حوزه هنری البرز
← همه اخبار
ناظر

ناظر

۶ مهر ۱۳۹۱کد خبر: 150968۲

داستان ناظر اثر خانم آزاده اسلامی، نقد شده در کارگاه داستان

رئیس جدید که آمد، از کرامت انسان حرف زد و نامه داد که فورا ، تمام دوربین‌ها و شنودها جمع شود.

چند روز اول در پوست خودمان نبودیم. اداره پر شده بود از هیاهو و نشاط. گمان کردیم اتفاق خاصی افتاده است.

بلند بلند حرف می زدیم و می خندیدیم. آنها که جوان تر و شوخ طبع بودند، به سقف که پر بود از جای خالی دوربین ها، نگاه می کردند و شکلک درمی آوردند و بعد در و دیوار از خنده های ریز و درشت بچه‌ها می لرزید.

همه ریسه می رفتند مگر منشی جوانی که گوشه ای پشت میز با کاغذهای سفید و سیاه ور می رفت.

من و خانم منشی تا غروب توی اداره می ماندیم. من حسابدار بودم و مسئول و او برای اضافه کاری مجبور بود بماند. گاهی، اگر فرصتی پیدا می شد، چایی مان را با هم می خوردیم و او از دختر کوچکش که آسم داشت و از شوهرش که راننده بیابان بود می گفت و من از قسط های عقب افتاده بانک و دلشوره های همسرم برای کنکور دوقلوهایمان. گاهی هم جکی برایش می گفتم تا خنده به لب های بی رمقش کمی رنگ دهد و بعد، غروب که می شد و سیاهی از لای کرکره های پنجره، تو می لغزید، اگر ابری بود و برف و بارانی، تعارفش می کردم که تا جایی برسانمش و او ساده و راحت می پذیرفت و هر دو می رفتیم و اداره می ماند و دوربین هایی که مراقب ما بودند.

حالا یک هفته گذشته بود که جای خالی دوربین‌ها و شنودها را نگاه های سنگین مان گرفته بود. اداره از بعد از ظهر خالی می شد و من و خانم منشی می ماندیم و جای خالی دوربینی، که حالا نبود تا مراقبمان باشد.

دیگر نه چائی اش را با من خورد و نه تعارفش کردم برسانمش و نه از دختر کوچکش پرسیدم و نه از دلشوره های زنم، خواست بداند. هر دو کز می کردیم توی خودمان و کمترین کلمات، بین ما می گذشت. چقدر دلم می خواست، دوباره سقف پر می شد از چشمهایی که مرا بپاید و دیوار پر می شد از گوشهایی که نفسهایم را بشمارد و شاید او هم این را می خواست. حالا که بعد از چهارده سال سقف کور و دیوار کر شده بود، فهمیدم که چقدر به آن چشمها و گوشها محتاجم. حالا او را می دیدم که هر روز توی خودش بیشتر فرو می رفت و کمتر می خندید.

کم کم سایه سوءظن بر سرم هوار شد. خدا می دانست توی اتاق های بغلی، همکاران نظرتنگم پشت سر من که تازه دوماه بود مسئول امور مالی شده بودم، چه‌ها که نمی گفتند. خدا می دانست منشی بیچاره که مجبور بود تا آخرین ساعات روز با من در اداره بماند، چقدر از این نگاه های اتهام آمیز می شکست.

غروب پاییز بود. باد از درز پنجره کرکر‌ها را به هم می تاباند. حباب زردی که از وسط سقف آویزان بود، لق می زد و زردی بی رمقی روی صورت تکیده منشی جوان سایه می انداخت. دلم می خواست با دوفنجان چایی بیاید و روبرویم بنشیند. داشتم دفتر و دستکم را جمع می کردم که با دو فنجان چایی آمد و روبرویم نشست.

چشمانش گود نشسته بود و گونه هایش وارفته بود. مدام با گوشه آستینش ور می رفت. توی چشمهام زل زد و آهی کشید:

- کار خوبی نکردن دوربینها روجمع کردن.

حالا فهمیدم توی دل او چه می گذرد. هر کدام از ما می توانست متهمی باشد و سقف گچی اداره، چشمان ناظری نداشت تا از ما رفع اتهام کند. هردویمان تنها و متهم بودیم و نگران.

ساعتی با هم حرف زدیم. هردو هم رای و هم درد بودیم. قرار این شد که من پیش رئیس بروم و از او بخواهم که جای خالی چشمهای ناظر را پر کند و آن مردمک های شیشه ای که همه چیز را می پایند، دوباره از سقف اداره به ما چشمک بزند.

رئیس توی صندلی چرخ دار فرو رفته بود. توی شیشه عینکش خودم را دیدم. چقدر نحیف و وارفته بودم با شانه هایی خمیده به جلو. من درخواست دوربین و شنود کردم. لبهای رئیس تکان می خورد. به گمانم داشت از کرامت انسان می گفت. پوزخند کجی توی صورتش نشسته بود. دندان هایش زرد و نامرتب بود. نفهمیدم چه گفتم و چه نگفتم که رئیس سری تکان داد و دیگر توی شیشه عینکش خودم را ندیدم. با کف دست محکم روی میز زد:

- از بیت المال یک ریال بابت تحقیر انسان هزینه نمی کنم.

فردا غروب که شد، خانم منشی با دوفنجان چایی آمد و روبرویم نشست و سکوت بینمان را شکست:

- خب، خودمون هزینه کنیم!

برقی توی چشمانم جان گرفت. با رضایت سر تکان دادم. به صورت بی رمقش لبخند زدم:

- عالیه...اما شما لازم نیست پولی بدید. خودم همشو پرداخت می کنم.

او که همیشه تعارف هایم را ساده و راحت می پذیرفت، سری تکان داد:

- هرگز... سهممو خودم می دم.

به چشمانش نگاه کردم. به نظرم راضی می آمد...

آزاده اسلامی
13 آذر 1390

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://alborz.hozehonari.ir/s/NJKFV6C

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: alborz.hozehonari.ir