
داستان رنگی دیگر نویسنده ظریفه روئین
بیبی دستم را میکشد و میگوید: - تندتر بیا. از داخل بازار رد میشویم. تسبیح های رنگارنگ از سر در حجرهها آویزان است. آبی،سبز،کهربایی،بنفش،سفید.... میگویم:
نویسنده: ظریفه روئین
بیبی دستم را میکشد و میگوید:
- تندتر بیا.
از داخل بازار رد میشویم. تسبیح های رنگارنگ از سر در حجرهها آویزان است. آبی،سبز،کهربایی،بنفش،سفید....
میگویم:
- بیبی.
- جان بیبی.
- یه تسبیح برا شهرام بخریم؟
چینهای گوشهی لبش جمعتر میشود.
- قربون مهربونیت.قربون گذشتت.
جلوی مغازه میایستد. یک تسبیح آبی رنگ میخرد. یک انگشتر فیروزه هم برای مادر.انگشتر و تسبیح را میدهد به من،میگذارمشان داخل کیفم.
- شهرام عاشق تسبیحه.
مینشینی کنار تشک بیبی و با تسبیح سفیدش بازی میکنی. دانههای تسبیح را یکی پس از دیگری لمس میکنی. شهره پایین اتاق نشسته است و طبق روال همیشه مشغول بافتن ریشههای فرش است. حوصلهات سر میرود. دوست داری سربه سر او بگذاری و صدایش را دربیاوری.بیبی چادر سفیدش را که گلهای ریز صورتی دارد،سر کرده است و گوشهی دیگر اتاق نماز میخواند.آفتاب روی صورتش بالا و پایین میرود. چهازانو خود را به سمت شهره میکشی. وقتی دقیقا پشت سر او قرار میگیری ،محکم با دست میکوبی به شانهاش.برمیگردد.ابروهایش درهم گره میخورد.یک بسته را که ناشیانه کادوپیچی کردهای به سمتش دراز می کنی.
- این مال توئه.
لبخند میزند:
- این دیگه چیه؟
بسته را از دستت میگیرد. آرام کاغذهای دورش را باز میکند.یک روسری است به رنگ قرمز.قیافهاش به هم میریزد. صورتش قرمز میشود. کمی میترسی. عقب عقب میروی. با اخم نگاه میکند. روسری را به گوشهای از اتاق پرت میکند. میگویی:
-خوشت نیامد؟
محلت نمیگذارد. بیبی یادش داده این طور وقتها دهن به دهن تو نشود. رویش را از تو میگیرد. دوباره شانههایش را با دو دست میگیری و تکان میدهی.
-از رنگ قرمز خوشت نمیآد؟
بر میگردد. دندان هایش را روی هم فشار میدهد. حرف نمیزند. دوباره میبافد. نصف ریشهها را بافته، روسری را برمیداری و شانهاش را تکان میدهی. روسری را جلوی چشمهایش میگیری:
- چون قرمزه دوست نداری.
بابا صورتش پر از خون است و دراز به دراز در وسط خیابان افتاده است. شلوار قهوهای بابا را میشناسم. ظرف غذای بابا را میشناسم. پیراهن چهارخانهی بابا را میشناسم. داد میزنم بابا... اون بابای منه. آقای پرتو همسایهمان با خانومش آنجا کنار خیابان ایستاده. تا مرا میبینند،خانم پرتو به سمتم میاید. دستم را میگیرد.من زار میزنم. او مرا به خانه میبرد و میگوید:
- چیزی نیست.
میگویی :
- چیزی شده ،چرا موهاتو میکشی؟
جیغ می کشد. میگویی:
- نکن!چرا موهاتو میکشی؟ تو رو خدا شهره غلط کردم. دیگه این کارو نمیکنم. تورو خدا.
پشیمان شدهای. فکر نمیکردی او این همه برآشفته شود. موهای بلند سیاهش را دوست داری. باز التماس میکنی:
- آبجی به خدا غلط کردم.
موهایم را زیر روسری مهار میکنم . بیبی دستم را میگیرد و دنبال خودش میکشد. از مغازهای دانهی ارزن میخرد. میگویم:
- اینا برای چیه؟
- برای کفترای آقا.
داخل حیاط حرم شلوغ است. پاکت را به دستم میدهد.
- شهره جان نیت کن،بعد بپاش برا کفترا.
نیت میکنم. بعد یک مشت ارزن میپاشم. میگویم:
- بی بی کاش شهرام و مامان هم بودن. اون وقت شهرام نیت میکرد.
بی بی اشک توی چشمهاش جمع میشود.
- کاش اون روز مریض میشدی و مدرسه نمیرفتی، کاش بعد از ظهری نبودی. کاش روز تعطیل بود. کاش.... کاشکی اونجا نبودی.
توی چشمهای بی بی نگاه میکنم. از بس گریه کرده،مردمک چشمش سفید شده. پیش خودم میگویم:
- اما بی بی آن روز من همه چیز را با چشمهای خودم دیدم. بابا سرش شکاف برداشته بود و صورتش قرمز بود، قرمز. واسه همینه که وقتی رنگ قرمز میبینم یاد صورت بابا میافتم.همهش کابوس میبینم.دکتر میگوید،هرچه بزرگ تر شوم و خاطرات کمرنگ شود،حالم بهتر میشود و از این کابوس ها خلاص میشوم. او میگوید همه باید کمکم کنند.
بی بی دست روی شانهام میگذارد.
- شهره دون بپاش.
میپاشم و باز توی دلم میگویم:
- خدا کنه شهرام دیگه اذیتم نکنه.
آن قدر اذیتش میکنی تا صدایش درمیآید.با دو دست سرش را میگیرد و جیغ میکشد. تندتند نفس میکشی. میترسی. عقب عقب میروی و از پشت میخوری به دیوار و پخش زمین میشوی.
دانهها را که میپاشم ،روی زمین پخش میشوند. کبوترهای آقا به دانهها نوک میزنند. بی بی هم یک مشت دانه از پاکت برمیدارد و برای کبوترها میپاشد. زیر لب دعا میخواند.دست بی بی را میگیرم.
- بی بی تو هم نیت کردی من خوب بشم،نه!
حرف نمیزند. دانهها که تمام می شود ،میرویم داخل حرم. کفشهایمان را در میآوریم و به کفشداری تحویل میدهیم. داخل حرم شلوغ است. جایی روبه روی ضریح پیدا میکنیم و میایستیم به نماز،دو رکعت نماز شکر. وقتی نماز تمام میشود،احساس سبکی میکنم. تکیه می دهم به ستون و از دور به ضریح نگاه می کنم. بیبی به سجده رفته . گریه می کند. شانههایش تکان میخورد. نماز بی بی که تمام میشود، از داخل حرم بیرون میآییم. از کفشداری کفشهایمان را میگیریم. وارد حیاط میشویم. از دور مادر و شهرام را میبینم که پاکتی در دست دارند و به کبوتر های آقا دانه میپاشند.به بی بی میگویم:
- مامان و شهرام اونجان.
دست بی بی را می کشم تا کنار کبوترها میرسیم. اما هرچه میگردیم آنها را پیدا نمی کنیم. میگویم:
- بی بی من دیدمشون.
بی بی لبخند میزند.
- حتما دلشون اینجاست.
- شهرام داشت به کفترا دون میپاشید.اون نیت کرده بود.
صدای نقاره بیرون حرم را پر میکند. بی بی دستهایش را بالا می آورد. همهی آدمهایی که آنجا ایستادهاند ، به گنبد چشم میدوزند و صورتهایشان لبخند میزند.
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: alborz.hozehonari.ir