
"حوض تاریک" نوشته رقیه امینی
کلید را در سوراخ کلید در میاندازم. آن را میچرخانم... ... ماه جان میگوید:« ترسُ از خودت دور کن. دوبار تنهایی قدم بذاری تو حیاط...»
کلید را در سوراخ کلید در میاندازم. آن را میچرخانم...
... ماه جان میگوید:« ترسُ از خودت دور کن. دوبار تنهایی قدم بذاری تو حیاط...»
...ماه جان از دستم خسته شده، دیگر نمی خواهد به خانه اش بروم...
... میگوید:« شیطان را لعنت بفرست و درُ باز کن.»...
... به در چوبی فشار میآورم. آرام روی پاشنه اش میچرخد. توی کوچه همه، درِ خانه شان را آهنی کرده اند. اگر حسن بیاید، میگویم در را... در که باز میشود، تاریکی مثل قیر از درزش به بیرون نشت میکند. میگویم:« لعنت بر دل سیاه شیطان.» پای راستم را توی دالان میگذارم...
... صدای حسن را میشنوم. داد میزند:« نزن لامصّب.» مامور داد میزند:« خفه شو! فرار میکنی پدرسگ؟ استخونای پاتو خورد میکنم.» صدای کوبیدن باتوم را بر سر و پای حسن میشنوم...
... توی دالان میدوم تا به حیاط برسم. باید حسن را از دستشان بگیرم. اما حسن آنجا نیست. حوض آب ندارد. پر از قیر است. قیرِ تاریک از حوض سر ریز میشود. حیاط را پر میکند. به سمت دالان جاری میشود. برمی گردم. میدوم تا خودم را به در برسانم. تاریکی دالان را پر میکند. نفسم بند میآید. پایم توی تاریکی فرو میرود. گیر میکند. دستم را دراز میکنم و در را میگیرم. خودم را به بیرون پرت میکنم. در به هم کوبیده میشود. کلیدم کو؟! چادرم را میتکانم. جیبهای دامنم را میگردم. کلید را توی دالان انداخته ام. روی پله مینشینم...
... ماه جان میگوید:« خونه ی خالی هم ترس داره زن گنده؟» میگویم:«وقتی تنهام حسنُ میبینم که کتک میزنن.» قاه قاه میخندد. دستش را روی صورتش میگذارد. لثه ی قرمز مصنوعی اش از بین انگشتانش به کبودی میزند. میگوید:« آخه اونها که تو حیاط حسنُ نمی زدن. تو اشتباهی دیدی. اون بدبختی که میزدن، اون قدر زدن که خون بالا آورد و مرد. حسن الان سرحال ورِ دلِ زنش نشسته.» زن حسن میگوید:« وا! مادرجان،شما هم چه حرفها میزنی. خونه داری مثل دسته ی گل. دلت نمی گیره تو نیم وجب آپارتمان ما؟» ماه جان میگوید:« عروست اهل نیست خواهر، مِنّتشُ نکش. من که تنهات نمی ذارم.اصلا من به کنار تو رو چشم اهل محل جا داری.»...
... چشمم را میبندم. سرم را به دیوار تکیه میدهم. شب را که نمی توانم توی کوچه بگذرانم، اهل محل ببینند چه میگویند. باید از خانه ی ماه جان به حسن زنگ بزنم، بیاید پیشم. دستم را به لبه ی پله تکیه میدهم تا بلند شوم. چادرم کشیده میشود. لای در گیر کرده. پاهایم به گزگز افتاده. این پا و آن پا میکنم تا از گزگز بیافتد...
... ماه جان میگوید:« اینقده رو پله ی سیمانی نشین، آخرش فلج میشی.»...
... روی پله مینشینم...
... ماه جان میگوید:« از وقتی حسن زن گرفته و رفته، ده سال گذشته. آخرش که چی؟ تعارف که نداریم. صدای شوهرم دراومده دلش میخواد تو خونه ی خودش راحت باشه. نمی خواد تنها بخوابه.» شوهرم توی رختخواب نیم خیز میشود. میگوید:« حسن، بابا! من رفتنی ام. مهمون دو سه روزه م. نذار مادرت تنها بمونه، شبها اِنقَده دیر نیا.» حسن میرود تو اتاق مهمان. دنبالش راه میافتم. اتاق تاریک است. کلید چراغ را میزنم. حسن درِ گنجه را میبندد. اما گوشه ی کاغذها از لای در بیرون زده. میگویم:« حکومت نظامیه. بگیرنت، پدرتُ در میآرن.»... پدرش با چشمهای گشادشده به تیرهای چوبی سقف چشم میدوزد. دیگر پلکهایش روی هم نمی آید. انگار قلبم بالا میآید و راه گلویم را میگیرد. گونه ی استخوانی اش را میبوسم. دست روی صورتش میکشم. چشمانش را میبندم. ملافه را روی صورتش میکشم. مینشینم کنارش. چشم به در میدوزم تا حسن بیاید. میآید. خیس عرق. انگار همه ی خیابانها را دویده تا به خانه برسد. دانههای سفید برف روی موهای سیاهش نشسته.دسته ی کاغذها را به سینه اش چسبانده. چشمش که به ملافه روی صورت پدرش میافتد، داد میزند:«بابا...» دستانش شل میشوند. اعلامیههای خیس میسُرند. روی زمین پخش میشوند. صدایشان به صدای رعد میماند...
... به سمت آسمان رو میگردانم. قطره ای باران روی گونه ام میافتد. برق، آسمان را روشن میکند. دانههای باران نقطههای سیاهی میشوند روی زمین. گوشه ی چادرم را میکشم. یا باید در بیاید یا پاره شود. نمی شود. بی چادر که نمی توانم بروم خانه ی ماه جان. چشم میدوزم به سر کوچه، شاید ماه جان خودش بیاید. حسن میآید با یک سنگگ توی دستش. من را که میبیند، قدم تند میکند. میگوید:« چرا اینجا نشسته ی؟» میگویم:« کلیدم مونده تو خونه، چادرم گیر کرده لای در.» کلید میاندازد و در را باز میکند. میگوید:« قرصاتُ خوردی؟» بلند میشوم، به دنبالش توی دالان میروم. میگویم:« تموم شده.» میگوید:« چرا بهم نگفتی؟ زنگ میزدی برات میخریدم.» هیچ نمی گویم. نمی دانم جوابش چه بدهم. میگوید:« فردا برات وقت گرفته م. میبرمت پیش یه دکتر دیگه.» از کنار حوض خالی رد میشویم. قیر فروکش کرده. آبی رنگ پریده ی دیوارههای حوض زیر باران رنگ گرفته. دانههای درشت باران به دیوارهای سیمانی میخورند. سیمان سفید که خیس میشود بوی نای تندی میدهد. توی راهرو دست دراز میکنم که نان را از حسن بگیرم. میگوید:« نه تو برو تو اتاق، من میبرم میذارمش تو سفره. سماورهم آتیش میکنم. میخوام بشینیم با مادرم یه عصرونه ی دبش بخورم.» به آشپزخانه میرود. بلند میگوید:« چیزی داری تو یخچال؟» میگویم:« پنیر هست. هندونه ای که هفته ی پیش آوردی هم هست.» قدم در اتاق میگذارم. ابرها کنار رفته اند. اما اتاق نیمه تاریک است. کنار پنجره میایستم. قیر تاریک از وسط حوض فواره میزند. حیاط تاریک میشود. بالای دیوار را نگاه میکنم...
... سیاهی ی روی پشت بام همسایه ظاهر میشود. از بالای دیوار توی حیاط میپرد. بعد دو سیاهی دیگر. سیاهیهای بعدی سیاهی اول را میگیرند و کتک میزنند. از موهایش میگیرند و میکشندش کنار حوض. سرش را توی حوض فرو میکنند. برف میبارد. آب حوض سرد است. سرش را بیرون میآورند. حسن است. با باتوم توی سرش میکوبند. داد میزند:« لامصّب نزن.» به طرف حیاط میدوم. یکی از سیاهیها جلویم را میگیرد. هولم میدهد میخورم به دیوار. داد میزنم :« تو رو خدا نزنیدش.»...
... حسن بغلم میکند. سرم را به سینه اش میفشارد. میگوید:« منم. ببین حسنم. مامور نیستم.»...
... اما او حسن نیست، سیاهی است. خودم را از دستش رها میکنم. باید خودم را به در خانه برسانم. باید به خانه ی ماه جان بروم به حسن زنگ بزنم. اما شوهر ماه جان خانه است. حالا تو این تاریکی چادرم را چطور پیدا کنم.
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: alborz.hozehonari.ir