حوزه هنری البرز
← همه اخبار
"پرواز اول" نوشته هادی ینگجه

"پرواز اول" نوشته هادی ینگجه

۲۸ آبان ۱۳۹۰کد خبر: 150640۲

در فرودگاه نشسته ای و منتظر اتمام تاخیر پروازت هستی. به اطرافت نگاه می‌کنی و متوجه می‌شوی هنوز آن مرد به تو نگاه می‌کند...


در فرودگاه نشسته ای و منتظر اتمام تاخیر پروازت هستی.
به اطرافت نگاه می‌کنی و متوجه می‌شوی هنوز آن مرد به تو نگاه می‌کند.
زیرچشمی به آن مرد نگاه می‌کنی اما آن مرد مستقیم به تو نگاه می‌کند؛ با پا چمدان را به خودت نزدیک تر می‌کنی.
دستی به موی خود می‌کشی؛ به این فکر می‌کنی که "شاید آن مرد از تو خوشش آمده(؟)"؛ مضطرب می‌شوی.
خود را با موبایلت سرگرم می‌کنی؛ اولین تجربه‌ی پرواز، مزید اضطرابت است.
زیرچشمی به آنجا نگاه می‌کنی و متوجه جای خالی آن مرد می‌شوی؛ خیالت راحت می‌شود؛ پوست خند می‌زنی و برای افکاری که از ذهنت گذشته تاسف می‌خوری و خود را "ندید بدید!" خطاب می‌کنی، اما ناگهان می‌بینی همان مرد به سمتت میآید می پرسد" شما هم مسافر اصفهان هستید؟ " غافلگیر شده ای با سر جواب مثبت می‌دهی، او شروع به گلایه از تاخیر پروازها می‌کند و تو سعی میکنی خود را عادی نشان بدهی.
بالاخره با گفتن" بله کاملا درسته " بدنت را کمی از انقباض در میآوری و کمی احساس راحتی می‌کنی.
اما در مقابل پیشنهاد بعدی مرد که می‌پرسد " با قهوه موافقید؟ " وامی دهی، چون مطمئنی رنگ عوض کردی، به دنبال جوابی، سریع جوابی پیدا میکنی اما مکث می‌کنی و جوابت را تغییر می‌دهی و میگویی " بدم نمیآد " ؛
مرد “ok” می‌گوید و به طرف مغازه می‌رود.
از جوابی که دادی خوشت آمده جواب‌های دیگر را از سر می‌گذرانی.
" با قهوه موافقید؟ "... " با شکر لطفا "
" با قهوه موافقید؟ "... " بیش تر مایلم یه لیوان آب پرتقال بنوشم "
" با قهوه موافقید؟ "... " من شوهر دارم آقا "
این جواب را ضایع می‌دانی چراکه حدس می‌زنی شاید آن مرد پیشنهاد کاری یا همچین چیزی داشته باشد
متوجه می‌شوی آن مرد سینی ِ قهوه به دست به سمتت میآید ؛سعی می‌کنی خود را آرام نشان بدهی.
********
مدتی بعد از بلند شدن هواپیما بسته غذایی را باز می‌کنی؛
آنچنان که حدس می‌زدی پرواز اولت ترس نداشت.
لقمه اول را در دهانت می‌گذاری و همراه با جویدنش به شقیقه‌های همان مرد که کمی آن طرف‌تر نشسته نگاه می‌کنی، به کت اتو کشیده اش و به ساعت گران قیمتش؛ به این سوال فکر میکنی که اگر با این مرد ازدواج می‌کردی خوشبخت تر می‌شدی؟
به ساعتت نگاه می‌کنی؛ برای شوهرت دل می‌سوزانی می‌دانی که همیشه این موقع‌ها کارِ شوهرت دیگر تمام شده و همکارش مشغول جارو زدن آردهای کف مغازه است؛ دو صفت شاطر و دکتر را در مقابل هم قرار می‌دهی تصور می‌کنی که اگر شوهرت دکتر بود دیگر در محل، حین پیاده روی، هر آدم ریز و درشتی شوهرت را با "سلام شاطر" خطاب قرار نمی داد. افسوس می‌خوری که چقدر زود به محسن، جواب مثبت دادی؛ از افکارت عذاب وجدان می‌گیری، تصمیم می‌گیری دیگر به آن مرد و جمله‌ی آخرش فکر نکنی
- "میخوام با شما بیشتر آشنا بشم"
آن مرد را دروغ گو و کلاه بردار می‌پنداری حتا دکتر بودنش را
به خود می‌آیی و سعی می‌کنی به نفع محسن افکار بتراشی؛ مصمم به خود میگویی "من با محسن خوشبختم" و این عبارت را زیر لب ذکر می‌گویی.
- "میخوام با شما بیش تر آشنا بشم"
پوست خند می‌زنی و به هوش خودت آفرین می‌گویی؛ خودت هم باورت نمی شد در مقابل این درخواست مرد، به دروغ گوشی ات را برداری و با شوهرت حرف بزنی.
دوست داری اینها را برای محسن تعریف کنی اما تعریف نخواهی کرد.
از درون کیف دستیت آینه‌ی کوچکی بیرون میآوری و خود را نگاه میکنی. زیباتر شده ای.
شاید اگر اصرار مادرت نبود و به این زودی ازدواج نمیکردی در سال چند بار پرواز می‌کردی. درون کیف دستیت بدنبال حلقه ات میگردی آن را می‌یابی به خودت یاد آوری میکنی که قبل از رسیدن حلقه ات را در دست کنی. به کمک لبانت، رنگ ر‍ژ را یک دست میکنی که می‌شنوی "کمربندهای خود را محکم ببندید"

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://alborz.hozehonari.ir/s/XUENRHQ

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: alborz.hozehonari.ir