
پژواک صدای ساکت شده
نگاهی به رمان «کوچة اقاقیا» نوشته راضیه تجار به قلم راضیه روحانی پور سوره
بیماری، رنج، رنجیدگی، نفرت، نفرین، خرافات و ... المانهایی هستند در پیچ و خمهای «کوچة اقاقیا»، رمانی به قلم راضیه تجار که برای بار چندم توسط نشر سوره مهر به بازار کتاب راه یافته است.
شش مرد شش طبق بر سر از گذر کوچة اقاقیا، جلوی چشمان دلنواز کوچک ـ عزیزدردانة میرزا ابوتراب ـ جهاز ماه منظری را داخل عمارت میآورند که نه تنها قرار است جای خانم کوچک ـ مادر دلنواز و همسر میرزا ابوتراب ـ را در عمارت بگیرد که قلب میرزا ابوتراب را نیز تصاحب کند و این صحنه آغازین رمان است. رمانی مشحون از خرافات، صحنههای شوم و سراسر درد و رنجیدگی خاطر.
در ادامه راوی، خانم کوچکِ به زنجیر کشیده را به تصویر میکشد که در مخروبهای متروک و محقر در حاشیه عمارت میرزا ابوتراب همچون حیوانی وحشی در بند است. او در چند قدمی فرزند دلبندش است اما از وجودش بینصیب، او متحمل صدای هلهله و شادی عروسی شوهرش است. او موجودیست که موجود نیست. صدای ساکت شدهای است که کسی آن را در نیافته. این سوی عمارت سراسر رنج و رنجیدگی خاطر است و آن سوی عمارت سور و سات عروس جدید. این سوی عمارت در کنج متروکهای تاریک و مخوف، خانم کوچک حیوانوار به بند کشیده شده و تنها و بی همزبان طرد شده است در حالی که آن سوی عمارت عشق زندگیاش در کنار ماه منظر، آرمیده بر پر طاووس است. این تقابلها و تنافرها همراه با تکنیک توازی تا انتهای داستان دستمایه روایت است. داستان به همین شکل ادامه مییابد تا بالاخره با تصمیم بزرگترها و توافق میرزا ابوتراب، خانم کوچک به دیوانهخانه منتقل میشود. در اواسط داستان نفرینهای صنم بانو ـ مادر خانم کوچک ـ مؤثر میافتد و میرزا ابوتراب را به همراه مادرش ـ خانم جان ـ از بالا به زیر میافکند. خانم جان به درد بیدرمان مبتلا میشود و آفت به مال و آتش به جان میرزا ابوتراب میافتد. حتی نفرین دامنگیر ماه منظر نیز میشود، چنان که در راه زیارت حضرت عبدالعظیم درون چاهی سقوط میکند و در نتیجه جنین پسر همانجا سقط میشود.
اما همین که در انتها میرزا ابوتراب محبتش را متوجه خانم کوچک میکند اوضاع کم کم رو به راه میشود و اثر نفرین ضعیف و ضعیفتر. اگرچه دیگر خانم جان نیست که ببیند خانم کوچک رو به بهبودی میرود، به عمارت باز میگردد و معقول و مقبول گردنبندی از گل یاس بر گردن رقیب خود، ماه منظر میآویزد.
علیرغم اینکه شایع است خانم کوچک آل زده شده، هیچ دور نیست که دیوانگی ناگهانی خانم کوچک را به حساب شوکی بگذاریم که از بابت زایش فرزند دختر و متعاقباً وحشت از بیتوجهی و احتمال تجدید فراش میرزا ابوتراب به هدف تولید پسر، یک باره به او دست داده و او را به ورطه جنون کشانده است. چرا که با چشم خود زنانی از جمله مادر دختر زایش را دیده که چطور به مرور از چشم شوهر افتادهاند. حالا او نیز از قوانین سر پیچی کرده و به جای پسر، دختری زاییده است؛ بنابراین این زایش را برنمیتابد و زیر بار این تمرد ناخواسته دوام نمیآورد و تعادل روانیاش را یکباره از دست میدهد. گویی تخطی زنان از نقشهای تثبیت شدة جنسیتی و اجتماعی خواه ناخواه آنها را در گروه دیوانگان قرار میدهد.
خانم جان، ماه منظر را به جای خانم کوچک بر تخت بخت مینشاند به هدف نیک بختی پسرش میرزا ابوتراب؛ عاقل در برابر بیعقل. اما عملاً در طول داستان ما متوجه میشویم که ماه منظر گاهی از خانم کوچک دیوانه پیشی میگیرد. او زنی روان نژند و شیفته است و در راه جلب توجه هر چه بیشتر مرد زندگیاش میرزا ابوتراب، عنان از کف داده است. تا جایی که از شدت حسادت به جایگاه قبلی خانم کوچک دیوانه، گلوی دلنواز را به قصد کشتن میفشارد و در ادامه، دلنواز تحت تأثیر این شوک و وحشت، روزها و شبهای زیادی را در تب میسوزد و هذیان میگوید: «آتش آتش... الو... الو...»(ص 85). این در حالیست که وقتی دلنواز، شام عروسی را برای مادر دیوانهاش برد تنها آزار مادرش این بود که او را تنگ در آغوش فشرد. آیا زمانی که ماه منظر قفل کمد خانم کوچک را میشکند و لباسهای او را میدرد همان کاری را نمیکند که خانم کوچک با پارچه پیش کشی میرزا ابوتراب کرد؟ به راستی مرز میان خرد و بیخردی کجاست؟
چنانکه در طول داستان ملموس است تمام کاراکترهای زن حتی دلنواز کوچک پتانسیل دیوانگی دارند. «طوطی گچی سبز رنگ، گوشه سقف غش غش خندید... »(ص85). آنها موجوداتی شیفته، وابسته و روان نژند هستند. آنها چندان قدرتی ندارند اما اگر روزی نیک اقبالی به آنان رو کند و فرزند پسری به کلونی بیفزایند اگرچه قدرتی مییابند ولی آن را در جهت تقویت وضعیت مردان و تضعیف وضعیت خود به کار میگیرند. آنها قربانیان قربانگاه خویشند. با دست خود گردنبندی از گلهای یاس به گردن رقیب میآویزند (ص 175). آنها به دنبال منیری برای روشنایی خانههاشان هستند: «آمده ام چراغ بخرم، بلکه خانه ام روشن شود... »(ص 108).
آنها با این فرض که بقای زنان در گرو حفظ مردان است دختران را به قربانگاه میفرستند و اصلاً آنان را برای قربانی شدن تربیت میکنند. دختران نوباوه را در ازای دریافت شیربهایی ناچیز به ازدواج مردان میانسال و پیر در میآورند: «زبیده بیصدا دست برد و سینه ریز آویخته بر گردنش را باز کرد... »(ص108).
زنان کوچة اقاقیا هر چه مسنتر میشوند دشمنی عمیقتری نسبت به خود و جنس خود پیدا میکنند. آنجا که عمه قزی به احمد علی خان میگوید: «صیغهاش کن...» (ص101). آنجا که زبیده برای شوهر خود همسری چهارده ساله به خانه میآورد. ابتدای رمان، آنجا که خانم جان سور و سات عروسی میرزایش را برای بار دوم بر پا میکند. آیا تمام این تدابیر نتیجهای جز ویرانی روح و روان زنان دارد؟ آیا جز این است که زنان خود هویت مستقل خویش را زیر سوال میبرند؟
بیننده تمام این رخدادها، دختر کوچکی است که ذره ذرة اتفاقات در ناخودآگاهش در حال نهادینه شدن است. تحمل رنج جزوی از وجودش میشود و خرافات سرلوحه زندگیش. او میآموزد خطر زمانی به اوج میرسد که نتواند برای خدای زمین پسری بزاید (ص167). که البته دور نیست که او هم مانند مادرش دیوانه شود یا همچو مادربزرگش صنم بانو زنی غشی و عصبی شود چرا که نامبردگان همه دختر زا هستند. با این حساب دیوانگی سایهاش را از همین حالا روی سر دلنواز انداخته است. او در پایان پرسشی انتزاعی مطرح میکند: «آیا خورشید هم؟» پرسشی که بیانگر آرزوی دلنواز مبنی بر روشن شدن وضعیت مبهم کنونی است. اگرچه ماه کامل در آسمان میدرخشد با این حال زمان پایان رمان شب است. شب نماد بیم و ترس است و نشانگر آیندهای مبهم و نامعلوم.
خرد/ بیخردی و مرد/ زن، تقابلهای اصلی این رمان هستند که تنگاتنگ و به موازات هم متن را پیش میبرند.
نویسنده با به کارگیری زبان عوام مرتبط به مقطع تاریخی مورد نظر، عنصر زبان را در اثر برجسته نموده است. همچنین به کارگیری ضرب المثلها و تکه کلامها به کاراکترها تشخص بخشیده است. تشخص هویتی کاراکترها از ویژگیهای برجستة این رمان است.
علیرغم آنکه ژانر اثر واقعگرای کلاسیک اجتماعی است محتوای آن محتوایی فرامکانی و فرازمانی است که ویژگی شاخص اثر میباشد. به کارگیری تکنیک توازی علاوه بر قریب الوقوع نمودن حوادث، اتمسفر داستان را شوم کرده است. شومی اتمسفر، اشاره به رنج و دردی دارد که انسانها به واسطة خرافات متحمل میشوند. خانم جان عروس دوم را در میان دود اسفند از ورودی کوچه اقاقیا پذیرا میشود تا مگر این بار میرزایش به اعتبار گلهای اقاقیا که نماد نیک بختی و ازدواج موفق هستند خوشبخت شود. تا مگر دود اسفند چشم زخم را از میرزایش دور کند. او تنها به فکر نیک بختی پسرش است که خودی است و دیگری یعنی خانم کوچک یا ماه منظر و ... برایش اهمیتی ندارد.
عنوان رمان نیز به نوعی به وضعیت جنسیتی زنان و مردان جامعه مذکور اشاره دارد. همچنین نقشهای تثبیت شدة اجتماعی آنان را متذکر است چرا که گل اقاقیا نماد تشکیل خانواده و نیک بختی است.
اگر چه این اثر در سطح اول به اعتبار تأیید گفتمان غالب و نهایتاً حرکت در جهت تأیید هژمونیها، مسیری ایدئولوژیک را میپیماید اما در سطح زیرین حرکتی خلاف جهت دارد به این معنا که نقدی است بر وضعیت حاکم. آنجا که زنان همچو مار اسطورهای افسونگرند: «نگاهش چون نگاه مار، افسون میکرد...» (ص 84). «شعله سرخ چشمان مار...» (ص101).
در نتیجه با در نظر گرفتن کلیت متن و بسامدهای آن، این اثر توانش بحث و فحص در حوزههای مطالعات فرهنگی و حوزة جنسیتی زنان و مردان، همچنین وضعیت اجتماعی زنان را داراست.
پانویس:
1. منبع: فوکو، میشل. 1390 : تاریخ جنون: ترجمه: فاطمه ولیانی: نشر هرمس
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: alborz.hozehonari.ir