
"یک جفت جوراب ابریشمی" اثر کیت شوپن ترجمه رقیه امینی
یک روز 15 دلار به دست خانم سامرز رسید. به نظرش پول کلانی بود. 15 دلار طوری کیف منجوق دوزی رنگ و رو رفتهاش را انباشته بود ...
یک روز 15 دلار به دست خانم سامرز رسید. به نظرش پول کلانی بود. 15 دلار طوری کیف منجوق دوزی رنگ و رو رفتهاش را انباشته بود که به او احساس بزرگی لذت بخشی میداد. تمام فکرش را به کار انداخت تا جایی برای سرمایه گذاری پولش پیدا کند. یکی دو روز روی ابرها سیر کرد و در خیال خود آن 15 دلار را در همهی زمینه های مالی به کار انداخت. نمیخواست با عجله عمل کند. فکر میکرد دست به هر کاری بزند، ممکن است بعدا پشیمان شود. عاقبت نیمه شبی با طرحها و برنامههای عالی از خواب بیدار شد.راه استفادهی درست و منطقی از پولش را پیدا کرده بود. برای جِینی یک جفت کفش میخرید ، یکی دو دلار گرانتر از همیشه ، تا بیشتر دوام بیاورد. چند متر چیت میخرید تا برای پسرها و جینی و مگی بلوز بدوزد. میخواست با پارچه های دم قیچی ، بلوزهای کهنه را هم با دقت وصله کند . برای مگی لباس خواب میخرید. در ویترین غرفهی حراجی چند طرح زیبا دیده بود. با این حساب میتوانست جوراب هم بخرد، نفری دو جفت ، که اگر هم وصله می شدند ،بیشتر میشد ازشان استفاده کرد. برای پسرها کلاه سایبان دار میخرید و برای دخترها کلاه حصیری. کوچولوهایش نونوار میشدند. از این فکر خستگی از تنش رفت و خواب از سرش پرید.
گاهی همسایهها از روزهای خوبی حرف میزدند که خانم سامرز قبل از خانم سامرز شدن داشت. اما خانم سامرز نمیخواست خودش را با یاد گذشته مشغول کند. یک ثانیه هم وقت نداشت که به خاطر روزهای رفته تلف کند. باید همهی فکرش را برای زمان حال به کار میبرد. گاهی آینده مثل یک هیولای زشت و سیاه پیش چشمش ظاهر میشد،اما آن فردای تاریک دیگر نمیآمد.
خانم سامرز از آنهایی بود که قدر «حراجی » را خوب میدانست. می توانست چندین ساعت در شلوغی غرفهی حراجی بایستد و راهش را به سمت هدفش یعنی خرید زیر قیمت باز کند. برای شکافتن جمعیت اگر لازم میدید از آرنجهاش هم استفاده میکرد . یاد گرفته بود یک جنس را محکم نگه دارد و با سماجت به آن بچسبد، تا نوبت به او برسد. اما آن روز کمی ضعیف و خواب آلود بود. ناهار مفصلی خورده بود و ... نه! خوب که فکر کرد یادش آمد،تخت ها را مرتب کرد، غذای بچهها را داد ، و برای آمدن به فروشگاه آماده شد و در واقع یادش رفت ناهار بخورد.
روی صندلی چرخان جلوی یک غرفه نشست. صندلی راحتی بود. سعی کرد همهی جرأت و توانش را یک جا جمع کند و به قلب جمعیتی بزند که غرفهی حراج را در محاصره خود داشت. احساس ضعف خلسه آوری میکرد. بیهوا دستش را روی پیشخوان گذاشت. نرمی آرامش بخش و نشاط آوری زیر انگشتانش حس کرد. سر برگرداند و نگاه کرد. دستش روی تودهای از جورابهای ابریشمی بود. اعلان کنار جورابها را خواند؛ قیمت قبلی 2 دلار و 50 سنت،قیمت جدید،1 دلار و98 سنت.دختر فرشنده گفت که اگر دوست دارد،میتواند یکی از جورابهای ابریشمی را امتحان کند. خانم سامرز لبخند زد. انگار دخترک از او خواسته بود تاجی الماس نشان را برای خرید،بازدید نهایی کند. انگشتانش را روی آن چیزهای نرم ،راحت و شیک لغزاند. آنها را با دو دستش برداشت تا درخشش چشمگیرشان را تماشا کند و حرکت نرم و مار مانندشان 1 را میان انگشتانش حس کند. گونههای رنگ پریدهاش گل انداخت.گفت:« فکر میکنید بین اینها اندازهی هشت و نیم باشد؟»
آنجا پر از اندازهی هشت و نیم بود. در واقع بیشتر از هر اندازهی دیگری. یک جفت آبی روشن ، چند جفت بنفش کمرنگ،کمی بیشتر مشکی و چندین جفت مازویی و خاکستریِ تیره و روشن. خانم سامرز یک جفت مشکی انتخاب کرد . آنها را جلوی چشمش گرفت. وانمود کرد دارد نوشتهی روی برچسبشان را میخواند که دختر فروشنده اطمینان داد،عالی هستند.با صدای بلند به خودش گفت:«1دلار و 98 سنت،خب بَرِش میدارم.» اسکناس 5 دلاری را به دختر داد و منتظر بقیهی پول و بستهی جورابش شد. چه بستهی کوچکی! انگار ته کیف خرید کهنه و نخ نما گم شد.
خانم سامرز ،بعد از آن به غرفهی حراجی نرفت،سوار آسانسور شد و به یک طبقه بالاتر رفت ،جایی که اتاق استراحت خانمها قرار داشت. کنج خلوتی نشست و جورابهای نخی را درآورد تا جورابهای ابریشمی را به پا کند. او نمیخواست خودش را با استدلال و منطق سرزنش کند یا حتی سعی کند لذتی را که داشت حس میکرد برای خودش توضیح دهد. او اصلا فکر نمیکرد.انگار داشت خستگی مسئولیت را از تن در میآورد. داشت خودش را تسلیم «میلی»میکرد که او را به سوی آن کارها کشانده بود. چه لذت بخش بود کشیده شدن ابریشم نمناک و خنک روی جسمش!فکر می کرد به کوسن های زربفت یک مبل بزرگ تکیه داده و لحظه ای از تجملش کیف کرد ،فقط یک لحظهی کوتاه.بعد کفشهاش را به پا کرد . جوراب های نخی را در هم لوله کرد و توی کیف چپاند ویکراست به سمت غرفهی کفش رفت. روی صندلی نشست و اندازهی پایش را به فروشنده گفت. با وسواس کفشهایی را که فروشنده برایش میآورد ،رد می کرد چون با جورابش جور نبودند. یک جفت کفش مرغوب مد روز میخواست.به پسرک فروشنده گفت که یکی دو دلار تفاوت قیمت برایش مهم نیست. عاقبت یکی را پسندید و پا کرد. دامنش را عقب زد،پاهایش را به یک جهت و سرش را در جهت دیگر گرفت و زیر چشمی به آن پوتینهای واکس خورده و نوکهای تیز و کمی برگشتهشان نگاه کرد. پا و ساقهاش بسیار زیبا شده بود. باور نمیکرد که آن پاها بخشی از وجود خودش باشد.
خیلی وقت بود که دستکش اندازهی دستش نداشت. کم پیش میآمد دستکش بخرد ،آن هم از حراجی. دستکشهایی که میخرید آنقدر ارزان بود که نمی شد انتظار داشت شیک و اندازه باشند. حالا آرنجش را روی بالشتک پیشخوان غرفهی دستکش گذاشته بود و دختر مؤدب و خوشگلی دستکش ساق بلند شیک و ظریف را به دست او میپوشاند. دخترک واقعا به کارش وارد بود. خانم سامرز دستکشها را روی ساعدش صاف کرد و با دقت دگمههاش را انداخت. و هر دو چند لحظه مبهوت زیبایی دستهای ظریف دستکش پوش شدند. البته هنوز برای پول خرج کردن چند جای دیگر مانده بود.
کتاب ها و مجلات زیادی پشت پنجرهی دکهی چوبی پایین خیابان تل شده بود. خانم سامرز دو مجلهی گران قیمت خرید. از همان ها که عادت داشت بخواند. آن وقتها که به خیلی چیزهای لذت بخش دیگر عادت داشت. مجله ها را توی کیف خرید گذاشت، کیف را با یک دست برداشت و دامن پرچینش را با دست دیگر گرفت و از خیابان رد شد. جورابها،پوتینها و دستکشهای برازندهاش به او اعتماد به نفس میدادند.حس میکرد به طبقهی خوش پوش جامعه تعلق دارد.
گرسنهاش شده بود. اگر یک وقت دیگر بود،اشتهایش را سرکوب میکرد تا به خانهاش برسد و با یک فنجان چای و یک تکه بیسکوییت خودش را از شر گرسنگی راحت میکرد.اما «میلی» که او را به سوی آن کارها کشانده بود،با این چیزها راضی نمیشد. نبش خیابان یک رستوران قرار داشت، هیچوقت از درش تو نرفته بود.گاهی از بیرون رومیزیهای حریرگلدار و کریستالهای روی میزها را تماشا کرده بود ، پیشخدمتهای لَوَند و پذیرایی شان از مردم شیک پوش را دیده بود.وقتی وارد شد کمی ترس داشت،اما آشفته یا بهت زده نبود.پشت میزی نشست،یک پیشخدمت جلو آمد تا سفارش غذا را بگیرد.به پیشخدمت گفت که چندان گرسنه نیست ، یک خوراک سبک کافیست،سه تا قزل آلای کبابی،با یک چیز شیرین، مثلا دسر خامهای،یک گیلاس شراب سفید و در آخر یک فنجان کوچک قهوهی تلخ.
به آرامی دستکشها را درآورد و منتظر سرویس شد. یکی از مجله ها را برداشت و ورق زد. همه چیز دلپذیر بود. رومیزی حریر حتی زیبا تر از چیزی بود که از پشت پنجره دیده میشدو کریستالها درخشان تر بود. خانمها و آقایان شیک پوش پشت میزها نشسته بودند و داشتند با آرامش غذا میخوردند ،کسی به او توجه نمیکرد. یک قطعه موسیقی آرام به گوش میرسید و نسیم ملایمی از پنجره به داخل میوزید. تکهای از ماهی را به دهان گذاشت و چند کلمه از مجله خواند و جرعهای از شراب کهربایی نوشید و انگشتان پا را توی جوراب ابریشمی تکان داد.صورت حساب را به علاوهی یک سکه بیشتر در سینی پیشخدمت گذاشت. پیشخدمت چنان به او تعظیم کرد،انگار شهزادهای با خون خالص پادشاهی است.
هنوز کیف پولش خالی نشده بود.این بار «میل» خودش را در پوستر نمایش بعد از ظهر جا داد.خانم سامرز، وارد ساختمان تئاتر شد. نمایش شروع شده بود.اما چند تا جای خالی اینجا و آن جا وجود داشت و او به یکی از آن جاها راهنمایی شد،بین زنانی با لباسهای باشکوه که آمده بودند تا وقت بکشند وشکلات بخورند و لباسهای پرزرق و برقشان را نشان دهند، نشست. آدمهای دیگری هم فقط به خاطر نمایش و هنرپیشه ها آمده بودند .
البته هیچ کدام از آنها حواسشان مثل او به اطراف نبود. او به صحنه ، هنرپیشه ها و تماشاچی ها توجه میکرد و از همه چیز لذت میبرد. برای صحنههای خنده دار از ته دل میخندید و به همراه خانمی که کنارش نشسته بود، برای صحنههای غم انگیز گریه میکرد و دربارهی نمایشنامه و هنرپیشه ها با او حرف میزد. زن اشک چشمهاش را پاک کرد ، در دستمال حریر خوش عطری فین کرد ، جعبهی شکلاتش را جلوی خانم سامرز گرفت و از شکلاتهای گرانقیمت به او تعارف کرد.
نمایش تمام شد، موزیک قطع شد و جمعیت آرام از سالن خارج شد. مثل خوابی که به پایان رسیده بود.
مردم به هر طرف پراکنده شدند. خانم سامرز به نبش خیابان رفت و منتظر تراموای برقی ایستاد. داخل تراموا، مردی با نگاه نافذ روبرویش نشسته بود. چشم دوخته بود به صورت کوچک و رنگ پریدهی خانم سامرز. از آنچه در صورت گرد و کوچک او کشف کرد متعجب و گیج بود. در واقع او چیزی ندیده بود جز یک «میل» گس و سوزنده،اینکه تراموا هیچ جا نایستد تا او در کنار آن زن تا ابد بماند.
1- Serpentعلاوه بر مار،به معنی ابلیس نیز هست،نویسنده قصد داشته برداشتی دوپهلو از این کلمه ارائه دهد(مترجم)
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: alborz.hozehonari.ir