حوزه هنری البرز
← همه اخبار
گفتگو با دکتر حسین پاینده

گفتگو با دکتر حسین پاینده

۱۴ دی ۱۳۹۰کد خبر: 150660۱

بررسی آینده ی ادبیات در گفت وگو با دکتر حسین پاینده؛ تا زمین زمین است، شعر وداستان خواهد ماند

شاید در شرایطی که فقط عوض کردن سریعِ از صدر تا ذیل کانال های تلوزیونی به اندازه ی خواندن یک کتاب داستان زمان می گیرد، و هجوم همه جانبه ی تصویر و موسیقی، خواندن را به خاطره شبیه کرده است، عده ای حق داشته باشند که از «مرگ ادبیات» سخن بگویند. اما آیا بدون شعر و داستان «انسان» باقی می ماند؟ تا زمینْ زمین است و انسان ساکن آن، شاعران و داستان نویسان روایت گران وضع بشر در جست وجوی حقیقت خواهند بود.

بنابر گفته ی برخی از منتقدین و نظریه پردازان، «شعر، داستان و به طور کل ادبیات» به عنوان یکی از مهم ترین گونه های تاریخ هنر، به پایان راه خود رسیده است؟ آقای دکتر شما در مقام یک منتقد ادبی آیا به این نظریه معتقدید؟
سخن گفتن از «پایان ادبیات» نمی تواند شالوده ی نظری محکم یا متقنی داشته باشد. ادبیات از زمانی شکل گرفت که بشر کوشید تا جهان پیرامونش را بشناسد؛ به همین ترتیب، تا زمانی که بشر درباره ی خود و جایگاهش در جهان هستی بیندیشد ادبیات همچنان وجود خواهد داشت. کاوش ها و مطالعات انسانشناسان درباره ی نقاشی های به جامانده بر دیواره های غارها نشان می دهد که انسان های نخستین برای بازنمایی کارهایی که در طول روز انجام می دادند (مانند شکار، برافروختن آتش، کباب کردن گوشت حیوان های شکارشده، و غیره)، از بیانی روایی استفاده می کردند. این نقاشی ها در واقع نوعی داستان بدوی هستند که در آنها به جای کلمه از تصویر استفاده شده است. به عبارت دیگر، روایت و روایتگری از جمله کارهایی است که بشر از دیرباز انجام داده و هنوز هم انجام میدهد. در گذشته های دور، این روایتگری از طریق کشیدن تصویر بر روی دیوار غارها انجام میشد و امروزه بشر با استفاده از فناوری دیجیتال، این روایتگری را بر روی شبکه ی جهانی اینترنت و به صورت کتابهای الکترونیکی انجام می دهد. آنچه در همه ی این شکل های متفاوتِ خودبیانگری معلوم می شود، میل مهارنشدنی انسان به روایت است. این موضوع عینا در خصوص شعر مصداق دارد. بشر اولیه برای انجام دادن کارهایی مانند آمادگی برای شکار یا سایر آئین ها و مناسک، از بیانی مقفی و موزون استفاده می کرد که بعدها به صورت شعر تکامل یافت. شعر سرگرمی آدمهای بیغم نیست. شعر گفتن و شعر خواندن (همچون داستان گفتن و داستان خواندن، یا فیلم ساختن و فیلم تماشا کردن)، برخی از بنیانیترین و ذاتی ترین نیازهای روحی و غرایض ما انسانها را ارضا می کند. هنر واکنشی است که انسان به جهان پیرامونش نشان میدهد و تا زمانی که انسان وجود داشته باشد، هنر هم وجود خواهد داشت. البته آفرینش هنر در هر دوره و زمانهای اقتضای خود را دارد. پیشرفتهای بشر از یکسو و پیچیدهتر شدن روابط بینافردی از سوی دیگر دست به دست هم میدهند تا هر چقدر در زمان به جلو میرویم، شیوههای روایتگری و نیز روشهای تولید و مصرف روایت و بهطور کلی هنر و ادبیات تغییر کند. شاید همین تغییر را بعضیها مساوی با «مرگ» ادبیات قلمداد کردهاند. در پاسخ به ایشان باید گفت همچنان که انسان امروز مانند انسان ده قرن پیش سفر نمیکند بلکه وسایل جدیدی را به این منظور به کار میگیرد، در تولید و مصرف ادبیات هم روش های بدیع و نو به کار گرفته می شود. برای مثال، امروزه رمانه ای بزرگ را به صورت فایلهای صوتی روی لوح های فشرده ضبط می کنند تا بتوان به فراخور موقعیت های مختلف (مانند نشستن در قطار مترو، یا هنگام رانندگی) با وسایلی مانند امپی3 و امپی4 و غیره به متن قرائت شده ی این رمان ها گوش داد. یا با استفاده از دستگاه موسوم به «کیندل» میتوان فایل الکترونیکی ده ها رمان را با خود حمل کرد و خواند، در حالی که اگر قرار بود همین تعداد کتابها را به صورت چاپ شده بر روی کاغذ بخوانیم، باید به اندازه ی یک وانت کتاب بار می کردیم و با خود می بردیم. این تغییر در شیوه ی خواندن، اقتضای زمانه ی ما است و نباید آن را به «مرگ ادبیات» تعبیر کرد.

آیا می توان گفت که اثر ادبی در صورت نوشته شدن توسط مولف و خوانده نشدن توسط مخاطب باز می تواند به حیات خود ادامه دهد یا خیر؟ اگر رابطه ای در حفظ حیات متقابل میان این دو وجود دارد، به اعتقاد شما این ارتباط در راستای ریسمان های دال و مدلولی خود داری چگونه ساختاری است؟
اگر تاریخ ادبیات را از منظر نقد ادبی بررسی کنیم، می بینیم بسیاری از شاهکارهای ادبی و بهترین آثاری که امروزه جایگاه تثبیت شدهای در ادبیات جهان دارند، در دوره ی تاریخیِ خلق شدنشان چندان با اقبال مخاطبان مواجه نشدند و حتی گاه به عنوان متون بیارزش تا سال ها در محاق ماندند. این آثار بعدها دوباره کشف شدند و ارزش واقعیشان از راه مطالعات نقادانه معلوم شد. نمونه ی بارز این قبیل متون، داستان های بانوی نویسنده ی آمریکایی کِیتشوپن است که حدود یک قرن پس از مرگش تازه خواننده پیدا کرد. به گمانم اشعار سهراب سپهری نیز در زمان حیات خودِ شاعر کمتر مورد توجه منتقدان ادبی قرار گرفت، اما امروزه او را جزو شاخصترین شاعران مدرن ایران می دانیم. برخی دیگر از شاهکارهای ادبی نیز به علت ممانعت های رسمی، امکان خوانده شدن نداشتند، اما با گذشت زمان سرانجام جایگاه انکارناپذیر این آثار در پیکره ی ادبیات به رسمیت شناخته شد. برای مثال، رمان اولیس اثر نویسنده ی مدرنیست ایرلندی جیمز جویس سالها اجازه ی چاپ نداشت چون رویکرد خاص این نویسنده در ثبت صریح افکار و تداعی های شخصیت هایش، از نظر بسیاری کسان پسندیده نبود. برای سوزاندن این رمان مراسم رسمی در نیویورک برگزار شد. اما در میان پژوهشگران و منتقدان ادبی، امروزه نمی توان کسی را پیدا کرد که در ارزش های مدرنیستی این رمان به خود تردید راه دهد. برخی مواقع هم خودِ نویسندگان مایل نیستند که آثار شان خوانده شود. برای مثال، صادق هدایت از زبان راوی بوف کور میگوید که فقط خطاب به «سایهاش» سخن میگوید چون «در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورَد و میتراشد». در پاراگراف آغازینِ بوف کور جملهی مهمی است که به نظرم بهخصوص به بحث ما مربوط میشود. در این جمله، راوی میگوید: «این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی میکنند آن را با لبخندْ شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند». این جمله دیدگاه مدرنیستها در خصوص مخاطب داشتن یا مخاطب نداشتن آثار ادبی مدرن را جمعبندی میکند. شاعران و داستاننویسان مدرن خطاب به مخاطبانی فرضی شعر مینویسند و داستان میگویند، نه خطاب به تودهی وسیعِ مردم. پیش از مدرنیست ها، نویسندگان رئالیست اصرار می کردند که هنر باید وضعیت های واقعی و مشهود را منعکس کند و برای عموم مردم قابل فهم باشد. مدرنیست ها برعکس اعتقاد دارند که هنر بایستی امر ناپیدا (بحران های روحی و نابسامانی های درونیِ انسان) را بازنمایی کند، آنهم با تمهیدات صوریای مانند نماد و اسطوره که البته باعث میشود فهم این متون برای عامّه ی مردم به سهولت امکانپذیر نباشد. به این ترتیب می بینیم که نداشتن مخاطب، برای مدرنیست ها نه فقط عار نیست، بلکه حتی کمال مطلوب هم هست. پس نباید تعجب کرد که هدایت شاهکارش بوف کور را نه در ایران بلکه در هند به تعداد محدودی با دستگاه پلیکپی تکثیر کرد و روی آن مهر «غیرقابل فروش در ایران» زد.

چه عواملی را در کاهش میل و رغبت عمومی نسبت به شعر، داستان و شاخه های ادبی دخیل می دانید؟ آیا میل و رغبت عمومی به عنوان یک متغیر در کیفیت تولید آثار ادبی مطرح است؟
عوامل متعددی را می توان ذکر کرد که پرداختن به همه ی آنها مستلزم پژوهشی گسترده است و در این گفت وگوی کوتاه نمی شود تکتکِ آنها را به تفصیل مورد بحث قرار داد. برای مثال، تنزل ذائقه ی ادبی به دلیل نوع مطالب رسانه های جمعی (به ویژه رسانه های تصویری-صوتی)، و کاهش قدرت خرید که معمولا بلافصل ترین تأثیرش را در سبد خرید خانواده در کالاهای فرهنگی می توان دید. گاهی هم فاصله گرفتن نامتعارف و افراطیِ نویسندگان از مصرفکنندگان آثارشان می تواند میل عمومی به خواندن متون ادبی را کاهش دهد. اما به هر حال، اقبال یا رغبتی که عموم مردم به ادبیات از خود نشان می دهند یا نمی دهند، نباید تعیینکننده ی نهاییِ کیفیت آثار ادبی باشد. ادبیات همواره چشم اندازی ضمنی از اوضاع و احوالی بدیل را ترسیم می کند که در برابر وضع موجود قرار میگیرد. از اینرو، چه بسا مخاطبان ادبیات این چشم انداز را نپسندند یا اساسا درک نکنند. در چنین حالتی، وظیفه ی نویسنده این نیست که خود را به سطح درک عامّه تنزل دهد، یا صرفا آثاری منطبق با ذائقه ی عمومی بنویسد. اگر نویسندگان چنین می کردند، هرگز آثار نو و بدیع و قالب شکن پدید نمی آمد.

به اعتقاد شما ادبیات چه نقشی در زندگی پر مشغله ی امروز بشر بازی می کند و در صورت عدم وجود آن چه صدماتی متوجه زیست معنوی و اجتماعی ما می شود ؟
اگر ادبیات را نوعی گفتمان و بازنمایی تلقی کنیم، آنگاه درمی یابیم که خواه زندگی بشر «پرمشغله» باشد و خواه عاری از دغدغه، ادبیات در هر حال تولید می شود. از منظری می توان گفت زندگی ما انسان ها همیشه «پرمشغله» بوده، اما نوع و شکل این مشغله ها تغییر کرده اند. پس نمی توان نقش یا کارکرد ادبیات را به مشغله های زندگی منوط کرد. نوشتن متون اد بی شیوهای از تأمل درباره ی انسان و حال و روز اوست. البته می توان این تأمل را از طرق دیگر، مثلا فلسفه و فلسفه پردازی، هم انجام داد. اما ادبیات، با بیان استعاری و غیرمستقیم اش، جذابیت های خاص خود را دارد. نویسنده ی داستان و سازنده ی فیلم کسی است که راجع به زندگی ژرف اندیشی می کند و نتیجه ی آن را در قالب روایتی مکتوب یا دیداری-شنیداری به دیگران ارائه می دهد. به گمانم، نقاش و مجسمه ساز و مصنّف موسیقی هم همین کار را، با روش ها و ابزاری دیگر، انجام می دهد. به طور کلی، تولید نشدن هنر و ادبیات در هر جامعه ای، نشانه ی مرگ اندیشه در آن جامعه است. کمونیست ها در شوروی سابق به انحاء مختلف کوشیدند تا صرفا آثار مورد پسند خودشان تولید و توزیع شود، اما توفیقی در این کار نیافتند و ادبیات به صورت زیرزمینی همچنان نوشته و خوانده شد. فقدان میل عمومی به خواندن ادبیات، حاکی از تنزل در مراتب اندیشه ورزیِ عمومی است. این وضعیت را باید خطری جدی تلقی کرد و با برنامه ریزی مناسب در نهادهای فرهنگی و آموزشی آن را تغییر داد.

با یک بررسی کلی متوجه می شویم که شعر و داستان در مقیاس های جهانی هنر و البته از دید مخاطبان آن، هنری بلند مرتبه و پراهمیت محسوب می شوند. حال آنکه در فضای امروز ادبیات ایران (حتی در مقایسه با دهه های پیشین) چنین چیزی نیست. نزول سطح ادبی ما و رسیدن به چنین رتبه ای، آن هم در کشوری که خود یکی از خاستگاه های شعر و ادبیات جهان باستان به شمار می رود چه دلیلی دارد؟
پرسش شما معطوف به دو موضوع جداگانه است. یکی بااهمیت تلقی نشدن ادبیات و دیگری تنزل سطح ادبی در میان خوانندگان متون ادبی. در خصوص موضوع اول باید بگویم من با این دیدگاه که شعر و داستان در کشور ما مخاطبانش را از دست داده است یا بی اهمیت محسوب می شود، چندان موافق نیستم. البته وضعیت ما ایده آل نیست. در کشوری که بیش از هفتاد میلیون جمعیت دارد، به طور طبیعی انتظار می رود که شمارگان کتاب های شعر و داستان بیش از این باشد که امروز در ایران است. میل عمومی به وقت گذاشتن برای خواندن متون ادبی بی تردید رضایتبخش نیست، اما از این موضوع هم نباید غفلت کنیم که امروزه ده ها و صدها کانون و مرکز فرهنگی، به خصوص در حوزه ی ادبیات داستانی، در کشور ما فعال هستند و افراد علاقه مند برای افزودن به مهارت های ادبیشان داوطلبانه در برنامه های این مراکز مشارکت می کنند. جلسات بررسی مجموعه های تازه منتشرشده ی شعر و داستان کوتاه به وفور برگزار می شوند. نازل بودن سطح مطالب به اصطلاح نقادانه در این جلسات را البته باید در جای دیگر بررسی کرد، اما تشکیل شدن این جلسات و شرکت کردن گروه نسبتا کثیری از افراد علاقه مند در آنها، نشانه ای از استمرار فعالیت های ادبی است. جلساتی که توسط کانون ها و انجمن های ادبی دانشجویی در دانشگاه های ما برگزار می شود، عموما با اقبال گرم مواجه می شود. اخیرا جلسات نقد فیلم در دانشکده های ادبیات و علوم انسانی و علوم اجتماعی، بسیار مخاطب و خواهان پیدا کرده است. تعداد دانشجویانی که در این جلسات شرکت می کنند به مراتب بیشتر از تعداد دانشجویانی است که من در جلسات مشابه در دانشگاه های انگلستان می دیدم. همچنین کلاس های آزاد ادبیات که خارج از دانشگاه برگزار می شوند، طرفداران قابل توجه خود را دارد. کسانی که در کلاس های آزاد من شرکت می کنند، گاه دانشجویان یا دانشآموختگان و متخصصان رشته هایی غیر از علوم انسانی هستند (مثلا علوم پایه و مهندسی و علوم پزشکی). بسیاری از ایشان کسانی اند که کار می کنند و برای شرکت در این کلاس ها مجبورند هر هفته در روزها یا ساعات خاصی مرخصی بگیرند و یا از بخشی از درآمدشان صرفنظر کنند. همه ی این شواهد حاکی از اهمیتی است که اشخاص برای ادبیات و درک ادبیات قائل می شوند.
اما اگر منظور شما این است که آثار تولیدشده در برهه ی کنونی در مقایسه با پیشینه ی ادبیات ما سطح نازلی دارند، به گمانم خودِ این قیاس پرابلمتیک یا حتی نابجا باشد. ادبیات کلاسیک فارسی، به ویژه در حوزه ی شعر، بسیار غنی و صناعت مند است، اما آن ادبیات را که برآمده از ساختارهای اجتماعی متفاوت و گفتمان های متفاوت است، نباید با ادبیات معاصر که حاصل سازوکارهای گفتمانیِ جدید و نوظهوری است مقایسه کرد. ادبیات امروز ایران را، خواه در قالب شعر و خواه در قالب داستان کوتاه و رمان، می توان با ادبیات مشابه در کشورهای دارای پیشینه ی فرهنگی مشترک با ایران سنجید و مقایسه کرد. برای مثال، می توان گفت رمان ما نسبت به رمان معاصر ترکیه جایگاه فرومرتبه ای دارد. این موضوع را باید به دقت و به دور از تعصب، بدبینی یا خوشبینی بررسی کرد تا علل آن معلوم شود.

آیا امروز شیوه های دیگرگون سماعی و ایماژیک در پیکره ی هنرهای نوگرای تصویری و شنیداری (مثلا سینما) که جای مانور و نوسان های زیادی را در ساختار خود می بینند، نیاز به ادبیات را رفع کرده است؟ و آیا این منبع الهام روحانی (ادبیات) دیگر به عنوان تامین کننده ای سنتی در بخش ایجاد ارتباط با روح مخاطب خاصیت پیشین خود را از دست داده است؟
سینما نه تهدیدی بر ضد ادبیات است و نه رفع کننده ی نیاز به ادبیات. اتفاقا سینما بیشترین قرابت را با ادبیات روایی به ویژه رمان دارد. فیلم روایی نوعی رمان است که نه به واسطه ی واژه ها، بلکه به واسطه ی تصویر و صدا با مخاطب ارتباط برقرار می کند. اساسا بسیاری از ماندگارترین فیلم های سینمایی، از رمان ها و آثار ادبی اقتباس شده اند. کسی که به خواندن داستان علاقه مند باشد، قاعدتا به دیدن فیلم هم علاقه دارد. وجود عناصر مشترکی مانند پیرنگ، شخصیت، کشمکش، حال وهوا، گره افکنی، گره گشایی، تم و غیره، مخاطبان جدی ادبیات را به طور طبیعی به فیلم و نقد فیلم علاقه مند کرده است. کتمان نمی توان کرد که تماشای یک فیلم دوساعته، کمتر از خواندن یک رمان پانصدصفحه ای زمان می بَرَد و لذا اشخاص بیشتری می توانند به سهولت این شکل از هنر را مصرف کنند. اما این به معنای زائد شدن رمان به عنوان یک ژانر ادبی نیست. امروزه همانطور که رمان های خواندنی نوشته می شوند، فیلم های دیدنی هم ساخته می شوند. البته سیطره ی ایماژ در عصر پسامدرن، همانگونه که بودریار در نظریه پردازی هایش درباره ی پسامدرنیسم استدلال می کند، رغبت عمومی به تماشای فیلم به عنوان رسانه ای بصری را تشدید کرده است.

آیا می توان با نزدیکتر کردن آثار ادبی به دردهای اجتماعی و یا به عبارتی با خلق دوباره ی آثار متعهد، ادبیات را از مهجوریت گرفتار شده نجات داد؟
اگر مقصود شما از «نزدیکتر کردن آثار ادبی به دردهای اجتماعی» رواج رئالیسم سوسیالیستی است، باید بگویم این مکتب که مارکسیست های شوروی نظریه پرداز آن بودند، مدتهاست که به فراموشی سپرده شده و کسی حامی یا مروج آن نیست. البته نسخه های غیرمارکسیستی این مکتب برای ما آشناست (اینکه ادبیات باید دردها و رنج های محرومان یا مبارزات حق طلبان را بازنمایی کند و الی آخر). بعید می دانم که چنین گرایشی بتواند دوباره به طور جدی در جریان های ادبی در کشور ما پا بگیرد. این دیدگاه قبلا آزموده شده است و هم کسانی که در حوزه ی خلاقیت ادبی فعالیت می کنند (شعرا و داستان نویسان و فیلمسازان و غیره) با آن به خوبی آشنا هستند و هم پژوهشگران و منتقدان ادبی. آزموده را آزمودن خطاست. راه برون رفت از آنچه شما «مهجوریت» ادبی نامیده اید، افتادن در دامچاله هایی مثل رئالیسم سوسیالیستی و نسخه های وطنیِ آن نیست. نویسندگان ما می توانند با کشف راه های نو در خلاقیت ادبی، مسیرهای جدید و علاقه برانگیزی برای پیشرفت ادبیات و تغییر وضعیت آن به وجود آورند.

در تاریخ ادبیات معاصر ما، به علل مختلف، بسیاری از بکری فضا سوء استفاده کردند و در هرج و مرجی موجه، دست به نوشتن بردند. آیا نظارت و موجودیت سیستماتیک ارگانیِ برای بازشناسی این نوع از آثار لازم نیست تا مخاطبان، بد را از خوب بازشناسند و دچار سرگیجه ی ناشی از آثار بعضی از این شبه ادبی ها نشوند؟ آیا شکلگیری چنین نهاد و شورایی شدنی است و این نهاد باید چگونه عمل کند؟
تعیین نهاد رسمی برای ادبیات کاری است که کمونیست ها در شوروی سابق می کردند. مطالعه ی تاریخ می تواند برای پاسخ گفتن به پرسش شما مفید باشد.

وظیفه ی مدرسین و منتقدین ادبی در قبال آسیب های به وجود آمده به پیکره ی ادبیات ما چیست؟ مثلا در قبال کسانی که مسئله ی «مرگ شعر و داستان» را مطرح می کنند و می گویند عمر ادبیات به پایان رسیده است، منتقدین و مدرسین چه نقشی را باید ایفا کنند؟
اگر نقد ادبی به صورت جریانی جدی و علمی در نهادهای آموزش عالی تدریس می شد، شاید چنین وضعیتی در مطالعات ادبی نمیداشتیم. موضوع «مرگ شعر و داستان» فقط در فضایی می تواند مطرح شود که هیچ ملاک علمی ای برای سنجش یا نقد در کار نباشد. منتقدان و پژوهشگران واقعی ادبیات کسانی هستند که برای گزاره هایشان استدلال می کنند. فقدان استدلال یعنی نبود شالوده ی علمی در بحث. به اعتقاد من، یگانه راهی که مطالعات ادبی را از این هرج ومرج و آشفته بازار می رهاند، نظریه و نقد ادبی است.

چرا دایره ی گفتمان های ادبی معاصر محدود به جلساتی شده است؟
اگر مقصودتان جلساتی است که مراکز و کانون های فرهنگی و ادبی برگزار می کنند، باید بگویم این جریان در مجموع برای پیشبرد مطالعات ادبی مفید است. خلأیی که در تحصیلات آکادمیک در پرداختن به نقد وجود دارد، در این جلسات تا حدی پر می شود. اما این به معنای صحّه گذاشتن بر گفته های کسانی که خود را منتقد می نامند و در این جلسات اظهارنظر می کنند نیست. در بسیاری از این جلسات صرفا با گزاره های منعندی و ثابت نشده و غیرمستند روب هرو می شویم. اما به مصداق آن ضرب المثلی که می گوید «ادب از که آموختی؟ از بی ادبان»، برگزار شدن این جلسات باعث می شود تا شرکتکنندگان بتوانند بین گفته ها و نوشته های منتقدان مختلف تمایز بگذارند و راه و روش درست و علمی در مطالعات ادبی را تشخیص بدهند. منظورم این است که برخی از منتقدان بر اساس نظریه های ادبی و با بررسی دقیق متن و معلوم کردن تکنیک های به کاررفته در آن سخن می گویند. برخی دیگر از منتقدان بدون ارجاع به متن، صرفا از پسندهای دلبخواه خودشان سخن می گویند و دائما ارزشداوری می کنند. تفاوت بین این دو گروه زمانی روشن می شود که مخاطب گفتار و نوشتار هر دو گروه را شنیده و خوانده باشد. خوشبختانه این جلسات نشان می دهند که چه کسی واقعا نقد می داند و چه کسی صرفا حکم می دهد. طبیعتا شفاهی بودن این جلسات نقش به سزایی در گسترش آنها داشته است. کم نیستند کسانی که گاه برای تفنن و گذراندن وقت یا اهداف غیرادبی دیگر در این جلسات شرکت می کنند. اما همانطور که پیشتر اشاره کردم، برگزاری این قبیل جلسات خدمت شایانی به تدقیق سنجه ها و قدرت تشخیص نقادانه ی ما کرده است.

برخی ها از منتقدین معتقدند که رویکردهای افراطی زبانی و فرمیک نسبت به ایجاد و زایش ساختارهای متنوع لفظی و معنایی، باعث عدم ایجاد ارتباط مابین مخاطب و اثر می شود. نظر شما چیست؟
بین شکل (فرم) و محتوا رابطه ای متقابل وجود دارد. فرم یک اثر ادبی، اگر آن اثر واقعا صناعت مند باشد، می بایست بر محتوای آن صحّه بگذارد و آن محتوا را در خود بازبتاباند. متقابلا محتوای هر داستان یا شعری می بایست با شکل بیانِ آن همخوانی داشته باشد. توجه به شکل بیان، اولین گام در راه نوآوری است. شاعر یا داستان نویسی که می خواهد اثری پیشتاز و جدید خلق کند، ناگزیر باید خلاقیت خود را از جمله با شکل بیان (فرم) نشان دهد. توجه می فرمایید که من با قید احتیاط گفتم «از جمله»، و مقصودم این بود که اثر ادبی در بدعت های شکلی خلاصه نمی شود. برای مثال، استعاره های بدیع و نو می توانند بیان یک شاعر را از طرز بیان سایر شاعران همزمانِ او متمایز کند. یا شیوه ی روایی (مثلا استفاده از چندین زاویه ی دید در روایت یک رمان) می تواند طرز داستان نویسی یک نویسنده را از اقران او جدا کند. به هر حال، هر شاعر یا نویسنده ا ی می کوشد تا سبک خاص خود را به دست آورد و به مرور زمان بپروراند تا از این طریق هویت یا جایگاه منحصربه فردی را برای خود تعریف کند. از یاد نبریم که اگر سبک نگارش یک اثر ادبی عین سبک نگارش اثر یا آثار قبلی و شناخته شده باشد، در آن صورت نویسنده ی آن متن مقلد دیگران محسوب می شود و خوانندگان تصور می کنند که سخن جدیدی برای گفتن ندارد. پس هر نویسنده ای محق است به فر م توجه کند. اما چنانچه این توجه به افراط بگراید، نویسنده بیش از اینکه بخواهد فرهنگ زمانه ی خود را بکاود، صرفا می کوشد تا شکل و ظاهر اثرش با آثار دیگران فرق داشته باشد. آنچه در این وضعیت مغفول می مانَد، همانا محتوای اثر است. متأسفانه توجه افراطی به شکل بیان، به و یژه در میان نویسندگانی که مایل اند به شیوه های پسامدرن داستان بنویسند، گاه موجب تولید متونی م شود که هیچگونه محتوای درخور توجه یا تأمل انگیزی ندارد. فراموش نکنیم که هر اثر ادبی، همانگونه که در پاسخی به یکی از سؤال های قبلی شما اشاره کردم، نوعی ژرف اندیشی است. اگر داستان یا شعر یا فیلم نتواند ادراک نوینی از واقعیت ارائه دهد، آنگاه باید در هنری بودن آن داستان یا شعر یا فیلم تردید روا کرد. به نظر من، هدایت نمونه ای مثال زدنی از توجه همزمان به شکل و محتوا در ادبیات معاصر ایران است. در آثار او، تعادلی ظریف و هنرمندانه بین این دو قطب برقرار می شود که نمونه هایش را صرفا در آثار بهترین نویسندگان ایران می توان یافت. هدایت در عین استفاده از سوررئالیسم (که در زمان او مکتب ادبی و هنریِ نوظهور و بدیعی محسوب می شد)، از این نکته غفلت نکرد که سوررئالیسم می بایست ابزاری برای کاویدن فرهنگ و تاریخ ما باشد. بخش بزرگی از دستاورد هدایت در بوف کور یقینا مقرون توجه به همین نکته است.

این مطلب برگرفته از سوره اندیشه شماره54 و55 آذر ودی 1390 است.

 

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://alborz.hozehonari.ir/s/V2PGZVJ

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: alborz.hozehonari.ir