این قصه این است که چرا باید اسم شهرزاد را به شهربانو تغییر دهیم در حالی که این قصه تداوم متن کهن هزار و یک شب است. پس چرا نویسنده، با نامگذاری متفاوتی خواسته ذهن خواننده را از متن اصلی منحرف کند؟ شهرزاد در هزار و یک شب و شهربانو در این قصه هر دو صاحب اقتدارند.

روایتگرها با توجه به قصه های هزار و یک شب می گویند که روایت می تواند مرگ را به تعویق بیاندازد! همانطور که شهرزاد موفق شد مرگش را به تعویق بیاندازد. پس قصه گفتن چنان اهمیتی دارد که می تواند به زندگی معنا بدهد. در تاریخ ادبیات خیلی از نویسندگان بودند که پیش از نویسنده شدن قصد خودکشی داشتند ولی با داستان نویسی از این تصمیمشان صرفنظر کردند.

اقتدار شهربانو در قصه اخیر فراتر از اقتدار شهرزاد قصه گو است. یعنی فراتر از مهار شاه، در این قصه شهربانو می تواند مردگان را با تبدیل کردن به متن؛ جاویدان کند و زندگی از دست رفته را در شکل تغییریافته ای به آن ها باز می گرداند. مسئله دوم، نتیجه این قصه است. چرا باید زنان قصه، عطای جاودانگی را به لقایش ببخشند؟! جاودانگی برای مردگان می توانست بالاترین دستاوردشان باشد. حتی دلسرد شدنشان از شهربانو هم توجیه دقیقی ندارد. شهربانو کار دیگری از دستش بر نمی آمد که زنان به این نتیجه می رسند که دیگر آبی از او برایشان گرم نمی شود.

شهربانو تمام کاری که می توانست انجام دهد این بود که با تعریف کردن قصه، گریه شاه را دربیاورد و او را از کاری که کرده پشیمان کند. بنابراین تصورم این است که نویسنده تا حدی صاحب دیدگاهی محافظه کارانه و ارتجاعی است. چرا می گویم محافظه کارانه و ارتجاعی؟ مدرن ها معتقدند ما چیزی به نام واقعیت داریم و در مقابلش متن (بازآفرینی).

سؤالی که پیش می آید این است چه چیزی واقعیت است و چه چیزی متن و کدام یک بر دیگری ارجحیت دارد؟ واقعیت محورها معتقدند واقعیت برتر است. چون به عنوان مثال ما در واقعیت است که دچار ظلم و ستم می شویم و رنج می کشیم پس در متن نمی توانیم این تجربه ها را داشته باشیم. در مقابل کسانی هستند که معتقدند اصل لذت متن است و متن ها هستند که شیوه زندگی ما را تعیین می کنند. شاید شنیده باشید که حتی در عامه مردم گفته می شود که: «عاشق شدی چون زیاد کتاب خوندی!» دقیقاً روایت شناسان هم بر این باورند که کسی که متن شاعرانه، عاشقانه و امثالهم را نخوانده باشد نمی تواند مفهوم درستی از عشق را تجربه کند.

البته شیوه های عاشقی در نسل ها و ادوار مختلف تغییر می یابد. گوستا فلوبر می گوید: در جهان مدرن عاشقی هم مفهوم خودش را از دست داده است! اما حقیقت این است که در جهان نو، چیزهایی مثل سینما و ادبیات نقش تعیین کننده ای در رفتار بشر دارند. مثلاً مشاهده می شود که تماشاگران سینما گاهی دوست دارند ظاهرشان را شبیه فلان بازیگر سینما درست کنند.

با این همه خواننده از متن قصه «کابوس بانوی قصه ها» اینگونه نتیجه گیری می کند که زنان قصه ستم دیده اند و انتقام حقیقی اشان با جاودانگی در متن گرفته نمی شود. لذا مردگان با وضع فعلی اشان کنار می آیند. این در حالی است که بهترین کار برای کسی که دستش از دنیا بریده است این باشد که قصه سرنوشتش به گوش دیگران و نسل های آینده برسد.    

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://alborz.hozehonari.ir/s/2452ZMN

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: alborz.hozehonari.ir