
بر پل که مانده بیشکستن؟
یادداشتی در معرفی و نقد مجموعهداستان «فارسی بخند» اثر سپیده سیاوشی به قلم مصطفی انصافی
مجموعهداستان «فارسی بخند» اولین مجموعهی سپیده سیاوشی است که سال 90 توسط نشر قطره و انتشارات ترگمان منتشر شده است. مهمترین مولفهای که میتوان در داستانها پیدا کرد- با این که داستانها اغلب از مضامین و ایدههای متفاوت بهره گرفتهاند- مفهوم ارتباط آدمها با یکدیگر در یک زمان و مکان مشخص و بحران در این روابط است. نمونهایترینشان هم یکی از بهترین داستانهای مجموعه یعنی «فارسی بخند» است که اصلا دغدغهی ارتباط دارد. ایرانی مهاجر داستان از یک طرف جس را دوست دارد و از طرف دیگر نمی خواهد با یک زن خارجی ازدواج کند، آن هم صرفا برای ماندن در کشور بیگانه: «...دوست دارم بگویم که حتی نگاه هم زبان دارد. یاد چشمهای جسی میافتم... چشمهای قشنگی دارد، اما چشمهایش بیشتر از آن که با آدم حرف بزنند نگاهت میکنند. نگاه خالی. باید جمله را ببرم به زبان مشترک و به او تحویل دهم که او هم ببردش توی مغزش و تکهپارهاش کند و جایش بدهد توی آن مربعهای توخالی زبان خودش و آخرش یک لبخند بزند.» در این داستان زبان به عنوان مهمترین ابزار ارتباطی بشر تبدیل میشود به دیوار، به مرز. سیاوشی آنتیتز این نگاه را در حرفهای هومن در آخرین داستان مجموعه یعنی «قرمز خاکی»- که البته داستان خوبی نیست- ارائه میدهد: «"باید از حصاری که دور خودت کشیدی دربیای، مرزهای خاکی نمادن همه" و با انگشت به سرش اشاره کرد و گفت: "مرزها رو این میسازه."» همین نشان میدهد که نویسنده دغدغهی ارتباط را دارد. در داستان «همهی زن ها شبیه به هماند» ارتباط بین پسری در آستانهی ازدواج با مادرش مطرح میشود؛ مادری که سالها پیش از پدر طلاق گرفته و شناخت پسر از مادر محدود میشود به شنیدههایش از پدر. در «خواهری» که به نظر نگارنده بهترین داستان مجموعه است ارتباط دو سه نسل با یکدیگر مطرح میشود و در داستان «از آخر به اول» ارتباط دو دوست. یکی از نقاط قوت این داستانها این است که پیش از مفهوم ارتباط، شخصیتها خوب ساخته و پرداخته شده اند. وقتی شخصیت ها خوب ساخته می شوند حال ارتباط معنا پیدا میکند. بی شخصیت، بی انسان، ارتباط انسانی معنا پیدا نمیکند. وقتی ارتباط ساخته شد حالا میشود راجع به بحرانهای این ارتباط هم حرف زد. داستانهای «خوبی عزیزم؟»، «تاریکی» و «قرمز خاکی» از همین عدم شخصیتپردازی درست ضربه میخورند؛ با این که داستانها همچنان حول محور ارتباط شکل میگیرد. داستان «قرمز خاکی» با زاویهی دید اول شخص دو راوی روایت میشود: خواهر و برادر، سمیرا و مهدی. هر دو دقیقا یک واقعه را تعریف میکنند. اما انگار نه انگار که دو شخصیت، با دو جنسیت مختلف، با دو دنیای متفاوت دارند یک واقعه را روایت میکنند. در دل این روایت هیچ چیز از سمیرا نمیفهمیم. نمیشناسیماش. نه دلیل رفتناش را میفهمیم را نه دلیل برگشتناش را. نه دلیل اخراجاش را از دانشگاه میفهمیم و نه نوع و اندازه ارتباطش را با هومن. خوب پس چه داریم توی داستان؟ چند تا خاطره که به داستان فضای احساسی و نوستالژیک میبخشد و دیگر هیچ. برعکس در داستانی مثل «خواهری» که اصلا لازم هم نمیبیند ادای مدرن دربیاورد و یک بار ساقی راوی باشد و بار دیگر خاله، مادربزرگ ساقی هم که یک شخصیت فرعی است خوب پرداخت میشود. شخصیتپردازی خوب و بد خیلی قابل تفکیک نیستند و مرز مشخصی هم ندارند. آن چه که مثلا باعث میشود در این داستان شخصیت مادربزرگ ساقی ساخته شود "چه میدانم" اش است که هر بار یک معنی میدهد و "الله اکبر" بلندش وسط نماز که مثل مادرهای نگران هم حواساش به زنگ تلفن هست و هم اجاق گاز و هم به جر وبحثهای ساقی و خاله. یا همین که با گوشه چادر نمازش در قابلمه را برمیدارد. همین ها هستند که شخصیت را میپردازند. جزییاتی که در اوج سادگی به شدت کمک میکند به ارتباط مخاطب با شخصیتها و هم . ارتباط ساقی و خاله هم از این جهت ملموس و واقعی میشود که دنیای متفاوت ساقی و خالهاش و دنیای متفاوت مادر ساقی و خالهی ساقی، در داستان ساخته میشود و از کنار این ساخته شدن آدمها و روابطشان حالا دختری را میبینیم که مثل مادرش کمی طغیانگر است. از آن طرف تحت فشار خالهای است که چون دوستاش دارد و احساس مسئولیت هم میکند نمیخواهد ساقی رابطهای از جنس رابطهی مادر و پدرش قبل از ازدواج داشته باشد. در روزهایی که داستان کوتاه نبض ادبیات فارسی است و دارد بیرمق میزند، خواندن چند داستان خوب مجموعهداستان «فارسی بخند» لذتبخش است و پیشنهاد میشود.
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: alborz.hozehonari.ir