
گزارش نشست نقد و بررسی داستان کوتاه «قرارگاه آخر»
گودرزی: منتقد هیچ متنی را بدون در لحاظ کردن بافت آن نمی تواند به شکل عمیق، دقیق و درست مورد بررسی قرار دهد.
آنچه می خوانید منظم شده سخنان «محمدرضا گودرزی» نویسنده، منتقد و مدرس ادبیات داستانی است که در تاریخ 3/8/1391 در جمع هنرجویان کارگاه داستان چهارشنبه های حوزه هنری استان البرز گفته شده است. در بخش نخست این نشست؛ داستان کوتاه «قرارگاه آخر» نوشته علی غفاری توسط این نویسنده البرزی قرائت و در ادامه مورد نقد و بررسی قرار گرفت.
در نقد مدرن دیدگاهی مطرح می شود -که بعدها مورد استقبال ساختارگراها هم قرار می گیرد- با این مفهوم که: "هر متن قائم به ذات خود است و منتقد برای بررسی هر داستان تنها باید به خود متن توجه داشته باشد." به تعبیر دیگر؛ در هر اثر داستانی جهان مستقلی شکل می گیرد. بنابراین هر آنچه منتقد با آن سر و کار دارد در درون متن نهفته است نه در خارج از آن. اما در ادامه افرادی نظیر دریدا با توجه به این دیدگاه، چالش تازه ای را ایجاد کردند. ایشان مسئله ای را مطرح کردند با عنوان: «بافت اثر». به نظر من هم منتقد هیچ متنی را بدون در لحاظ کردن بافت آن نمی تواند به شکل عمیق، دقیق و درست مورد بررسی قرار دهد و با آن ارتباط برقرار کند. از نظر زبان شناسان بافت زمینه ای است که در یک متن به وجود می آید. یعنی هر اتفاقی که رخ می دهد بر روی یک زمینه ای قرار دارد که نسبت به همان زمینه هم سنجیده خواهد شد.
در تعریف گسترده تری می توان، بافت را به معنای بیناذهنی، فرهنگی و تاریخی اش مطرح کرد. به عبارت دیگر؛ هر متنی برای خوانده شدن نیاز به این دارد که ببینیم در چه بستر فرهنگی تاریخی ای شکل گرفته است. یا اینکه چه عوامل فرامتنی ای برای شکل دادن اثر مؤثر واقع شده اند.
برای روشن تر شدن مسئله مثالی را مطرح می کنیم. جمله: «لطفاً نمک (نمکدان) را بده» را در نظر بگیرید. معانی متفاوتی را می توان از این جمله استنباط کرد. یک منظور می تواند این باشد که کسی دوست دارد به غذا یا میوه اش نمک اضافه کند و طلب نمکدان می کند. در موقعیت دیگری مثل اینکه همسر مردی غذای بی نمکی پخته است و او سر سفره برای تفهیم این موضوع به زنش از چنین جمله ای استفاده می کند که معنای کنایی داشته باشد. یا شاید نمک به عنوان یک ماده شیمیایی در یک آزمایشگاه مورد نیاز یک شیمیدان باشد و او از همکارش مقداری نمک بخواهد. پس در برخورد اول با هر جمله ای (متنی) نمی توان با قطعیت معنای آن را فهمید مگر اینکه چیزهایی نظیر موقعیت، مخاطب و راوی در آن روشن باشند.
به طور مثال در مورد داستان کوتاه «قرارگاه آخر» نوشته آقای علی غفاری، ما به عنوان مخاطب ایرانی در مقایسه با یک مخاطب خارجی، برخی از اطلاعاتی که مطرح می شود را دقیق تر متوجه می شویم. چرا که بر مبنای فیلم ها، تصاویر و یا مصاحبت با افرادی که در جنگ حضور داشتند، بافت های بیناذهنی، فرهنگی و تاریخی ای در ما شکل گرفته که در فرد بیگانه شاید شکل نگرفته باشد یا به این شکل نباشد. بنابراین اگر ما استباطی از جنگ نداشته باشیم و تاریخ این قضیه را ندانیم، نمی توانیم خوانش دقیق و روشنی از متن داشته باشیم. باید توجه داشت که هر نویسنده ای هنگام نگارش هر داستانی، در یک دوره تاریخی و مقطع زمانی ای زندگی می کند که این مهم بر زمان و مکان وقوع داستان، انتخاب سوژه و حتی نوع برخورد نویسنده با اثرش، تأثیر می گذارد.
حالا اگر ما به عنوان خواننده داستان یا منتقد این بافت بیناذهنی را در نظر بگیریم می توانیم به درستی با متن ارتباط برقرار کرده و متوجه شویم که داستان چه فضایی را منعکس می کند و چه می خواهد بگوید.
گونه داستان «قرارگاه آخر» واگرای سیاسی-اجتماعی است. اجتماعی بودنش به دلیل گستردگی موضوعی است که در یک جامعه مطرح می شود و سیاسی بودنش هم به دلیل وجود پدیده ای به نام جنگ که به هر حال اتفاقی سیاسی است. اما اگر موضوع این داستان را مدنظر داشته باشیم می توان آن را زیرمجموعه داستانهای جنگ قرار داد.
از این ها که بگذریم، پرسشی که در مواجهه با هر داستان برای ما ایجاد می شود این است که «چه کسی دارد حرف می زند؟».
اطلاعاتی که ما در مورد راوی این داستان به دست می آوریم در همین حد است که می فهمیم راوی رزمنده ای است که به آرنجش ترکش اصابت کرده است. در حقیقت خواننده در رابطه با این شخصیت اطلاعات دیگری کسب نمی کند و نمی تواند بیشتر از این او را بشناسد.
پرسش دیگری که مطرح می شود این است که «راوی با چه کسی حرف می زند؟». ممکن نیست متنی مخاطب نداشته باشد. می دانیم که متن ها یا دارای «مخاطب درون متنی» هستند –فردی است که در متن حضور دارد و راوی برای او قصه را روایت می کند- یا دارای «مخاطب تلویحی» می باشند. ما از طریق خواندن متن و نحوه به کارگیری واژگان و جملات توسط نویسنده، متوجه می شویم که راوی و مخاطب کیست. مثلاً اغلب داستانهای خانم فهیمه رحیمی مخاطب درون متنی ندارد. مخاطب تلویحی کتابهای ایشان اغلب کسانی هستند که مسائل پیش پا افتاده جامعه می تواند آنان را احساساتی کند! در عوض مخاطب تلویحی رمان بوف کور کسانی هستند که تا حدی می بایست آشنا به نشانه شناسی و کارکرد ذهن سورئال باشند. در غیر اینصورت نمی تواند متن را درست بخواند.
به نظرم یکی از مشکلات داستان کوتاه«قرارگاه آخر» این است که مخاطب روشنی ندارد و یا بهتر بگویم که نحوه کاربرد مخاطب در داستان درست نیست. در واقع اینجا ما با دو مخاطب درون متنی مواجه می شویم که یکی در صحنه اول ظهور پیدا می کند و دیگری در ادامه. در ابتدای داستان آمده است:
« تا آمدم فیگور بگیرم، کنارم ایستاده بودی.
- ای بابا،یک بار خواستیم تکی بگیریم؛ نشد.
فردای همان روز بود که داشتم از شلمچه برمی گشتم، از میان آن جهنم ،که مرگ بر هر وجب آن چنبره زده بود، دیگر به زوزه خمپاره وتوپ توجه نمی کردم، از خیز زدن و دوباره بلند شدن کلافه بودم. وقتی از خیز آخر بلند شدم، بوی تعفن عذابم می داد. تازه متوجه شدم که با سر روی جنازه افتاده ام .از دل و روده¬ی بیرون ریخته و فک نداشته اش، چندشم شد. دوباره نگاهش کردم، چندقدم دورتر، بدن های بی سر، پوتین¬هایی که فقط تا زانو پا داخلشان بود، همه طرف پخش بود...»
دو سطر ابتدای داستان کاملاً گمراه کننده و مبهم است. چون اینگونه به نظر می رسد که ربطی به بقیه داستان ندارد! در جمله اول فعل «بودی» اشاره به کسی دارد که داستان برایش روایت می شود و جلوتر متوجه می شویم وی یک راننده تویوتا است که راوی را قرار است به مقصد برساند. اما از پاراگراف بعدی داستان تا جایی که آمده است:
« آفرین به مرامت که زدی روی ترمز. کنارت که نشستم ؛ ماسک به صورت داشتی و موهای خاکی سرت از لای بند پلاستیکی سیخ ایستاده بودند. تازه یادم افتاد که ماسکم را تو خط جاگذاشته ام. آستین بادگیرت تا آرنج به سرخی می زد. چند ثانیه ای نگاهت تو صورتم ماند.
- اخوی دست شما دردنکنه.» ا
ین مخاطب غایب است. همین دو سطر آغازین ذهن خواننده را به گونه ای منحرف می کند که ارتباطش با بخش های بعدی داستان سخت می شود. یعنی اگر قرار است ما با یک مخاطب درون متنی طرف باشیم نباید یک حجم بزرگی از داستان بدون خطاب قرارگرفتن وی روایت شود. در غیر اینصورت اینگونه به نظر می رسد که نویسنده، مخاطبش را فراموش کرده است.
نکته بعد این است که داستان چه اطلاعاتی درباره مخاطب درون متنی(راننده تویوتا) در اختیار ما قرار می دهد؟یعنی ما در روایت شناسی با چند پرسش مواجه می شویم که پاسخ به آن ها کمک می کند تا داستان را بهتر بفهمیم. از جمله اینکه: کی، با چه کسی، درباره چه، چه زمانی و چه طور حرف می زند؟
در این داستان ما درباره مخاطب درون متنی، جز اینکه او یک راننده است و در صحنه آخر داستان کشته می شود چیزی بیشتری دستگیرمان نمی شود.
ضمناً از آنجاییکه داستان با فعل گذشته روایت می شود این مسئله پیش می آید که راوی چرا با فردی که قبل از شروع روایت، کشته شده حرف می زند؟ هرچند خواننده تا صحنه آخر از این اتفاق خبردار نیست. این در حالی است که اگر روایت با فعل مضارع صورت می گرفت، خواننده همزمان با روایت پیش می رفت و بعد صحنه کشته شدن راننده تویوتا پیش می آمد. پس بنابراین در داستانی که با آن مواجهیم، راوی با تصویر ذهنی ای که از راننده تویوتا ساخته دارد سخن می گوید. با این انتخاب و ایده نویسنده کار سخت شده است. حال اگر قرار است روایت با فعل گذشته و مخاطب مرده انجام گیرد صحیح تر است که موقعیت روایت درست چیده شود. مثلاً داستان با صحنه آخر شروع می شد که در آن مخاطب کشته شده و راوی با جنازه یا صحنه کشته شدن او مواجه شده و در اثر رنج و غمی که از این مواجهه می برد دارد داستان را روایت می کند.
همچنین وقتی داستان نویس داستانی را می نویسد بدون مخاطب متنی مثلاً داستان که راوی اول شخص دارد، دست راوی برای روایت هرچیز با ربطی باز است. اما وقتی ما مخاطب درون متنی داریم، قاعدتاً او سمت سخن ما قرار می گیرد و باید تأثیرش را در متن مشاهده کنیم. مثلاً انتظار می رود که مخاطب درون متنی در برخی جاهای داستان حرف بزند. در صورتی که او کر و لال یا زبان نفهم نباشد این انتظار برای خواننده پیش می آید. حال نویسنده می تواند حرفهای او را به صورت مستقیم وارد داستان نکند اما تأثیرش می بایست مشهود باشد.
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: alborz.hozehonari.ir