
یادداشتی بر داستان کوتاه شهری چون بهشت
یادداشتی بر داستان کوتاه «شهری چون بهشت» نوشته:زنده یاد سیمین دانشور به قلم مصطفی انصافی
شهری چون بهشت مجموعهداستانی است که سیمین دانشور در سال 1340 برای اولین بار آن را منتشر کرد؛ شامل ده داستان است که این نوشته قصد دارد به نقد داستان اول آن یعنی «شهری چون بهشت» با رویکرد فرمالیستی (نقد نو) بپردازد.
جرمی هاوثورن (Jeremy Hawthorn) در کتاب Studying the novel: An Introduction مینویسد: «"منتقدان نو" از پذیرش آن چه به اصطلاح اطلاعات بیرونی یا خارجی نامیده میشد کمابیش به طور کامل سرباز زدند و صلاح را در این دانستند تا در انزوایی نسبی بر "خود اثر" دقیق شوند. آنان اغلب به "خوانش دقیق" بخشی از اثر متوسل میشدند و این کار را نوعی روش قلمداد میکردند. در خلال این خوانش، به جزییات کامل آن بخش کوچک از رمان وارد میشدند و به گونهای به "عناصر داستان" توجه خاص روا میداشتند.»
در این نوشته، نگارنده قصد دارد آن عناصری را که در این داستان نقش محوریتری نسبت به عناصر دیگر دارند مورد بررسی قرار دهد: شخصیتپردازی، شیوهی روایت و استفاده از زبان به عنوان یکی از عناصر داستان.
در «شهری چون بهشت» چهار خانواده هستند که داستان را پیش می برند: 1- مهرانگیز و مادرش باجی دلنواز 2- خانوادهی علی شامل علی و پدر و مادر و دو خواهرش. خانوادهی نیر شامل پدر و مادر که بعدا جناب سروان و بیژن هم به آنها اضافه میشوند. آقابزرگ و خانم بزرگ که پدر و مادر منورخانم و مادرعلی هستند و باجی دلنواز خدمتکار آنها بوده. از بین این شخصیتها مهرانگیز و علی و نیر شخصیتهای اصلی داستان هستند. از میان این شخصیتها بهترین شخصیتپردازی را مهرانگیز دارد و البته نیر .
در این داستان علی خیلی به ما شناسانده نمیشود. البته به دلیل این که زاویهی دید داستان سوم شخص محدود به ذهن علی است با او به شدت همذاتپنداری میکنیم. با او همراه میشویم. در درد و رنجاش سهیم میشویم. اما خیلی نمیشناسیماش. بر عکس مهرانگیز را خوب میشناسیم. نیر را خوب میشناسیم. شناختن اصلا به این معنی نیست که بدانیم مثلا علی یا نیر چه غذایی دوست دارند. شناختن یعنی دیدن تصویری از جزییات رفتاری یک شخصیت. مثلا در شخصیت نیر از این تصویرها داریم.
در یک صحنه از داستان در زمان نوجوانی علی و نیر علی دارد ادای معلم تاریخاش را درمیآورد و در همین صحنه چنین تصویری از نیر ارائه می شود: «نیر با وجودی که از علی رو میگرفت اما وقتی از خنده پیچ و تاب میخورد چادر از سرش میافتاد. بزرگ شده بود و عشوهگری می کرد.»
این را هم باید اضافه کرد که اصلا قرار نیست تمام پرسوناژهای داستان تبدیل به کاراکتر (Character) شوند. در خیلی از داستانها اغلب شخصیتهای فرعی در حد تیپ باقی میمانند. اما در این داستان خیلی از شخصیتها تیپ هم نیستاند. پدر و مادرعلی به این دلیل که در روایت سهم بزرگی دارند باید بیشتر به مخاطب شناسانده شوند. به ویژه مادر که ظالم داستان هم هست و نقش محوری در پیشبرد روایت دارد؛ مادر، نهتنها تبدیل به تیپ مادر ظالم نمیشود بلکه از اواسط داستان به کل رها میشود. در عوض قابلهای را که مادر علی برای مهرانگیز میآورد میشناسیم، طی یک تصویر قدرتمند: «چند روز بعد زن قلچماقی که موی قرمز و دست و پای حنابسته داشت به خانهی آنها آمد.» و کمی بعد: «عاقبت زن قلچماق به آشپزخانه آمد. دستش را به کمرش زده بود و میگفت: "میآی یا بیام؟" مهرانگیز را کشانکشان به ارسی برد و در را از پشت چفت کرد.»
این صحنه یکی از بهترین صحنههای داستان است. در همین صحنه دو خواهر علی در گوش هم پچ پچ میکنند و میزنند زیر خنده. این یکی دیگر از آن جزییات رفتاری است که تصویری از دو خواهر علی در ذهن مخاطب میسازد. منور خانم هم مثل مادر علی در اواسط داستان رها میشود.
رها شدن شخصیتهایی که پیش از این تاثیر زیادی در ماجرا داشتهاند از بزرگترین ضعف های داستان است. داستان از نظر زمانی به صورت خطی روایت می شود.
نویسنده، سلسلهی کنشهای داستانی را به صورت کلاسیک پشت سر هم و به ترتیب رویداد میآورد. از این رهگذر دو اتفاق میافتد: 1- گذر زمان از کودکی تا پیری و ختم شدن آن به مرگ پررنگ میشود. 2- مخاطب متوجه انتقال بدبختیهای باجی دلنواز به مهرانگیز میشود. این حرف اصلی داستان است: ظلم طبقهی فرادست به فرودست و انتقال بدبختیها و بیچارگیها از یک نسل به نسل بعد.
استفادهی نویسنده از عنصر "هرم" که در این داستان، نماد ظلم به فرودست است مخاطب را به این میرساند که بدبختی و بیچارگی- آن گونه که مهرانگیز بدبخت و بیچاره است- عمری به اندازهی تاریخ دارد و هر نسل بار بدبختیهای نسل قبل از خودش را به دوش میکشد.
روایت داستان، زمانی طولانی را دربر میگیرد. چیزی حدود پانزده سال شاید. این زمان، برای داستان کوتاه زیاد است. در نتیجه نویسنده مجبور به استفاده از یک تمهید قدیمی میشود. در روایت داستان گسستهای زمانی داریم. هر از چند گاهی مربعهایی قرارداده شدهاند که مثل یک کات یا فید در فیلم، ما را از یک سکانس (یعنی از یک زمان و مکان مشخص) به سکانسی دیگر (یعنی زمان و مکانی دیگر) منتقل میکنند. این تمهید در رمان با توجه به فصلبندی رمان تمهید خوبی برای انتقال زمان است. اما در داستان کوتاه خیلی خوب نیست. باعث پرش ذهن مخاطب میشود.
با این حال روایت ریتم خوب و یکدستی دارد. داستان از یک روایت تودرتوی هزارویکشبی استفاده میکند و طی قصههایی که مهرانگیز ابتدا برای علی و سالها بعد برای بیژن میگوید، قصهی زندگی باجی دلنواز و قصهی نورالصبا در دل داستان روایت میشود. این را هم مد نظر داریم که قصهی علی و نیر به موازات قصه ی مهرانگیز راویت می شود. چهار داستان در یک داستان.
گفته شد که داستان میخواهد به مخاطب برساند که چگونه بدبختی از یک نسل به نسل بعد منتقل میشود. در همین راستا دانشور مهمترین شگرد فرمال خودش را رو میکند. شگردی که طی آن دانشور از امکانات زبان استفاده میکند تا به منظور خویش دست یابد. زمان افعال شروع داستان ماضی استمراری است: «هر شب مهرانگیز که دختر سیاهی بود میآمد و در اتاق بچهها میخوابید.» داستان اصلی، اغلب با همین فعل و البته فعل ماضی ساده روایت میشود. اما مهرانگیز قصههایی را که برای بچهها میگوید با فعل مضارع روایت میکند. روایت با فعل مضارع، تاثیر فعل را تا زمان حال میکشاند و این، دقیقا در خدمت محور اصلی داستان است: انتقال بدبختی و بیچارگی از باجی دلنواز به مهرانگیز. حتی آنجا که مهرانگیز قصهی شهر نورالصبا (آرمانشهر- شهری چون بهشت) را با فعل مضارع روایت میکند آرزویی را میسازد که از گذشته برای مهرانگیز و امثال مهرانگیز تا به امروز بوده است. این ویژگی فعل مضارع است؛ در حالی که روایت با فعل ماضی ساده تاثیر رویداد را پایانیافته در ذهن مخاطب میسازد.
در «شهری چون بهشت» دیالوگها خیلی خوباند. یکی از بهترین صحنههای داستان رساندن خبر مرگ مادر مهرانگیز به مهرانگیز است. مهرانگیز حمام است و خبر مرگ مادرش را علی و شوهرخالهاش میرسانند. اولا توجه داریم، علی که زاویهی دید، محدود به اوست در صحنه حضور دارد؛ در تمام صحنهها حضور دارد، حتی وقتی مهرانگیز سر خاک مادرش میرود. صحنهی بعد از خبررسانی، صحنهی خانهی منور خانم است. علی و نیر خردسالاند. «علی پرسید: باجی دلنواز مرده؟ نیر گفت: ها بله، حالا میخوان ببرنش حمام.» مهرانگیز حمام بوده که خبر مرگ مادرش را بهاش میرسانند. با دیالوگ خیلی خیلی خوب نیر، بین زندگی مهرانگیز که حمام بوده و باجی دلنواز که میخواهند ببرندش غسالخانه اینهمانی میشود و این بار دیالوگ در خدمت مضمون اصلی داستان است.
بهترین، زیباترین و شاعرانهترین صحنهی داستان در ارتباط با نیر اتفاق میافتد. حواسمان هست که این اتفاق در دل «زبان» و با استفاده از امکانات «زبان» میافتد. نیر تازهعروس که گل شمعدانی قرمز زدهاند به سرش به همراه دامادش در حجله هستند. خانمها میخواهند دست عروس و داماد را در دست هم بگذارند. نیر از این وصلت ناراحت است. نویسنده به نقل از مهرانگیز مینویسد: «آخرعاقبت دوماد زورورزی کرد و دست نیرخانمی رو گرفت. یه گل شمعدونی افتاد رو تخت.» افتادن گل شمعدانی بر تخت دو استعاره میسازد: 1- مراسم شب زفاف در حجله. 2- افتادن گل به معنای پرپر شدن و از دست رفتن. هر چند در این نوشته نقدهایی به «شهری چون بهشت» وارد شد، اما این داستان، داستان خوبی است که فرم آن به درستی و نیکویی بر اساس آن چه که قرار است به مخاطب القا شود، ساخته شده است.
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: alborz.hozehonari.ir