
کوتاه، صامت، آلوده
یادداشتی در نقد فیلم کوتاه «اهمیت کریم بودن» اثر محمدامین اسدیراد به قلم مصطفی انصافی
1- آنچه که در «اهمیت کریم بودن» مورد نقد واقع شده، این است: بیفرهنگی، بیسوادی، عامیگری و بیاهمیت بودن. هیچکس شک ندارد که بیفرهنگی و بیسوادی و بیاهمیت بودن و به عبارتی انگل بودن و نخاله بودن بد است؛ زشت است؛ مذموم است. اما طرز بیان این دیدگاه و نقد آن مسالهی بسیار مهمی است. یکی از بزرگترین معضلاتی که کشور ما در طول تاریخ با آن دست به گریبان بوده، این است که دانشمندان، روشنفکران، آگاهان و فرهیختگان همواره فاصله خود را با عامهی مردم حفظ کردهاند و از علم و آگاهی و فرهیختگی خود نه به عنوان ابزاری برای پیشرفت ملک و ملت، بلکه به عنوان ابزاری برای کوبیدن تودهی مردم استفاده کردهاند. فیلم «اهمیت کریم بودن» هم همین نگاه آلوده را دارد. کریم به عنوان یک مرد عامی، ضد قهرمان این فیلم است و جمیع صفات بد را در خود دارد. نگاه فیلم، نگاهی تخطئهگر، استهزاگر، تحقیرآمیز و پرسوءظن است به کریم که نمایندهی بخش بزرگی از مردم است. اما آیا وظیفهی هنرمند همینقدر کوچک و سبک است که به بیان دردی از دردهای جامعه با نگاهی تحقیرآمیز بپردازد؟ آیا این صفات بد از روز تولد با کریم بوده است؟ آن کسی که میشود پروفسور حسابی و میشود منشا خیر و برکت آیا از نوزادی پروفسور بوده است؟ آیا هنرمند نباید به عنوان قشر فرهیختهی این مملکت نیمنگاهی هم به ریشههای این بیسوادی و بیفرهنگی و عامیگری بیندازد؟ سی و چند سال از انقلاب اسلامی ایران میگذرد و متاسفانه هنوز به دلایل داخلی و خارجی مردم ما درگیر بحرانهای سیاسی و اقتصادی هستند. این در حالی است که همین تودهی مردم، همین انسانهای بیسواد و بیفرهنگ که اغلب از طبقهی متوسط و فقیر جامعه هستند، همواره منشا تحولات بزرگی در کشور بودهاند. انقلاب اسلامی ایران را که به گواهی تاریخ، یکی از مردمیترین انقلابهای جهان بوده است همینها رقم زدهاند. دویستهزار شهید جنگ تحمیلی، پسران و برادران همین مردم بودهاند و این یعنی عامهی مردم ایرانی اگرچه می تواند دربردارندهی بسیاری از صفات زشت و مذموم باشد، اما این مردم انسانهای بیشعوری نیستاند. در اجتماع حضور دارند و روز به روز دارند رشد میکنند و آگاهتر میشوند. برای همین است که میگویم اگر نقدی هست اولاً نباید با تحقیر و استهزاء بخش بزرگی از مردم باشد، آن هم در لباس یک کارگر شهرداری و در ثانی بحث دربارهی کارکرد طنز است. «اهمیت کریم بودن» پیش و بیش از هر چیز میخواسته یک اثر طنز باشد. به قول نیکولای چرنیشفسکی، فیلسوف و سیاستمدار سوسیالیست روسیه، طنز، آخرین مرحلهی تکامل نقد است و یادمان نرود که نقد یعنی خوب و بد کردن. یعنی خوبیها را با بدیها دیدن. هنرمند و روشنفکر باید نگاهی جامعالاطراف داشته باشد وگرنه نگاهش پشیزی نمیارزد. میگویند در روزهای ملتهب پاریس در می 68 که دانشجویان جنبشی به راه انداخته بودند برای احقاق حقوق خود، ژان پل سارتر با همه بزرگیاش دم در کارخانه رنو، برای کارگران سخنرانی کرد تا آنها را هم به حضور در جنبش ترغیب کند. سارتر مثل روشنفکر ایرانی نبود که با تحقیر به تودهی مردم نگاه کند. رمز پیشرفت غرب شاید همین نگاه پالوده و انسانی روشنفکران و فرهیختگان آن است.
2- همه وظایف یک فیلمنامهنویس به جای خود، اما شاید مهمترین نقش او خلق درست یک شخصیت و جانبخشی به اوست. این وظیفه آنجا نمود بیشتری مییابد که فیلمنامه یک فیلمنامهی شخصیتمحور باشد و نه یک فیلمنامهی موقعیتمحور. در نتیجه وقتی کارگردانی میخواهد چنین فیلمنامهای را بسازد باید به تصویر کشیدن درست شخصیت را در اولویت خلق اثرش قرار دهد. بزرگترین معضل «اهمیت کریم بودن» این است که شخصیت کریم درست تعریف نشده است. یعنی کریم شخصیتپردازی نشده است. هر شخصیتی در تفکر و اندیشهاش، در عقایدش میتواند دچار تناقض باشد. اما وقتی آن تفکر، آن عقیده و آن اندیشه در یک شخصیت به مرحلهی عمل میرسد دیگر هیچ عملی، عمل دیگر را نفی نمیکند. وقتی میگویم کریم شخصیتپردازی نشده یعنی همین. یعنی این که کریم در رفتار و اعمالش دچار تناقض است. از یک طرف در مقابل کارفرمایش همواره سکوت می کند، از طرف دیگر توی دعوا یقه چاک میکند. از یک طرف زنذلیل است و زنش سرش داد میزند، از طرف دیگر زنش را کتک میزند. از یک طرف از زیر کار در میرود و از طرف دیگر هم سوپور است، هم باغبان است، هم نقاش است و هم بارکش. این تناقض با آن تناقضی که دستمایه آثار طنز قرار میگیرد تفاوت دارد. برای روشن شدن بیت «می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب/ چون نیک بنگری همه تزویر میکنند» را از حافظ در نظر بگیرید. در این بیت حافظ با طنز ظریفی که البته مشابهاش در دیواناش بسیار یافت میشود از یک تناقض حرف میزند. آن تناقض این است که شیخ که مثلا باید با نصایحاش مردم را از می خوردن باز دارد، خودش می مینوشد. یا مثلاً محتسب که باید در کوچه با تازیانه بگردد و مستها را جمع کند خودش می مینوشد. مفتی هم که فتوادهنده و حاکم شرع است همینطور. حافظ در این بیت از یک تناقض در وضعیت جامعه حرف میزند. اما شخصیت محتسب، شیخ و مفتی هیچکدام دچار تناقض نیستاند. آنها یک شخصیت دارند و واقعیت شخصیتشان این است که آدمهای تزویرگر و ریاکاریاند. اما شخصیت کریم در این فیلم از اساس دچار تناقض است. در نتیجه این ضعف، روایت هم دچار تناقض میشود. آنچه که از نام فیلم برمیآید این است که کریم شخصیت بااهمیتی است. فیلم را که میبینیم میفهمیم قصد فیلمساز این بوده است که با این تناقضگویی در اثرش طنز بیافریند. یعنی شخصیتی بیاهمیت و عامی را به تصویر کشیده در حالی که راوی دارد از اهمیت کریم بودن میگوید. یا مثلاً راوی میگوید کریم فقط یک زن دارد و آن یک زن را هم خیلی دوست دارد، در حالی که پشت سرش دو زن را میبینیم و کمی بعدتر هم میبینیم که کریم زنش را دوست ندارد و او را کتک میزند و با او دعوا میکند. قرار بوده این تضاد و تناقضگویی راوی در تصویر و در روایت طنزآفرین باشد. اما اشکال آنجا به وجود میآید که راوی این رویکرد را تا پایان حفظ نمیکند و به این تناقضگویی تا پایان ادامه نمیدهد. مثلاً یکجا میگوید: «کریم مرد بیاطلاعی است.» و میبینیم که کریم روزنامه را برمیدارد و آن را پهن میکند زیرش و روی آن مینشیند. در صورتی که راوی باید میگفت کریم مرد بااطلاعی است. کریم روزنامه میخواند. کریم باسواد است". کل فیلم را که با دقت ببینید تقریباً نصف میاننویسها دارد تناقضگویی میکند و بقیه اطلاعاتی درست راجع به کریم به دست میدهند. این همه اشتباه هم در شخصیتپردازی کریم و هم در روایت میاننویسها باعث سردرگمی مخاطب میشود. در حالی که این میاننویسها میتوانست نقطهی قوت فیلم باشد حالا تبدیل شده به پاشنهی آشیل فیلم. بگذریم از این که این همه میاننویس واقعاً کارکرد سینمایی این فیلمنامه را زیر سوال میبرد. میاننویسها آنقدر زیادند که اعصاب مخاطب را به هم میریزند و اطلاعات بیخودی هم میدهند که در پیشبرد درام هیچ تأثیری ندارد. حتی در جایی از فیلم، توی دعوا تمام دیالوگهای کریم و زنش درباره دهاتی بودن همدیگر را در میاننویس میبینیم. اگر قرار است یک داستان این همه نیاز به توضیح و تفسیر داشته باشد چرا تبدیلاش نکنیم به کمیکاستریپ؟ چرا باید چنین داستانی اصلاً فیلم شود؟ به فرض که پذیرفتیم چنین داستانی باید فیلم شود. وقتی چنین فیلمی این همه نیاز به توضیح و تفسیر دارد چرا باید صدای فیلم را قطع کنیم؟ چرا به جای میاننویس، راوی نداشته باشیم؟ در کدام یک از فیلمهای چاپلین یا بقیهی فیلمهای صامت سینما- که البته در آنها هم به خاطر محدودیتهای فنی در سال های آغازین اختراع سینما از میاننویس استفاده میشد- این همه از میاننویس استفاده شده است؟ میاننویسهای فیلم های چاپلین گه گاه یک کلمهای هستند. آن هم نه در فواصل زمانی کوتاه که فیدهای متوالی تصویر و خواندن میاننویس، مخاطب را از فضای فیلم به بیرون پرت کند.
در نهایت درستش این است هنرمند برای بیان دیدگاهها و حرفهایش ابتدا رسانهاش را درست انتخاب کند. اگر میتوان یک حرف را با یک عکس بیان کرد چه نیازی به نقاشی هست؟ اگر میشود با یک داستان کوتاه بیان کرد چرا باید رمان نوشت؟ اگر میشود کمیکاستریپ طراحی کرد چرا باید فیلم ساخت؟
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: alborz.hozehonari.ir