
هویت هنرى در کشاکش سنت و مدرنیسم
هویت فرهنگى و هنرى یک لفظ مشترک است و تعاریف متعددى از آن وجود دارد، تعریف شما از هویت فرهنگى چیست؟
هویت فرهنگى و هنرى یک لفظ مشترک است و تعاریف متعددى از آن وجود دارد، تعریف شما از هویت فرهنگى چیست؟
معمولاً سؤال در باب یک موضوع زمانى طرح میشود که دچار نقصان و پریشانى شده باشد. هویت فرهنگى، نوعى پرسش براى جستوجوى خودآگاهى شخصیت فرهنگى تاریخى است، تا بدانیم که هستیم و از کجا و بهر چه آمدهایم. در طول 100 سال اخیر که بحران و انحطاط فرهنگى در ایران بهوجود آمده است، متفکران و اندیشمندان بسیارى از سیدجمالالدین اسدآبادى تا دکتر شریعتى، درباره آن سؤالاتى طرح کردهاند. این پرسشها بیشتر از سوى اندیشمندانى بوده، که از حوزههاى مدرن پا به عرصه تفکر گذاشته بودند، اما در برابر آنها بودهاند، متفکرانى که داراى هویت بوده، و هویت فرهنگى ملت خود را به وضوح میشناختند. این بزرگان هویت فرهنگى تاریخى قوم خود را گم نکرده بودند. شخصیتى مانند امام خمینیرحمةالله که داراى هویت بوده، پرسش کمترى درباره هویت دارد؛ زیرا خود داراى یک شخصیت و مرجعیت دینى است. این بزرگان بیشتر نگران دورى قوم ایرانى از سرچشمههاى اصیل فرهنگى خود بودهاند. بنابراین معمولاً پرسش درباره بحران هویت، معنویت و بحران فرهنگى از سوى کسانى طرح میشود، که خود دچار این بحرانها هستند. مسئلهاى که براى امام مطرح بوده است، دورى از اسلام است. این بدان معنى نیست که اسلام به عنوان هویت تاریخى و قومى ایرانیان در هزاروچهارصد سال اخیر براى ایشان ناشناخته باشد، بلکه ایشان هویت ایرانى و دینى ما را اسلام میداند، و پاسخ پرسشهاى موجود در این باب نیز براى ایشان روشن است، اما نسل روشنفکر متجدد و مدرن که اسلام و سنتهاى کهن خویش را از کف داده، و هویت مدرن اصیل تازهاى را نیز به دست نیاورده است، اساسیترین و دردناکترین پرسشهایش درباره هویت تاریخى فرهنگى و هنرى خویش است.
امروزه بیشتر جوانان، دچار چنین دردهایى بوده، و در یک عالم برزخى مبهم و تاریک بهسر میبرند. این نسل از سویى توان دل کندن تمام عیار از سنت دینى گذشته را ندارد، و از سوى دیگر زمینه تجدّد و مدرنگرایى مطلق را دارد. در این مرحله آنها توان خود را بیشتر برای یافتن راهها و تئوریهایى بهکار میگیرند، تا بتوانند بهوسیله آنها این دو هویت متباین و متضاد را در کنار یکدیگر قرار داده و بپذیرند، مانند دو جریان سیاسى که امروزه به راست و چپ تعبیر میشود، یک جریان بهسوى مدرنیته و تجددگرایى محض در حرکت است، و دستهاى دیگر معتقد به سنتگرایى است؛ البته با درجات و طیفهاى مختلف که گاهى حالت تألیفى و ترکیبى پیدا میکند، مانند جریانهاى سنتى و مدرن اسلامى که در قطب دیگر جریانهاى راست و چپ مدرن لائیک قرار میگیرند.
پس ما داراى دو جریان هستیم که سعى دارند دو فرهنگ (سنتى و مدرن) را به یک حالت تعادل و جمعى متناسب با جهان مدرن کنونى برساند. این بدان معنى است که سیاستمداران، مانند بیل کلینتون یا ژاک شیراک و امثال آنها کاملاً و صددرصد مدرن یا سنتى فکر نمیکنند، بلکه در یک حالت بینابینى و میانى قرار دارند که البته ریشه در بحرانیترین مسایل عصر حاضر کشورهاى نیمهسنتى و نیمهمدرن دارد. بحران هویتى که ما با آن دست به گریبان هستیم، و حتّى در سیاستهاى خارجى و داخلى گهگاه دوگانه است، که به شکل سنّتگرا یا مدرنگرا نمایان میشود. همین دوگانگى، سیاستهاى غرب در قبال ما را نیز دچار آشفتگى کرده است، لذا آنهإ؛ تاکنون نتوانستهاند به موضعى روشن در برابر ما دست یابند.
بحران دوگانهاى را که ما در ایران شاهد آن هستیم در غرب به این صورت وجود ندارد. آنها با یک بحران واحد مواجهاند، که همه آن را احساس میکنند، ولى در بحران ما نوعى دوگانگى وجود دارد. از یکسو، بحرانى وجود دارد که از خود ما حاصل شده و بومى و محلى است، و آن انحطاط و عقیم شدن بخش بزرگ فرهنگ سنتى و ایرانى ـ اسلامى است، که نیاز به احیا دارد، و از سوى دیگر بحرانى است که با ورود غرب در معادلات سنّتى و بومى ما بهوجود آمده است، و از مهمترین دلایل آن گسترش تکنولوژى، صنعت و بهخصوص فرهنگ و ارتباطات جدید است.
● هویت فرهنگى از عناصر متعددى بهوجود میآید، این عناصر کداماند؟
هر هویتى داراى اصول و فروع است. بنده بهجاى واژه عناصر از کلمات «اصول» و «فروع» و شئون فرهنگى استفاده میکنم. چهار گروه متفکران سنتى ما، یعنى فیلسوفان مشاء، فیلسوفان اشراق، عرفا و متکلمین به مباحث اصولى، مانند توحید و اسما و صفات الهى و معاد و نبوت و غیره میپرداختند، و همواره در صدد طرح سؤالاتى در این باب بودهاند، و طبیعتاً به جوابهایى نیز دست مییافتند، مثلاً درباره مبدأ و معاد هرکدام به نحوى سؤال طرح کرده، و به روشى خاص به دنبال پاسخ آن بودهاند، اما همه این سؤالات در ضمن هویت فرهنگى ثابت ما، یعنى اسلام بوده است، زیرا فرهنگ اسلام در این 14 قرن، زنده و فعال و هویت فرهنگى مشخص ما بوده است. البته در این دوران نیز در قلمرو علوم و معارف، عدهاى به سنت و قرآن رجوع کرده، و خود را وابسته به شریعت میدانند، ولى عدهاى دیگر مانند عرفا و فلاسفه آزاداندیشتر هستند، و به آراى ملل دیگر [علوم اوایل] نیز توجه دارند؛ لذا علوم عقلیه گهگاه در مقابل علوم شرعیه قرار میگیرند، اما آنقدر هویت دینى و اسلامى ما روشن است که نهایتاً هر دو علوم درصدد احیا و بسط هویت دینى و اسلامى مسلمانان هستند. پس این چهار گروه در کنار تفکر فقهى که به احکام عملى شریعت، و نحوه عمل به آنها مربوط است به اصول و فروع، و تفصیل هویت فرهنگ اقوام مسلمان میپردازند، و بهرغم پاسخهاى متکثر «جهت» نسبتاً واحد است.
● سیر تاریخى هویت فرهنگ ایرانى را از پیش از اسلام تا قبل از انقلاب اسلامى چگونه ارزیابى میکنید؟
اصولاً ما مذهبیترین مردم دنیا هستیم؛ یعنى داراى یک تمدن هشت هزار ساله مذهبى هستیم، من هیچ تمدنى را در دنیا به مانند ایران به این اندازه در تقید به مذهب، و معصوم ندیدهام؛ مثلاً یکى از احکام عملى اسلام، حجاب است که بنیادهاى مابعدالطبیعى و حکمى در قلمرو عرفان نیز دارد. هیچ قومى مانند ایرانیان تا این حد به معنا و مفهوم معصومانه حجاب توجه نداشته است؛ چرا که ما هیچ زن برهنهاى را نمیتوانیم در تمدن عصر اوستایى و زرتشت بیابیم. بعد از اسلام، مسلمانان ایرانى نقش عظیمى در فرهنگ و تمدن اسلامى ایفا کرده، و وجود خود را در متن هویت فرهنگى و سنّت قدسى و ملکوتى اسلام یافتند و معنى کردند. بهخصوص وقتى که قدیسان و ایزدان هفتگانه زرتشت [امشاسپندان] را در وجود 14 معصوم و 12 معصوم و یا هفت معصوم در عرف شیعه اسماعیلى یافتند، پس نوعى هماهنگى و تطابق بین قبل از اسلام ایران یا بعد از اسلام، بهخصوص در تشیع وجود دارد. خواست فطرى ایرانیان این بود که اندک اندک بهسوى تشیع گرایش یابند. این روند ابتدا در قرون اولیه اسلامى از شمال ایران آغاز شد، و به تدریج بقیه ایران را نیز به نسبت حصول آزادى اعتقادى فراگرفت. پس هویت دینى بعد از اسلام در تشیع تشخّص کاملى پیدا کرد، و ایرانیان گمشده معنوى خویش را در اسلام شیعى یافتند. در دوره قاجار، ما درگیر دو جنگ با اروپاییان شدیم، که نظامات سنّتى ما نتوانست پیروز از جنگ خارج شود. به رغم وجود رسالههاى جهادیه و توجیههاى دینی براى جنگ با روسها، بازى خوردن سیاستمداران ایرانى از سوى فرانسه و انگلیس و ناتوانى نظام سنّتى ایران، موجبات شکست را فراهم کرد، و در نتیجه دولت بیش از پیش تضعیف شد، و این ضعف در رویکرد نظام قاجارى به نظامات تمدن بورژوازى غرب تشدید شد.
بعد از فتحعلى شاه، شاهان قاجار از علماى دینى فاصله بیشتر گرفتند. این شکاف بین دین و دولت زمینهاى براى ظهور تام و تمام انحطاط مرحلهاى از تمدن اسلامى، و نیز ورود تمدن و فرهنگ جهانى مدرن غرب به ایران شد. ورود تمدن جهانى غرب باعث بهوجود آمدن طبقه جدیدى از تجددگرایان و روشنفکران شد، و بزرگان آنها امثال سیدجمالالدین اسدآبادى، ملکمخان ناظمالدوله، میرزا فتحعلى آخوندزاده و میرزا یوسف خان مستشارالدوله و... بودند. در کنار این طبقه، دستهاى از سنتگرایان متجدد ظهور کردند، و تحتتأثیر تفکر غربى، سعى داشتند اسلام را با تمدن غرب تطبیق دهند، مانند میرزاى نایینى که کتاب «تنبیهالامه و تنزیهالمله» را تحتتأثیر جو غالب افکار عمومىِ عصر روشنگرى در باب ترقى و نظریه پیشرفت، و از جمله دموکراسى غربى به رشته تحریر درمیآورد، و قصد داشت دموکراسى اروپایى را توجیه شرعى و شیعى کند! وى پارلمانتاریسم (شورا)، برابرى (مساوات)، آزادى (حریت) علیالخصوص آزادى بیان و مطبوعات را به صورت سربسته میپذیرد. این پذیرش مورد قبول علماى سنتى مانند «شیخ فضلالله نورى» و «سیدمحمدکاظم یزدى» واقع نمیشود. در نتیجه نزاع اول علما در باب آزادى عامه در برابر ظلمه، عدالتخانه، مجلس شورا براى مقید کردن حکومت، تبدیل به یک نوع گرایش نظام لیبرال دموکراسى لائیک و سکولار از سوى روشنفکرانى همچون «تقیزاده» و «کسروى» میشود. البته این جریان موفقیتى نسبى در اخذ مدرنیسم غربى و نظام نو، و ادغام در نظام جهانى به دست میآورد، اما بهطور سطحى، زیرا هنوز زمینه دموکراسى لیبرال در ایران به وجود نیامده بود. از اینجا استبداد مدرن با صورت ظاهرى نهادهاى مدرن غربى پیوند پیدا میکند، اما این نهادها محتوا و باطن بومى و محلى نداشته، حتى روشنفکرى جدید نیز سطحى بود، و فاقد عمق و اصالت غربى. پس از جنگهاى ایران و روس و دوگانگى و تضاد دایم علماى دینى و سیاستمداران، زمینههاى انقلاب مشروطه آغاز میشود، البته با تکوین طبقاتى جدید. در این طبقات نوگرا، ذهنیتى دوگانه و پریشان از هر دو گروه سابقالذکر نمایندگانى حضور داشتند.
در این زمان نهضت ترجمه آثار فرهنگى غرب آغاز میشود، و در نتیجه یک دوگانگى فرهنگى میان سنتگرایى و تجددگرایى در ایران متولد میشود. آیینهاى میشکند و دو تکه میشود! تکهاى به اسلام و سنت علاقهمند است، و تکهاى دیگر به توسعه غرب و ایدئولوژى مترقى توجه دارد. از اینجا میکوشد ایندو را در یک صورت واحد، جمع کند. در این دوره برزخى و پریشانى، اسلامگرایان دچار بحران شده، و نمیتوانند غرب را کاملاً توجیه موجه کنند، و نه میتوانند آن را نادیده بگیرند، زیرا نیازمند تکنولوژى و دانش غربى هستند، و از سوى دیگر نیز نمیتوانند مطلقاً آن را پذیرا شوند، چون اسلام را عملاً به گوشهاى میراند، و از صحنه زندگى حذف میکند. آنها دچار یک وضعیت تناقضآمیز میشوند، که نمیتوانند بین ایندو، وحدتى ایجاد نمایند. نزاع بین جریان لائیک و جریان سنتى از 150 سال پیش آغاز شد، و 100 سال آن کاملاً آشکار سپرى میشود. بعد از اعدام مرحوم «شیخ فضلالله نورى»، شکست مشروطه و عملى نبودن برخى از اصول قانون اساسى (نظارت علماى دینى بر قوانین موضوعه) علما به حوزههاى سنتى علوم دینى بازگشته، و دیگر تا مدتها وارد سیاست نمیشوند. هر شخصیتى از علما که وارد جریان سیاست میشود؛ مانند مرحوم مدرس و آیتالله کاشانى تقریباً تنها مانده، و مورد حمایت تنه اصلى جریان اسلامگرایى سنتى قرار نمیگیرد. البته هیچکدام از جریانهاى (لائیک و اسلامگرا) بعد از فتنه و ملحمه مشروطه، نتوانستند سیاستهاى خود را بهطور تمام عیار اجرا کنند، بلکه یک جریان سیاسى وابسته به امریکا و انگلیس بعد از کودتا، و ناتوانى رجال سیاسى براى تحقق مشروطه که هم تظاهر به دیندارى و فرهنگ ملى داشته، و هم متظاهر به طرفدارى از غرب بود، حکومت را به چنگ آورد. البته بعضى از روشنفکران و علماى متوسطالحال نیز همکاریهاى خفیفى با این جریان داشتند.
● برخى به یک هویت فرهنگى یکنواخت و واحد و یکسان معتقدند، نظر شما در اینباره چیست؟
هویت فرهنگى یکنواخت، به معناى این نیست که شما دچار تعدد و تکثر هویتهاى جزیى نیستید. در تمدن اسلامى ایرانیان ماقبل مشروطه شاهد چهار، پنج جریان تفکر و اندیشه اصلى و دهها جریان بزرگ دیگر بودهایم. فیلسوفان مشاء، فیلسوفان اشراق، صفویه و متکلمان اهل مباحث نظرى و در کنار این چهار جریان نیز فقیهان یا به اصطلاح دینى حوزوى، علما هم وجود داشتهاند.
اینها جریانهاى متعددى بودهاند؛ ولى همه آنها در عین حال در جستوجوى یک هویت واحد بودهاند، و به دنبال یک پرسش؛ مثلاً درباره توحید و اسما الهى مبدأ و معاد نیز نحوه اعمال مؤمنان و انسانها اینها پرسشهاى مشترک این افراد و جریانهاى فکرى بوده است، که البته هرکس به روش ـ راه و رسم ـ خود به این پرسشها پاسخ گفته است.
پس در هر تمدنى با یک هویت یکسان و کلى مواجه هستیم، ولى هویتهاى جزیى متکثر نیز وجود داشته و دارد. افراد مختلف هرکدام یک سخن میگویند، و همانگونه که گفتهاند، راه به سوى خدا (طریق الیالله) به مدد انفاس خلایق است. پس ما مسلمانان نیز در گذشته داراى یک هویت کلى بودهایم، که نزدیک به مفهوم ماهیت فرهنگى در اصطلاح فلاسفه است، و در ضمن داراى تیپهاى فرهنگى متفاوتى نیز هستیم. قبل از برخورد تمدن اسلامى ایرانى با غرب، داراى یک هویت اسلامى، هرچند ناخالص و گهگاه آمیخته به فرهنگ اساطیرى و یونانى بودهایم، که در این اواخر، دچار انحطاطى جدى و اساسى شده بود؛ اما سرانجام به دورهاى انتقال یافتیم که در آن از یکسو عده محدودى هنوز به آن هویت فرهنگى گذشته اصیل پایبندند، و عدهاى تحتتأثیر فرهنگهاى جدید غربى قرار گرفتند، و خود را در عالم دیگر غیر از احساس اسلام و ایران میکنند، و معتقد هستند که بهشت و خوشبختى در آینده غربى و دنیاى مدرن است، و باید با معیارهاى غربى زیست، و به عبارتى از فرق سر تا نوک پا باید غربى شد، و یا علوم غربى را آموخت، تا توسعه یافت و رستگار شد، و در نتیجه به موجودى با ارزش و قابل قبول در جهان معاصر بدل شد. بنابراین در اینجا اعتقاد به هویت یکسان و واحد در کشور ما مفهومى ندارد.
البته تمدن کنونى غربى، و همه فرهنگهاى غالب و قدرتمند گذشته یک نوع میلى به یکسانسازى فرهنگى و هویت یکسان و واحد دارند. از نظر آنهایى که وابسته به آن هویت فرهنگى یکسان مهاجماند، این چیز خوبى است و نباید با فرهنگ بیگانه ستیز کرد، بلکه باید ارتباطى مبتنى بر تساهل و سازگارى و همزیستى ایجاد کرد. اما از دیدگاه ایرانى بومگرایانه، فرهنگ غرب، هویت اسلامى و ایرانى ما را گرفته، و به بحرانى عمیق دچار کرده است، و اگر وضع یکسانکننده ادامه یابد، ما نیز انسانى خواهیم شد همانند انسان غربى؛ ولى با خصایص مخصوص به خود؛ مانند روسها، یونانیها و دیگران.
چه بسا مرزها نیز برداشته شوند، و یکسانى فیزیولوژیک و پسیکولوژیک هم همراه با وحدت فرهنگى تحقق یابد، یعنى سیاه، سفید، زرد و سرخ با هم آمیزش کنند، و کره زمین پر از انسانهاى چند رگه شود؛ یعنى از نظر نژادى نیز ترکیب شده به نوعى وحدت نژادى برسیم؛ از نظر مذهبى و اعتقادى هم همینطور؛ یعنى دینى ترکیبیافته از بودیسم، هندوئیسم، تائوئیسم، یهودیت، اسلام و مسیحیت؛ چنانکه در امریکا و اروپا میبینیم، داشته باشیم، و بدینسان به یک مذهب جدید دست پیدا کنیم. هماهنگ با فرهنگ مدرن یا پست مدرن غربى، چیزى که هم اکنون، برخى در صدد پدید آوردن آنها هستند. آنها میگویند هویت و اعتقاد بودایى، هندو، اسلام و غیره را دریافت کرده، و یک مذهب و ایدئولوژیى جهانى درست کنیم. البته از دیدگاه آنها این مذهب اصیلى نیست که کارکرد آخرتگرایانه داشته باشد؛ بلکه از آنجایى که ایشان تفکر لاییک و سکولار را مهمترین اصل در دوران کنونى میدانند، این مذهب تلفیقى را صرفاً به عنوان وسیلهای براى پاسخگویى به نیاز بشر به خدا ضرورى میدانند، تا انسان احساس بیخدایى و تنهایى نکند. اساساً از نظر آنها عقل، ذهن و اندیشه قوى، دیگر نیاز به خدا و مذهب ندارد! البته این نظر، توهمى مضاعف و نوعى تاریکاندیشى و جهالت مدرن و پست مدرن بیش نیست. در واقع حدوث این مهم و پیدایى این افکار، بنابر فروپاشى ادیان شرقى است، که اهمیت یافته است. بههرحال میبینیم یک تئورى از پیش تعیینشده یکسانساز و همترازکننده وجود دارد، و حتى نویسندهاى به نام «فوکویاما» که کتاب «پایان تاریخ و واپسین انسان» را نوشت، و از پیروزى قریبالوقوع نظامهاى لیبرال و دموکراسى غرب و سقوط کمونیسم و دیگر ایدئولوژیها سخن گفت، نظریهاش محمل ذهنى و خیالى و وهمى تئوریهاى یکپارچهساز جهانى «بوش»، «ریگان» و «کیسینجر» است. ما امروز شاهد سلطه یافتن غرب و امپریالیسم بر جهان هستیم، و نام این سیطره را روشنفکران غربزده ایرانى تفوق نظام بهداشتى و قانونى امریکا در نظم نوین جهانى گذاشتهاند.
● تفاوت میان هویت فرهنگى و ماهیت فرهنگى از مباحث مهم چند سال اخیر بوده است، برخى میان هویت و ماهیت فرهنگى تفاوتهایى قائلاند، و برخى معتقد به یکسانى آنها هستند. نظر شما در اینباره چیست؟
هویت اشاره به وجود شخصیت عینى و خارجى اشیا دارد. به عبارتى حقیقت جزیى و شخصى را فلاسفه، هویت گفتهاند. ماهیت اشاره به حقیقت اشیا دارد، و چیزى است که با آن «شىء»، «شىء» میشود، و وجود پیدا میکند.
ماهیت پرسش از کلیت یک چیز است؛ اما هویت بیشتر جنبه بروز و ظهور عینى و جزیى موجودات است، و ماهیت فلسفى و منطقى، داراى مفهوم انتزاعى است. زمانیکه میگوییم انسان، حیوان ناطق است به همه افراد انسان دلالت دارد. زمانى که سخن از تعریف فرهنگ دینى به میان میآید که مبتنى بر اعتقاد به خدا، و تعهد عملى به احکام الهى است، صحبت از یک ماهیت فرهنگى بدون مشخصات جزیى هویتى است؛ اما وقتى سخن از دیندارى و مسلمان بودن یک انسان مشخص و اصول و فروع و ویژگیهاى این دیندارى میشود، یک تعریف هویتى است و شخصیت فرهنگى فرد و جامعه ما را در برابر وضع موجود بیان میکند، و یا زمانى که صحبت از هویت شیعى است، اشاره به اعتقاد به امام علیعلیهالسلام و 11 جانشین او دارد.
● با توجه به گسترش ارتباطات که به زعم عدهاى، حدوث دهکده جهانى را سبب شده است، آیا هنوز میتوانیم به وجود یک هویت فرهنگى مبتنى بر فرهنگ اسلامى ایرانى امیدوار و معتقد بود؟
فرهنگ معاصر ایرانى در حال حاضر یک فرهنگ اختلاطى و ترکیبى است. در گذشته اگرچه همواره مرزهاى جغرافیایى ایران در حال گسترش و یا کوچک شدن بوده است؛ اما با وجود این تمدن ایرانى همواره در ادوار مختلف قدرت و وحدت خود را حفظ کرده است. قبل از اسلام ایرانیان تمدن خود را در زرتشت یافتند، و آیین مزدیسنا و اوستایى آیین و تمدن ایرانیان قبل از اسلام بوده است.
در دورههاى اسلامى هنگامى که آیین زرتشتى در عصر ساسانى به انحطاط تمام عیارى رسید، ایرانیان هویت و تمدن خود را در اسلام یافتند؛ البته دوره دوم اسلامى بعد از مغول در تشیع و زبان فارسى، هویت متمایز ایرانى نمود بیشترى مییابد. (ضمن تعلق به خانواده بزرگ اسلامى) پس در هر دوره داراى یک هویت قدرتمند و مؤثر بودهایم. «هویت فرهنگى» از جنس اندیشه و تفکر است، و ایرانى نیز از جنس قوم و تبار است، نهایتاً این قوم نیز باید مانند هر قوم و تبارى داراى هویت فکرى باشد، و این هویتها، واقعى و راستین هستند نه قلابى و ساختگى؛ زیرا شخصیت تاریخى انسانها باید در ساحت اندیشه و هویت فرهنگى تعین و تشخص پیدا کند. بإ؛ این هویت است که انسان از دودلى و دوگانگى خارج میشود، و قرار میگیرد.
زمانىکه آیین زرتشتى دچار انحطاط شد، مردم ایران در عصر ساسانى در جستوجوى هویت نویى بودند. نفوذ آیین هندو بودایى و دین مسیحى و یهودى در برخى نقاط ایران، بیربط با این جستوجو نبود، تا اینکه اسلام ظاهر شد و مردمان بدان گرویدند. آیین شهریارى دین بهى، جاى خویش را به آیین ولایت امامان معصوم شیعه داد و در تاریخ، اغلب به آیین شهریارى تأویل میشد، تا آنکه در عصر مشروطیت در نظر اقلیتى هر دو آیین مشروعیت خود را از دست دادند، و یک خانهتکانى سیاسى در این دوران برخورد تمدن اسلامى ایران با تمدن غربى اروپا به وقوع پیوست، و آیین و راه و رسم دموکراسى نیمهلیبرالى ـ نیمهسنتى موضوعیت یافت؛ در حالیکه اندیشه دموکراسى دو ایدئولوژیک ترقى بنیادى اصیل در روح ایرانى نداشت، و بدین دلیل سرانجام به آیین شهریارى بازگشت، اما اینبار بسیار منحطتر از عصر قاجار. همواره روح ایرانى با تفکر ولایى و فرهى و یا برین آنها آیین شهریارى تجانس داشته است. ایران و حکمرانان باید وجاهت و حجیت اسرارآمیزى میداشتند، تا مقبول واقع میشدند.
● برخى معتقدند دموکراسى یک مسئله جهانى است، و شرق و غربى ندارد. آیا این درست است؟
این دروغ بزرگى است. دموکراسى سیاسى، مبتنى به اصول و قوانین خودبینانه نیهیلیستى و اصول فرهنگ غربى است. دموکراسى لیبرال چیزى نیست که بتوان آن را با ولایت فقیه و حتى آیین فرهى شهریارى گذشته و نهایتاً ولایت معصومان جمع کرد؛ زیرا ولایت فقیه ذاتاً منافى دموکراسى لیبرال است، و این در آینده بیشتر نمود خواهد یافت، و جامعه را دچار تناقض و بحران شدید خواهد کرد، و اکنون این بحران بهطور جدى آغاز شده است. برخى تصوّر میکنند که انتخابات و ریختن رأى در صندوق به معنى دموکراسى است. این تصور از پریشانى مصونیت فرهنگى و تاریخى ما نشأت میگیرد اینکه ما در انتخابات شرکت میکنیم به معنى دمکراتیک بودن ما نیست. شرط دمکرات بودن لیبرال بودن و دنیوى و سکولار بودن است که هنوز ما چنین نشدهایم، هرچند خانهتکانى کردهایم. انتخاب کردن به معنى قبول و بیعت در اسلام اولیه و اصیل نیز وجود داشته است؛ مثلاً امامان معصوم علیهمالسلام را همه مؤمنان شیعه قبول کرده، و با آنها مستقیماً یا غیرمستقیم بیعت میکردند. با اینکه صندوق آرا وجود نداشته است، ولى این خود نوعى انتخاب ضمنى است، پس در هر تمدن انتخاب وجود دارد؛ ولى هر انتخابى دموکراتیک با ممیزه سکولار و لیبرال نیست. اشتباه بسیارى از روزنامهنگاران نیز همین است، که فکر میکنند، چون در جمهورى اسلامى انتخابات است، پس ما نیز دمکرات هستیم، نخیر! ما هنوز به رغم همه بحرانها مسلمان و شیعه هستیم و بسیارى از مردم ما هنوز از سر درد دین و تکلیف شرعى در انتخابات شرکت میکنند.
این سخنان را به معنى طرفدارى از مخالفان یا موافقان سیاسى دمکراسى تلقى نفرمایید، بحث بنده کاملاً فلسفى است، و ربطى به مناقشههاى سیاسى روز ندارد. من میگویم و اعتقاد دارم که دمکراسى شرط اساسى دنیوى شدن است، و ما هنوز چنین نشدهایم.
جالب این است که هنوز قویترین بخش هویت و فرهنگ کنونى و جدیترین فعل و کنش ما در جهان مدرن کنونى نیز از اسلام گرفته شده است. بههرحال هویت فرهنگی ما اسلام با اجتهادهاى شیعى و ایرانى است.اما مسئله مهم کمرنگ شدن این هویت در ذهن بخش عظیمى از روشنفکران مدرن دینى و سکولار ما است.پس از این معضل مهم، مسئله دیگر بهوجود آمدن اضطرارهاى بزرگ پیش روى ما است، که ما را وادار میکند تا بنابر ضرورتها عمل کنیم؛ لذا به نوعى روزمرگى دچار شدهایم. ما به هویتهاى خود بیتوجه و آن را بیارزش تلقى کردهایم؛ ولایت را با استبداد اشتباه میگیریم، و دموکراسى را با اسلام یکى میکنیم، اما بههرحال هنوز اُنس بیشترى نسبت به امام حسینعلی علیهالسلام در مراتب پایینتر نسبت به حافظ، مولانا و علمایى که حافظ تشیع راستین بودهاند؛ داریم تا «دکارت» و «هگل». حال نکته قابل تأمل این است که اگر ما امام حسین علیهالسلام را از دست بدهیم، توانایى و استعداد بهدستآورى «دکارت» را پیدا نمیکنیم. این یکى از مهمترین مسایل کنونى عصر ما است، که از یکسو اشتغال به بازى و نرد عشق باختن با غربیها داریم، و از سوى دیگر یک وابستگى عمیق ناخودآگاه خاصى نسبت به فرهنگ سنتى خودمان احساس میکنیم. حتى لاییکترین افراد ما هم داراى یک نوع فرهنگ اساطیر و اشراقى ایرانى هستند، این مسئله در هنرمندان و اهل ذوق ما هم مشاهده میشود.
اما این افراد در هر صورت سنّت را هم یکى از عناصر سازنده هویت فرهنگى میدانند؛ یعنى آن را هنوز همپایه این تحوّل غربگرایانه تلقى میکنند!
بله. اما از آنجا که هویت این متفکران شبه غربى است ـ نمیگوییم غربى، زیرا هنوز غربگرایى خالص در ایران را من به رسمیت نمیشناسم ـ سنّت را به عنوان چیزى قدیمى و کهن قلمداد میکنند، و هویت فرهنگى ما را مسئلهاى جدید میپندارند، و همانطور که اشاره کردید، سنت جزیى از عناصر متشکله آن است، و بعد خواهان در کنار یکدیگر بودن و جمع شدن سنت و مدرنیتهاند؛ یعنى این روشنفکران به همراه اهل تجدّد، دانسته و ندانسته، بعد از مشروطه دچار دوگانگى میشوند، و البته درست هم میگویند، یعنى ما اکنون هویتى مرکب و اختلاطى از این دو را داریم؛ یعنى ما طى 150 سال گذشته، این دو را با هم جمع کردهایم. در حالیکه ملغمهاى سطحى از اندیشه جدید را پذیرفتهایم، سنّت را هم به صورت جزیى در آن وارد کردهایم، که هر دو را در واقع مختل و بیاثر کرده است.
این مقاله برگرفته ازکتاب حقیقت و هنر دینی است.
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: alborz.hozehonari.ir