
سیاره بحران زده و اژدهای سه سر
نقد و بررسی رمان «نبرد اسطوره ها» نوشته محمدرضا سارنچه به قلم علی خانمرادی
پای نهادن به ورطه اسطوره شناسی و اساطیر بی شک برای نویسنده_چه رمان نویس و چه تحلیلگر، امری بس دقیق و طاقت فرساست. اصولا داستان اسطورهها و تحلیل این نوع آثار، ما را مجاب میکند نگاهی دوباره داشته باشیم بر شاخصهها و مولفههای خاص این گونه نوشتار.ژ
بدیهی است که تحلیل و نقد اساطیر و متون اساطیری به نوعی نیازمند شناخت کامل مفاهیم و مولفههای اسطوره شناسی،نشانه شناسی و استعاری است . نویسنده و نیز تحلیلگر این نوع متون میبایست در حیطه اسطوره شناسی،جغرافیای اسطوره و سایر علوم مربوط به این نوع آثار به جمع بندی شناختی قابل ارائهای دست یافته و از آن پس به خلق متن همت گمارند.
لکن به دلیل آنکه متن داستان به لحاظ ارائه شاخصههای اسطوره شناسی و نشانه شناسی، چندان قائل به انضباط و رعایت موازین نبوده و عنایتی به مبنا و ویژگیهای اسطورهها ننموده و تنها نقبی به برخی نمادها و اسطورههای رایج زده است و صرفا استفادهای عوامانه وکاربردی از این اساطیر داشته است نمیتوان در این جستار چندان به مبانی و مولفههای اسطوره شناسی پرداخت؛ چرا که این امر در تحلیل و تاویل کتاب مورد بحث اندکی نا متوازن مینماید.
با این توضیح به سراغ جنبه هایی از اسطوره میرویم که در تحلیل اسطوره و شناخت و درک ریشهها و خاستگاههای آن حائز اهمیت فراوان است.
اصولا، تاریخ،ادبیات و اسطوره در شکل کلی خود، همواره در هم آمیخته و جدا ناپذیرند و این آمیختگی و تلاقی گاه در مکاشفه ی ریشههای اساطیر تمایز راه و کجراه را دشوار مینماید؛ آنجا که اسطورهای گاه از دل تاریخ بیرون آمده و در ادبیات و فرهنگ عامه گم میشود و گاه اسطورهها از قصهها و متلها و متون ادبی باستان تشخص یافته و در تذکرهها و تاریخ نگارهها در میآمیزند.مورخان،ادیبان،سخنوران،منجمان و در بسیاری موارد ذهن تخیل پرداز عموم،همواره از دوران باستان تا به اکنون اسطورهها را ساخته و پرورده اند و بدین سان فرایند اسطوره سازی پیوسته در اعصار،به شکلهای مختلف و به نیات و اهداف متغیر موجودیت یافته است.صور فلکی،عناصر اربعه،ایزدان بی شمار طبیعت و مفاهیم،ارواح و ماوراءالطبیعه،رازهای آفرینش و حضور عناصر و موجودات خارق العادهای چون:پری دریایی، اژدهای سه سر،موجودات نیمه انسانی و نیمه حیوانی و هزار شکل و گونه از موجودات و موهومات فراواقعی،نمونه هایی هستند که مردمان پیشین گاه بر اساس تخیل و خلاقیت جسورانه و گاه بر پایه ی روح خرافه پرست خود دست به خلق آنها زده اند و شاید مهمترین مسئله در تبیین و توصیف چرایی و فلسفه آغاز و تداوم موجودیت آنها از منظری عشق به جستجوی ناشناختهها و قهرمان پروری و از دیدگاه دیگر ناآگاهی و حیرت نسبت به هستی و نایافتههای طبیعت باشد.
چنانچه در آثار قدما آمده است ؛ ایرانیان از دیرباز، فرهنگی همواره آمیخته با اسطورهها و افسانهها داشته اند و میتوان گفت فرهنگ عامه ایرانیان یکی از غنی ترین فرهنگها در میان ملل باستان است که در جای جای آن ردپای اساطیر و عجایب فراطبیعی دیده میشود.اساطیری که به واقع به صورت کاملا زیرکانه و هوشمندانهای در ادبیات شعری،داستانی و فرهنگ عامه که نسل به نسل تداوم یافته تا به امروز،جای داده شده و نقل شده است.
شاهنامه نثر ابومنصوری که بعدها فردوسی آنرا به نظم کشید و خود نیز آن را سامان داد؛منبع و دربرگیرنده بخش عظیمی از فرهنگ اساطیری ایران زمین است که اسطوره هایی همچون:رستم،سهراب،اسفندیار روئین تن،آرش کمانگیر،ضحاک مار بردوش و دیو سپید و صدها اسطوره دیگر را در خود جای داده است. گروهی از اسطوره شناسان و ادیبان ،فردوسی و شاهنامه اش را در کنار هومر و اسطورههای ایلیاد و اودیسه میگذارند که در نگاه تطبیقی چندان هم، قیاس بیراه و نانمودی به نظر نمیرسد.حال آنکه در بسیاری جهات منظومه ی شاهنامه و ایلیاد و اودیسه با هم تشابهات انکار ناپذیری دارند؛نمونه ی آن روئین تنی اسفندیار در اثر فردوسی و آشیل در حماسه هومر ،که نقاط ضعفشان یکی چشمان و دیگری پاشنه پا است، و سرانجام از همانجا ضربه خورده و میمیرند.تطابق و موازنه آثار هومر و شاهنامه فردوسی مجالی بس بیش از این میطلبد که در اینجا به همین نکته کلی بسنده میکنیم.لکن استفاده از اسطوره هایی چون رستم،سهراب،آرش کمانگیر ، سیمرغ ، ضحاک و اژدهای سه سر و.... در اثری که خواندیم، فی نفسه و به جهت آشنایی گروه کودکان و نوجوانان با اسطورههای کهن ایران زمین بد نیست و به واقع خوب است؛بهتر میشد آنگاه که قدری دقیق تر و کارآمدتر به میانه میآمدند.
مسئله آنجاست که ابتدا باید گروه مخاطب را شناخت و سپس اساطیر را در اثری در خور جای داد.داستان بلند یا رمان نبرد اسطورهها به شکل کاملا رئالیستی آغاز میشود و گذشته از زبان نامتناسب اش در نوشتار؛به همان سبک واقع گرایانه پیش میرود و ورودی جز در مولفه ی زبان،خوب و دلگرم کننده دارد. آنجا که صحبت از آب و هوا به میان میآید مخاطب نوجوان میتواند دنباله داستان را به راحتی حدس بزند و شروع طوفان همانا و غرق شدن همانا و دیگر، نجات یافتن قهرمان داستان و رسیدن به ساحل جزیره ناشناخته همانا، همه و همه به راحتی قابل پیش بینی به نظر میرسند. از آنجای داستان است که با ورود خرگوش استثنایی جنبه ی فراواقعی و تا حدودی سوررئالیستی داستان به وقوع میپیوندد.خرگوشی که بی اختیار ما را به یاد خرگوش آلیس در سرزمین عجایب میاندازد و چنین تشابهی چندان دلچسب به نظر نمیرسد.
مخاطب آهسته آهسته از دنیای واقعیتهای منطقی و علت و معلولی به سیاره ی بحران زده داستان پای مینهد که در آن جدال خیر و شر چونان بسیاری آثار کلاسیک کودک و نوجوان در جریان است.جدالی میان ملکه شادیها و اژدهای سه سر.
قرار گرفتن شخصیت اصلی داستان در صدر یک نبرد دیرینه به خودی خود خوب است اما خوبتر آن بود که قهرمان داستان قدری پرداخته تر میشد تا مخاطب بتواند با وی همذات پنداری نماید و بدینسان هم پیشبرد داستان برای مخاطب لذت بخش تر میشد هم شخصیت اصلی ملموس تر مینمود و وجودش در داستان بُعد مییافت.
اگر به تاویل و تحلیل محتوایی اثر بازگردیم میشود به تمثیل جالبی برسیم که به نظر میرسد هدف کلی و تم اصلی داستان باشد. سیارهای که مانی،شخصیت اصلی داستان بدان پای مینهد در واقع تمثیلی است از سرزمین ایران و تلاش نگارنده بر آن است که از طریق آشنا کردن مخاطب نوجوانش با سیاره بحران زده فعلی، او را با فرهنگ و اسطورههای این سرزمین آشنا کند.مفاهیمی که نگارنده انتخاب کرده و آنها را به سمع و نظر مخاطب میرساند در نوع خود جالب است؛مقوله هایی که مردم در کوچه و بازار بسیار از آن یاد میکنند ولی دانستنش برای مخاطب نوجوان خالی از لطف نیست. مقوله هایی چون انتخاب نگهبان و سایر امور از طریق همه پرسی که به واقع در ایران کهن رایج بوده است. مقوله شاد زیستن و روحیه نشاط داشتن که از خصوصیات بارز ایران و ایرانی بوده است.برخورد نیک و محترمانه با اسیران جنگی. وجود و اجرای قوانین موجود در کتاب یا لوح قانون اساسی که از دیگر مشخصات سرزمین و حکومتهای باستانی ایران به شمار میآید و چند مقوله دیگر که نگارنده داستان آن موضوعات را به سیاره شادیها نسبت داده است.
تمثیل سیاره ی شادیها تمثیل ساده و صادقانهای است که در ادامه داستان برای نجات آن سیاره شخصیت اصلی داستان از اساطیر ایران کمک میطلبد.او ابتدا شیر بالدار را فرا میخواند تا در خان نخست به جنگ ببر سیاه برخیزد.سپس سیمرغ را برای نبرد با اژدهای سیاه و رستم را برای کشتن دیو پلید دعوت میکند.پس از آن سهراب را به جنگ دیوی فرا میخواند که بر دوشش دو مار روئیده است و ما را به یاد ضحاک پادشاه ستمگر میاندازد که غذای مارهای روی دوشش از مغز انسانهای بیچاره ی در بند و زندانی او تهیه میشد.پادشاهی که سرانجام با قیام کاوه آهنگر کشته میشود.
در مرحله آخر مانی باید پیرزنی روئین تن را از میان بردارد که با استفاده از هوش و ذکاوت خود در مییابد که چشمان پیرزن جادوگر همچون اسفندیار شاهنامه به مایع روئین تنی آغشته نشده و تنها نقطه ضعف پیرزن است. از همان نقطه ضعف استفاده میکند و به کمک آرش کمانگیر، او را از میان بر میدارد.
برای ظاهر شدن اژدهای سه سر، مانی میبایست وردی دو کلمهای را کشف کند که عبارت است از جنگ و فقر، در حقیقت دو موضوعی که اژدهای سه سر دوست داشت همه جا را فرا بگیرند.و در انتها نبرد اژدهای سه سر با قهرمان داستان را شاهدیم که همه و همه یادآور هفت خان رستم است در شاهنامه فردوسی و نویسنده به شکلی ناقص سعی کرده است داستان جدیدی از دل آن در آورد.داستانی که علیرغم ضعف هایش برای مخاطب نوجوان جذاب و لذت بخش است.
سرانجام ،جنگ میان اژدهای سه سر و مانی را نظاره گر خواهیم بود که در واقع مانی برای شکست دادن اژدها بایست میفهمید قلب اژدها در کدام یک از سرهای او قرار گرفته است. او با زیرکی و هوشی که دارد میفهمد قلب در سر میانی اژدها نهفته است و خنجر جادویی اش را به سمت آن نشانه میرود و به کمک سیمرغ مرحله نهایی این جنگ را نیز پیروز مندانه پشت سر میگذارد.
«خرگوش با لحنی جدی گفت: مطمئن باش که تو خواب نمیبینی.تو توانستی آن اژدهای سه سر را شکست دهی.بگو ببینم چگونه توانستی سری را که قلب اژدها در آن جای داشت از میان سه سر دیگر(؟؟؟) اژدها تشخیص بدهی و با خنجر استثنایی آن را منهدم کنی؟ مانی گفت: برای اینکه بتوانم تشخیص بدهم که قلب اژدها در کدامین سر او جای دارد، باید او را به تکاپو و جنب جوش میانداختم. به همین خاطر در مقابل او سیمرغ را ظاهر کردم.سیمرغ با او درگیر شد و او را به تحرک وادارکرد. من هم در همین مدت سه سر او را زیر نظر گرفتم و با دقت کارهای او را زیر نظر داشتم. در این میان دو نکته حواس مرا به خود جلب کرد.
خرگوش با عجله گفت: چه نکته هایی؟
مانی گفت: نکته اول رنگ چشمان اژدهای سه سر بود.
خرگوش با هیجان پرسید: خوب این نکته چه کمکی به تو کرد؟
مانی گفت: رنگ چشمان اژدها قرمز کمرنگ بود.وقتی او به تکاپو افتاد ضربان قلب و فشار خونش بالا رفت و تجمع گردش خون در اطراف شریانهای قلب او بیشتر شد و چون قلب اژدها در سرهای او قرار داشت من متوجه شدم که چشمان سر وسطی اژدها نسبت به سایر چشمان پر رنگ تر و کاملا به رنگ قرمز خونی شد. پس حدس زدم که قلب در سر وسطی قرار دارد.
سپس با حرارت بیشتری ادامه داد: اما نکته دوم برای من بسیار مهم تر و حیاتی تر بود و حدسم را به یقین تبدیل کرد.
خرگوش با کنجکاوی پرسید: خوب بگو ببینم آن نکته چه بود.
مانی گفت: زمانی که آن دو با هم مبارزه میکردند اژدها دو بار به سوی سیمرغ شعلههای آتشین پرتاب کرد، نکته مهم و جالب این بود که هر دو بار از سر کناری اش شعلهها را پرتاب کرد و هیچگاه از سر وسطی اش شعله آتشی به بیرون پرتاب نشد.این احتمال در ذهن من تقویت شد که حتما قلب در سر وسطی او قرار دارد...»
در بررسی و نگاه دقیق تر به داستان در مییابیم که نویسنده سعی دارد با توجه به عشق و علاقه کودکان و نوجوانان به موضوعات افسانهای ،جادویی _فانتزی و وهمگرایانه ، انتقال مفاهیم و فرایند آموزش را از طریق این ژانر به ایشان انتقال داده و در ناخودآگاهشان القا کند.البته در انتقال آموزش و تعلیم موفق مینماید لکن مسئله اصلی به واقع اطلاعاتی ست که میتواند قدری محتاطانه تر و با وسواس و مطالعه دقیق تر انتخاب و کارگردانی شود.چرا که ذهن کودک و نوجوان مانند لوح سفید و خامی ست که هر نوع اطلاعات را بدون پردازش آنچنان دقیق و موشکافانه ثبت و ضیط میکند.
انتخاب نامهای اسطوره ای_تاریخی مانی به عنوان قهرمان داستان و آناهیتا در نقش مکمل او، انتخاب هایی متناسب با روح اسطورهای داستان اند.هرچند گذشته از اسطورهای بودن عناوین، نام مانی میتوانست جای خود را به عنوان اسطورهای دیگری میداد؛چرا که مانی در تاریخ ایران چندان شاخص و نمونهای خاص تلقی نمیشود نمونهای که بتواند ویژگیها و مبانی اسطوره و اساطیر را به نوعی با پیشینه ی خود یدک بکشد.باید پذیرفت که گاهی نویسنده مختار است داستانش را آن گونه که عشق میورزد خلق کند و استفاده از نامها و عنوانها نیز از این قاعده مستثنا نیست.
یکی از نکاتی که در کلیت اثر، مخاطب و ناقد را آزار میدهد؛مسئله ی زبان داستان است که گویی نویسنده هیچ تلاشی در جهت استفاده سالم و متناسب آن به خرج نداده است.جملههای ناسالم و نازیبا،کلمات نامانوس برای رده سنی مخاطب،استفاده از صفات و قیدهای زائد که خود موجبات اطناب و نارسایی زبان را فراهم میآورد،بخشی از ایرادات زبانی داستان به شمار میرود.
برای به تصویر کشیدن ملکه شادیها آمده:
« او زنی جوان بود،خوش اندام،بالا بلند،برومند،زیبا روی با چهرهای جذاب و دلربا که تاج زرین هشت پری بر سر گذاشته بود...»
البته ، شکی نیست که داستان برای گروه سنی نوجوان نوشته شده است در غیر این صورت ادبیات کودک، زبانی چنین ثقیل و کلماتی گاه بسیار نامانوس را بر نمیتابد. کلماتی همچون: موحش به معنای ترسناک، حزن زده به معنای غمگین، مروج به معنای ترویج دهنده و رواج دهنده و کلماتی چون منوال،همه پرسی،مهلک،مخوف،مهیب و چیرگی، که همه و همه برای مخاطب کودک قدری نامانوس به نظر میرسند. در مقاطعی حتی غلط نویسی نیز در زبان داستان دیده میشود که بسیار زننده است؛ صفحه 25 پاراگراف پایانی:«بی حال و خسته روی سبزهها غلطید.»
یا: صفحه 81 سطر پایانی: «در بزرگ و سنگین قلعه را به داخل هول داد.»
از دیگر مشکلات زبانی و نگارشی متن میتوان به جمله بندیهای نازیبا و گاها غلط اشاره کرد که به یک نمونه اکتفا میشود. صفحه 41 پاراگراف پایانی: «مانی با قدمهای آهسته چند گامی به پیش گام برداشت.»
در پایان باید گفت کتاب نبرد اسطورهها جدای از ضعفها و نکاتی که اشاره شد و نشد در مجموع میتواند از جنبههای متفاوت مورد قبول واقع گردد که اصلی ترین آن همانا آشنا کردن کودک و نوجوان با نامها و عنوانهای اساطیری و برخی اتفاقات و ماجراهای افسانهای ایران زمین است.
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: alborz.hozehonari.ir