حوزه هنری البرز
← همه اخبار
هویت هنرى در کشاکش سنت و مدرنیسم‏

هویت هنرى در کشاکش سنت و مدرنیسم‏

۱۳ دی ۱۳۹۰کد خبر: 150687۱

هویت فرهنگى و هنرى یک لفظ مشترک است و تعاریف متعددى از آن‏ وجود دارد، تعریف شما از هویت فرهنگى چیست؟


هویت فرهنگى و هنرى یک لفظ مشترک است و تعاریف متعددى از آن‏ وجود دارد، تعریف شما از هویت فرهنگى چیست؟
معمولاً سؤال در باب یک موضوع زمانى طرح می‌شود که دچار نقصان و پریشانى شده باشد. هویت فرهنگى، نوعى پرسش براى جست‏‌وجوى خودآگاهى شخصیت فرهنگى تاریخى است، تا بدانیم که هستیم و از کجا و بهر چه آمده‌‏ایم. در طول 100 سال اخیر که بحران و انحطاط فرهنگى در ایران به‌‏وجود آمده است، متفکران و اندیشمندان بسیارى از سیدجمال‌‏الدین اسدآبادى تا دکتر شریعتى، درباره آن سؤالاتى طرح کرده‌‏اند. این پرسش‌‏ها بیش‏تر از سوى اندیشمندانى بوده، که از حوزه‏‌هاى مدرن پا به عرصه تفکر گذاشته بودند، اما در برابر آن‏‌ها بوده‌‏اند، متفکرانى که داراى هویت بوده، و هویت فرهنگى ملت خود را به وضوح می‌شناختند. این بزرگان هویت فرهنگى تاریخى قوم خود را گم نکرده بودند. شخصیتى مانند امام خمینی‌‏رحمةالله که داراى هویت بوده، پرسش کم‌‏ترى درباره هویت دارد؛ زیرا خود داراى یک شخصیت و مرجعیت دینى است. این بزرگان بیش‏تر نگران دورى قوم ایرانى از سرچشمه‌‏هاى اصیل فرهنگى خود بوده‌‏اند. بنابراین معمولاً پرسش درباره بحران هویت، معنویت و بحران فرهنگى از سوى کسانى طرح می‌شود، که خود دچار این بحران‏‌ها هستند. مسئله‏‌اى که براى امام مطرح بوده است، دورى از اسلام است. این بدان معنى نیست که اسلام به عنوان هویت تاریخى و قومى ایرانیان در هزاروچهارصد سال اخیر براى ایشان ناشناخته باشد، بلکه ایشان هویت ایرانى و دینى ما را اسلام می‌داند، و پاسخ پرسش‌‏هاى موجود در این باب نیز براى ایشان روشن است، اما نسل روشنفکر متجدد و مدرن که اسلام و سنت‏‌هاى کهن خویش را از کف داده، و هویت مدرن اصیل تازه‌‏اى را نیز به دست نیاورده است، اساسی‌‏ترین و دردناک‌‏ترین پرسش‌‏هایش درباره هویت تاریخى فرهنگى و هنرى خویش است.
امروزه بیش‏تر جوانان، دچار چنین دردهایى بوده، و در یک عالم برزخى مبهم و تاریک به‌‏سر می‌برند. این نسل از سویى توان دل کندن تمام ‏عیار از سنت دینى گذشته را ندارد، و از سوى دیگر زمینه تجدّد و مدرن‏‌گرایى مطلق ‏را دارد. در این مرحله‏ آن‏‌ها توان خود را بیش‏تر برای ‏یافتن راه‏‌ها و تئوری‌‏هایى به‌‏کار می‌گیرند، تا بتوانند به‌‏وسیله آن‏‌ها این دو هویت متباین و متضاد را در کنار یکدیگر قرار داده و بپذیرند، مانند دو جریان سیاسى که امروزه به راست و چپ تعبیر می‌شود، یک جریان به‏‌سوى مدرنیته و تجددگرایى محض در حرکت است، و دسته‌‏اى دیگر معتقد به سنت‏‌گرایى است؛ البته با درجات و طیف‌‏هاى مختلف که گاهى حالت تألیفى و ترکیبى پیدا می‌کند، مانند جریان‏‌هاى سنتى و مدرن اسلامى که در قطب دیگر جریان‏‌هاى راست و چپ مدرن لائیک قرار می‌گیرند.
پس ما داراى دو جریان هستیم که سعى دارند دو فرهنگ (سنتى و مدرن) را به یک حالت تعادل و جمعى متناسب با جهان مدرن کنونى برساند. این بدان معنى است که سیاست‌مداران، مانند بیل کلینتون یا ژاک شیراک و امثال آن‏‌ها کاملاً و صددرصد مدرن یا سنتى فکر نمی‌کنند، بلکه در یک حالت بینابینى و میانى قرار دارند که البته ریشه در بحرانی‌‏ترین مسایل عصر حاضر کشورهاى نیمه‌‏سنتى و نیمه‌‏مدرن دارد. بحران هویتى که ما با آن دست به گریبان هستیم، و حتّى در سیاست‏‌هاى خارجى و داخلى گه‌گاه دوگانه است، که به شکل سنّت‏‌گرا یا مدرن‏‌گرا نمایان می‌شود. همین دوگانگى، سیاست‌‏هاى غرب در قبال ما را نیز دچار آشفتگى کرده است، لذا آن‏‌هإ؛ تاکنون نتوانسته‌‏اند به موضعى روشن در برابر ما دست یابند.
بحران دوگانه‌‏اى را که ما در ایران شاهد آن هستیم در غرب به این صورت وجود ندارد. آن‌ها با یک بحران واحد مواجه‌اند، که همه آن را احساس می‌کنند، ولى در بحران ما نوعى دوگانگى وجود دارد. از یک‌‏سو، بحرانى وجود دارد که از خود ما حاصل شده و بومى و محلى است، و آن انحطاط و عقیم شدن بخش بزرگ فرهنگ سنتى و ایرانى ـ اسلامى است، که نیاز به احیا دارد، و از سوى دیگر بحرانى است که با ورود غرب در معادلات سنّتى و بومى ما به‌‏وجود آمده است، و از مهم‏ترین دلایل آن گسترش تکنولوژى، صنعت‏ و به‏‌خصوص فرهنگ ‏و ارتباطات جدید است.
● هویت فرهنگى از عناصر متعددى به‌‏وجود می‌آید، این عناصر کدام‌اند؟
هر هویتى داراى اصول و فروع است. بنده به‏‌جاى واژه عناصر از کلمات «اصول» و «فروع» و شئون فرهنگى استفاده می‌کنم. چهار گروه متفکران سنتى ما، یعنى فیلسوفان مشاء، فیلسوفان اشراق، عرفا و متکلمین به مباحث اصولى، مانند توحید و اسما و صفات الهى و معاد و نبوت و غیره می‌پرداختند، و همواره در صدد طرح سؤالاتى در این باب بوده‌‏اند، و طبیعتاً به جواب‏‌هایى نیز دست می‌یافتند، مثلاً درباره مبدأ و معاد هرکدام به نحوى سؤال طرح کرده، و به روشى خاص به دنبال پاسخ آن بوده‌‏اند، اما همه این سؤالات در ضمن هویت فرهنگى ثابت ما، یعنى اسلام بوده است، زیرا فرهنگ اسلام در این 14 قرن، زنده و فعال و هویت فرهنگى مشخص ما بوده است. البته در این دوران نیز در قلمرو علوم و معارف، عده‏‌اى به سنت و قرآن رجوع کرده، و خود را وابسته به شریعت می‌دانند، ولى عده‌‏اى دیگر مانند عرفا و فلاسفه آزاداندیش‌‏تر هستند، و به آراى ملل دیگر [علوم اوایل‏] نیز توجه دارند؛ لذا علوم عقلیه گه‌گاه در مقابل علوم شرعیه قرار می‌گیرند، اما آن‌‏قدر هویت دینى و اسلامى ما روشن است که نهایتاً هر دو علوم درصدد احیا و بسط هویت دینى و اسلامى مسلمانان هستند. پس این چهار گروه در کنار تفکر فقهى که به احکام عملى شریعت، و نحوه عمل به آن‏‌ها مربوط است به اصول و فروع، و تفصیل هویت فرهنگ اقوام مسلمان می‌پردازند، و به‌‏رغم پاسخ‏‌هاى متکثر «جهت» نسبتاً واحد است.
● سیر تاریخى هویت فرهنگ ایرانى را از پیش از اسلام تا قبل از انقلاب اسلامى چگونه ارزیابى می‌کنید؟

اصولاً ما مذهبی‌‏ترین مردم دنیا هستیم؛ یعنى داراى یک تمدن هشت‏ هزار ساله مذهبى هستیم، من هیچ تمدنى را در دنیا به مانند ایران به این اندازه در تقید به مذهب، و معصوم ندیده‏‌ام؛ مثلاً یکى از احکام عملى اسلام، حجاب است که بنیادهاى مابعدالطبیعى و حکمى در قلمرو عرفان نیز دارد. هیچ قومى مانند ایرانیان تا این حد به معنا و مفهوم معصومانه حجاب توجه نداشته است؛ چرا که ما هیچ زن برهنه‌‏اى را نمی‌توانیم در تمدن عصر اوستایى و زرتشت بیابیم. بعد از اسلام، مسلمانان ایرانى نقش عظیمى در فرهنگ و تمدن اسلامى ایفا کرده، و وجود خود را در متن هویت فرهنگى و سنّت قدسى و ملکوتى اسلام یافتند و معنى کردند. به‌‏خصوص وقتى که قدیسان و ایزدان هفتگانه زرتشت [امشاسپندان‏] را در وجود 14 معصوم و 12 معصوم و یا هفت معصوم در عرف شیعه اسماعیلى یافتند، پس نوعى هماهنگى و تطابق بین قبل از اسلام ایران یا بعد از اسلام، به‏‌خصوص در تشیع وجود دارد. خواست فطرى ایرانیان این بود که اندک اندک به‌‏سوى تشیع گرایش یابند. این روند ابتدا در قرون اولیه اسلامى از شمال ایران آغاز شد، و به تدریج بقیه ایران را نیز به نسبت حصول آزادى اعتقادى فراگرفت. پس هویت دینى بعد از اسلام در تشیع تشخّص کاملى پیدا کرد، و ایرانیان گمشده معنوى خویش را در اسلام شیعى یافتند. در دوره قاجار، ما درگیر دو جنگ با اروپاییان شدیم، که نظامات سنّتى ما نتوانست پیروز از جنگ خارج شود. به رغم وجود رساله‏‌هاى جهادیه و توجیه‏‌هاى‏ دینی براى جنگ با روس‌‏ها، بازى خوردن سیاست‌مداران ایرانى از سوى فرانسه و انگلیس و ناتوانى نظام سنّتى ایران، موجبات شکست را فراهم کرد، و در نتیجه دولت بیش از پیش تضعیف شد، و این ضعف در رویکرد نظام قاجارى به نظامات تمدن بورژوازى غرب تشدید شد.
بعد از فتحعلى شاه، شاهان قاجار از علماى دینى فاصله بیش‏تر گرفتند. این شکاف بین دین و دولت زمینه‌‏اى براى ظهور تام و تمام انحطاط مرحله‌‏اى از تمدن اسلامى، و نیز ورود تمدن و فرهنگ جهانى مدرن غرب به ایران شد. ورود تمدن جهانى غرب باعث به‌‏وجود آمدن طبقه جدیدى از تجددگرایان و روشنفکران شد، و بزرگان آن‏‌ها امثال سیدجمال‌‏الدین اسدآبادى، ملکم‌‏خان ناظم‌‏الدوله، میرزا فتحعلى آخوندزاده و میرزا یوسف خان مستشارالدوله و... بودند. در کنار این طبقه، دسته‏‌اى از سنت‏‌گرایان متجدد ظهور کردند، و تحت‌‏تأثیر تفکر غربى، سعى داشتند اسلام را با تمدن غرب تطبیق دهند، مانند میرزاى نایینى که کتاب «تنبیه‌‏الامه و تنزیه‏‌المله» را تحت‌‏تأثیر جو غالب افکار عمومىِ عصر روشنگرى در باب ترقى و نظریه پیشرفت، و از جمله دموکراسى غربى به رشته تحریر درمی‌آورد، و قصد داشت دموکراسى اروپایى را توجیه شرعى و شیعى کند! وى پارلمانتاریسم (شورا)، برابرى (مساوات)، آزادى (حریت) علی‌‏الخصوص آزادى بیان و مطبوعات را به صورت سربسته می‌پذیرد. این پذیرش مورد قبول علماى سنتى مانند «شیخ فضل‌‏الله نورى» و «سیدمحمدکاظم یزدى» واقع نمی‌شود. در نتیجه نزاع اول علما در باب آزادى عامه در برابر ظلمه، عدالت‌‏خانه، مجلس شورا براى مقید کردن حکومت، تبدیل به یک نوع گرایش نظام لیبرال دموکراسى لائیک و سکولار از سوى روشنفکرانى هم‏چون «تقی‌‏زاده» و «کسروى» می‌شود. البته این جریان موفقیتى نسبى در اخذ مدرنیسم غربى و نظام نو، و ادغام در نظام جهانى به دست می‌آورد، اما به‏‌طور سطحى، زیرا هنوز زمینه دموکراسى لیبرال در ایران به ‏وجود نیامده بود. از این‏‌جا استبداد مدرن با صورت ظاهرى نهادهاى مدرن غربى پیوند پیدا می‌کند، اما این نهادها محتوا و باطن بومى و محلى نداشته، حتى روشنفکرى جدید نیز سطحى بود، و فاقد عمق و اصالت غربى. پس از جنگ‏‌هاى ایران و روس و دوگانگى و تضاد دایم علماى دینى و سیاست‌مداران، زمینه‏‌هاى انقلاب مشروطه آغاز می‌شود، البته با تکوین طبقاتى جدید. در این طبقات نوگرا، ذهنیتى دوگانه و پریشان از هر دو گروه سابق‌‏الذکر نمایندگانى حضور داشتند.
در این زمان نهضت ترجمه آثار فرهنگى غرب آغاز می‌شود، و در نتیجه یک دوگانگى فرهنگى میان سنت‏‌گرایى و تجددگرایى در ایران متولد می‌شود. آیین‌ه‏اى می‌شکند و دو تکه می‌شود! تکه‌‏اى به اسلام و سنت علاقه‌‏مند است، و تکه‏‌اى دیگر به توسعه غرب و ایدئولوژى مترقى توجه دارد. از این‌جا می‌کوشد این‌‏دو را در یک صورت واحد، جمع کند. در این دوره برزخى و پریشانى، اسلام‌‏گرایان دچار بحران شده، و نمی‌توانند غرب را کاملاً توجیه موجه کنند، و نه می‌توانند آن را نادیده بگیرند، زیرا نیازمند تکنولوژى و دانش غربى هستند، و از سوى دیگر نیز نمی‌توانند مطلقاً آن را پذیرا شوند، چون اسلام را عملاً به گوشه‌‏اى می‌راند، و از صحنه زندگى حذف می‌کند. آن‏‌ها دچار یک وضعیت تناقض‏‌آمیز می‌شوند، که نمی‌توانند بین این‏‌دو، وحدتى ایجاد نمایند. نزاع بین جریان لائیک و جریان سنتى از 150 سال پیش آغاز شد، و 100 سال آن کاملاً آشکار سپرى می‌شود. بعد از اعدام مرحوم «شیخ فضل‌‏الله نورى»، شکست مشروطه و عملى نبودن برخى از اصول قانون اساسى (نظارت علماى دینى بر قوانین موضوعه) علما به حوزه‏‌هاى سنتى علوم دینى بازگشته، و دیگر تا مدت‏‌ها وارد سیاست نمی‌شوند. هر شخصیتى از علما که وارد جریان سیاست می‌شود؛ مانند مرحوم مدرس و آیت‏‌الله کاشانى تقریباً تنها مانده، و مورد حمایت تنه اصلى جریان اسلام‏‌گرایى سنتى قرار نمی‌گیرد. البته هیچ‏‌کدام از جریان‏‌هاى (لائیک و اسلام‌‏گرا) بعد از فتنه و ملحمه مشروطه، نتوانستند سیاست‏‌هاى خود را به‏‌طور تمام‏ عیار اجرا کنند، بلکه یک جریان سیاسى وابسته به امریکا و انگلیس بعد از کودتا، و ناتوانى رجال سیاسى براى تحقق مشروطه که هم تظاهر به دیندارى و فرهنگ ملى داشته، و هم متظاهر به طرفدارى از غرب بود، حکومت را به چنگ آورد. البته بعضى از روشنفکران و علماى متوسط‌الحال نیز همکاری‌‏هاى خفیفى با این جریان داشتند.
● برخى به یک هویت فرهنگى یکنواخت و واحد و یکسان معتقدند، نظر شما در این‏‌باره چیست؟
هویت فرهنگى یکنواخت، به معناى این نیست که شما دچار تعدد و تکثر هویت‌‏هاى جزیى نیستید. در تمدن اسلامى ایرانیان ماقبل مشروطه شاهد چهار، پنج جریان تفکر و اندیشه اصلى و ده‌‏ها جریان بزرگ دیگر بوده‌‏ایم. فیلسوفان مشاء، فیلسوفان اشراق، صفویه و متکلمان اهل مباحث نظرى و در کنار این چهار جریان نیز فقیهان یا به اصطلاح دینى حوزوى، علما هم وجود داشته‏‌اند.
این‏‌ها جریان‏‌هاى متعددى بوده‌‏اند؛ ولى همه آن‏‌ها در عین حال در جست‌‏وجوى یک هویت واحد بوده‌‏اند، و به دنبال یک پرسش؛ مثلاً درباره توحید و اسما الهى مبدأ و معاد نیز نحوه اعمال مؤمنان و انسان‏‌ها این‏‌ها پرسش‏‌هاى مشترک این افراد و جریان‏‌هاى فکرى بوده است، که البته هرکس به روش ـ راه و رسم ـ خود به این پرسش‌‏ها پاسخ گفته است.
پس در هر تمدنى با یک هویت یکسان و کلى مواجه هستیم، ولى هویت‏‌هاى جزیى متکثر نیز وجود داشته و دارد. افراد مختلف هرکدام یک سخن می‌گویند، و همان‏‌گونه که گفته‌‏اند، راه به سوى خدا (طریق الی‌‏الله) به مدد انفاس خلایق است. پس ما مسلمانان نیز در گذشته داراى یک هویت کلى بوده‏‌ایم، که نزدیک به مفهوم ماهیت فرهنگى در اصطلاح فلاسفه است، و در ضمن داراى تیپ‏‌هاى فرهنگى متفاوتى نیز هستیم. قبل از برخورد تمدن اسلامى ایرانى با غرب، داراى یک هویت اسلامى، هرچند ناخالص و گه‌‏گاه آمیخته به فرهنگ اساطیرى و یونانى بوده‏‌ایم، که در این اواخر، دچار انحطاطى جدى و اساسى شده بود؛ اما سرانجام به دوره‌‏اى انتقال یافتیم که در آن از یک‏سو عده محدودى هنوز به آن هویت فرهنگى گذشته اصیل پای‌بندند، و عده‌‏اى تحت‏‌تأثیر فرهنگ‌‏هاى جدید غربى قرار گرفتند، و خود را در عالم دیگر غیر از احساس اسلام و ایران می‌کنند، و معتقد هستند که بهشت و خوشبختى در آینده غربى و دنیاى مدرن است، و باید با معیارهاى غربى زیست، و به عبارتى از فرق سر تا نوک پا باید غربى شد، و یا علوم غربى را آموخت، تا توسعه یافت و رستگار شد، و در نتیجه به موجودى با ارزش و قابل قبول در جهان معاصر بدل شد. بنابراین در این‌‏جا اعتقاد به هویت یکسان و واحد در کشور ما مفهومى ندارد.
البته تمدن کنونى غربى، و همه فرهنگ‌‏هاى غالب و قدرتمند گذشته یک نوع میلى به یکسان‌‏سازى فرهنگى و هویت یکسان و واحد دارند. از نظر آن‏‌هایى که وابسته به آن هویت فرهنگى یکسان مهاجم‌‏اند، این چیز خوبى است و نباید با فرهنگ بیگانه ستیز کرد، بلکه باید ارتباطى مبتنى بر تساهل و سازگارى و هم‌‏زیستى ایجاد کرد. اما از دیدگاه ایرانى بوم‌گرایانه، فرهنگ غرب، هویت اسلامى و ایرانى ما را گرفته، و به بحرانى عمیق دچار کرده است، و اگر وضع یکسان‏‌کننده ادامه یابد، ما نیز انسانى خواهیم شد همانند انسان غربى؛ ولى با خصایص مخصوص به خود؛ مانند روس‌‏ها، یونانی‌‏ها و دیگران.
چه ‏بسا مرزها نیز برداشته شوند، و یکسانى فیزیولوژیک و پسیکولوژیک هم همراه با وحدت فرهنگى تحقق یابد، یعنى سیاه، سفید، زرد و سرخ با هم آمیزش کنند، و کره زمین پر از انسان‏‌هاى چند رگه شود؛ یعنى از نظر نژادى نیز ترکیب شده به نوعى وحدت نژادى برسیم؛ از نظر مذهبى و اعتقادى هم همین‌‏طور؛ یعنى دینى ترکیب‏‌یافته از بودیسم، هندوئیسم، تائوئیسم، یهودیت، اسلام و مسیحیت؛ چنان‏‌که در امریکا و اروپا می‌بینیم، داشته باشیم، و بدین‏‌سان به یک مذهب جدید دست پیدا کنیم. هماهنگ با فرهنگ مدرن یا پست مدرن غربى، چیزى که هم ‏اکنون، برخى در صدد پدید آوردن آن‏‌ها هستند. آن‏‌ها می‌گویند هویت و اعتقاد بودایى، هندو، اسلام و غیره را دریافت کرده، و یک مذهب و ایدئولوژیى جهانى درست کنیم. البته از دیدگاه آن‏‌ها این مذهب اصیلى نیست که کارکرد آخرت‏‌گرایانه داشته باشد؛ بلکه از آن‏‌جایى که ایشان تفکر لاییک و سکولار را مهم‌‏ترین اصل در دوران کنونى می‌دانند، این مذهب تلفیقى را صرفاً به عنوان وسیله‌ای براى پاسخ‌‏گویى به نیاز بشر به خدا ضرورى می‌دانند، تا انسان احساس بی‌‏خدایى و تنهایى نکند. اساساً از نظر آن‏‌ها عقل، ذهن و اندیشه قوى، دیگر نیاز به خدا و مذهب ندارد! البته این نظر، توهمى مضاعف و نوعى تاریک‌‏اندیشى و جهالت مدرن و پست مدرن بیش نیست. در واقع حدوث این مهم و پیدایى این افکار، بنابر فروپاشى ادیان شرقى است، که اهمیت یافته است. به‌‏هرحال می‌بینیم یک تئورى از پیش تعیین‏‌شده یکسان‏‌ساز و هم‌‏ترازکننده وجود دارد، و حتى نویسنده‌‏اى به نام «فوکویاما» که کتاب «پایان تاریخ و واپسین انسان» را نوشت، و از پیروزى قریب‌‏الوقوع نظام‌‏هاى لیبرال و دموکراسى غرب و سقوط کمونیسم و دیگر ایدئولوژی‌ها سخن گفت، نظریه‏‌اش محمل ذهنى و خیالى و وهمى تئوری‌‏هاى یکپارچه‌‏ساز جهانى «بوش»، «ریگان» و «کیسینجر» است. ما امروز شاهد سلطه یافتن غرب و امپریالیسم بر جهان هستیم، و نام این سیطره را روشنفکران غرب‌زده ایرانى تفوق نظام بهداشتى و قانونى امریکا در نظم نوین جهانى گذاشته‌‏اند.
● تفاوت میان هویت فرهنگى و ماهیت فرهنگى از مباحث مهم چند سال اخیر بوده است، برخى میان هویت و ماهیت فرهنگى تفاوت‏‌هایى قائل‌اند، و برخى معتقد به یکسانى آن‏‌ها هستند. نظر شما در این‌‏باره چیست؟
هویت اشاره به وجود شخصیت عینى و خارجى اشیا دارد. به عبارتى حقیقت جزیى و شخصى را فلاسفه، هویت گفته‌‏اند. ماهیت اشاره به حقیقت اشیا دارد، و چیزى است که با آن «شى‏ء»، «شى‏ء» می‌شود، و وجود پیدا می‌کند.
ماهیت پرسش از کلیت یک چیز است؛ اما هویت بیش‏تر جنبه بروز و ظهور عینى و جزیى موجودات است، و ماهیت فلسفى و منطقى، داراى مفهوم انتزاعى است. زمانی‌که می‌گوییم انسان، حیوان ناطق است به همه افراد انسان دلالت دارد. زمانى که سخن از تعریف فرهنگ دینى به میان می‌آید که مبتنى بر اعتقاد به خدا، و تعهد عملى به احکام الهى است، صحبت از یک ماهیت فرهنگى بدون مشخصات جزیى هویتى است؛ اما وقتى سخن از دیندارى و مسلمان بودن یک انسان مشخص و اصول و فروع و ویژگی‌‏هاى این دیندارى می‌شود، یک تعریف هویتى است و شخصیت فرهنگى فرد و جامعه ما را در برابر وضع موجود بیان می‌کند، و یا زمانى که صحبت از هویت شیعى است، اشاره به اعتقاد به امام علی‌‏علیه‌‏السلام و 11 جانشین او دارد.
● با توجه به گسترش ارتباطات که به زعم عده‌‏اى، حدوث دهکده جهانى را سبب شده است، آیا هنوز می‌توانیم به وجود یک هویت فرهنگى مبتنى بر فرهنگ اسلامى ایرانى امیدوار و معتقد بود؟
فرهنگ معاصر ایرانى در حال حاضر یک فرهنگ اختلاطى و ترکیبى است. در گذشته اگرچه همواره مرزهاى جغرافیایى ایران در حال گسترش و یا کوچک شدن بوده است؛ اما با وجود این تمدن ایرانى همواره در ادوار مختلف قدرت و وحدت خود را حفظ کرده است. قبل از اسلام ایرانیان تمدن خود را در زرتشت یافتند، و آیین مزدیسنا و اوستایى آیین و تمدن ایرانیان قبل از اسلام بوده است.
در دوره‌‏هاى اسلامى هنگامى که آیین زرتشتى در عصر ساسانى به انحطاط تمام ‏عیارى رسید، ایرانیان هویت و تمدن خود را در اسلام یافتند؛ البته دوره دوم اسلامى بعد از مغول در تشیع و زبان فارسى، هویت متمایز ایرانى نمود بیش‏ترى می‌یابد. (ضمن تعلق به خانواده بزرگ اسلامى) پس در هر دوره داراى یک هویت قدرتمند و مؤثر بوده‌‏ایم. «هویت فرهنگى» از جنس اندیشه و تفکر است، و ایرانى نیز از جنس قوم و تبار است، نهایتاً این قوم نیز باید مانند هر قوم و تبارى داراى هویت فکرى باشد، و این هویت‏‌ها، واقعى و راستین هستند نه قلابى و ساختگى؛ زیرا شخصیت تاریخى انسان‏‌ها باید در ساحت اندیشه و هویت فرهنگى تعین و تشخص پیدا کند. بإ؛ این هویت است که انسان از دودلى و دوگانگى خارج می‌شود، و قرار می‌گیرد.
زمانى‌که آیین زرتشتى دچار انحطاط شد، مردم ایران در عصر ساسانى در جست‌‏وجوى هویت نویى بودند. نفوذ آیین هندو بودایى و دین مسیحى و یهودى در برخى نقاط ایران، بی‌‏ربط با این جست‌‏وجو نبود، تا این‌‏که اسلام ظاهر شد و مردمان بدان گرویدند. آیین شهریارى دین بهى، جاى خویش را به آیین ولایت امامان معصوم شیعه داد و در تاریخ، اغلب به آیین شهریارى تأویل می‌شد، تا آن‏‌که در عصر مشروطیت در نظر اقلیتى هر دو آیین مشروعیت خود را از دست دادند، و یک خانه‌‏تکانى سیاسى در این دوران برخورد تمدن اسلامى ایران با تمدن غربى اروپا به وقوع پیوست، و آیین و راه و رسم دموکراسى نیمه‏‌لیبرالى ـ نیمه‌‏سنتى موضوعیت یافت؛ در حالی‌که اندیشه دموکراسى دو ایدئولوژیک ترقى بنیادى اصیل در روح ایرانى نداشت، و بدین دلیل سرانجام به آیین شهریارى بازگشت، اما این‌‏بار بسیار منحط‌تر از عصر قاجار. همواره روح ایرانى با تفکر ولایى و فرهى و یا برین آن‏‌ها آیین شهریارى تجانس داشته است. ایران و حکمرانان باید وجاهت و حجیت اسرارآمیزى می‌داشتند، تا مقبول واقع می‌شدند.
● برخى معتقدند دموکراسى یک مسئله جهانى است، و شرق و غربى ندارد. آیا این درست است؟
این دروغ بزرگى است. دموکراسى سیاسى، مبتنى به اصول و قوانین خودبینانه نیهیلیستى و اصول فرهنگ غربى است. دموکراسى لیبرال چیزى نیست که بتوان آن را با ولایت فقیه و حتى آیین فرهى شهریارى گذشته و نهایتاً ولایت معصومان جمع کرد؛ زیرا ولایت فقیه ذاتاً منافى دموکراسى لیبرال است، و این در آینده بیش‏تر نمود خواهد یافت، و جامعه را دچار تناقض و بحران شدید خواهد کرد، و اکنون این بحران به‌‏طور جدى آغاز شده است. برخى تصوّر می‌کنند که انتخابات و ریختن رأى در صندوق به معنى دموکراسى است. این تصور از پریشانى مصونیت فرهنگى و تاریخى ما نشأت می‌گیرد این‌‏که ما در انتخابات شرکت می‌کنیم به معنى دمکراتیک بودن ما نیست. شرط دمکرات بودن لیبرال بودن و دنیوى و سکولار بودن است که هنوز ما چنین نشده‌‏ایم، هرچند خانه‌‏تکانى کرده‌‏ایم. انتخاب کردن به معنى قبول و بیعت در اسلام اولیه و اصیل نیز وجود داشته است؛ مثلاً امامان معصوم‏ علیهم‌‏السلام را همه مؤمنان شیعه قبول کرده، و با آن‏‌ها مستقیماً یا غیرمستقیم بیعت می‌کردند. با این‌‏که صندوق آرا وجود نداشته است، ولى این خود نوعى انتخاب ضمنى است، پس در هر تمدن انتخاب وجود دارد؛ ولى هر انتخابى دموکراتیک با ممیزه سکولار و لیبرال نیست. اشتباه بسیارى از روزنامه‏‌نگاران نیز همین است، که فکر می‌کنند، چون در جمهورى اسلامى انتخابات است، پس ما نیز دمکرات هستیم، نخیر! ما هنوز به رغم همه بحران‏‌ها مسلمان و شیعه هستیم و بسیارى از مردم ما هنوز از سر درد دین و تکلیف شرعى در انتخابات شرکت می‌کنند.

این سخنان را به معنى طرفدارى از مخالفان یا موافقان سیاسى دمکراسى تلقى نفرمایید، بحث بنده کاملاً فلسفى است، و ربطى به مناقشه‌‏هاى سیاسى روز ندارد. من می‌گویم و اعتقاد دارم که دمکراسى شرط اساسى دنیوى شدن است، و ما هنوز چنین نشده‌‏ایم.
جالب این است که هنوز قوی‌‏ترین بخش هویت و فرهنگ کنونى و جدی‌‏ترین فعل و کنش ما در جهان مدرن کنونى نیز از اسلام گرفته شده است. به‏‌هرحال هویت‌‏ فرهنگی ‏ما اسلام ‏با اجتهادهاى شیعى و ایرانى است.اما مسئله مهم کم‏‌رنگ شدن این هویت در ذهن بخش عظیمى از روشنفکران مدرن دینى و سکولار ما است.پس از این معضل مهم، مسئله دیگر به‌‏وجود آمدن اضطرارهاى بزرگ پیش روى ما است، که ما را وادار می‌کند تا بنابر ضرورت‏‌ها عمل کنیم؛ لذا به نوعى روزمرگى دچار شده‏‌ایم. ما به هویت‏‌هاى خود بی‌‏توجه و آن را بی‌‏ارزش تلقى کرده‌‏ایم؛ ولایت را با استبداد اشتباه می‌گیریم، و دموکراسى را با اسلام یکى می‌کنیم، اما به‌‏هرحال هنوز اُنس بیش‏ترى نسبت به امام حسین‌‏علی‌ علیه‌السلام در مراتب پایین‏‌تر نسبت به حافظ، مولانا و علمایى که حافظ تشیع راستین بوده‌‏اند؛ داریم تا «دکارت» و «هگل». حال نکته قابل تأمل این است که اگر ما امام حسین‏ علیه‏‌السلام را از دست بدهیم، توانایى و استعداد به‏‌دست‏‌آورى «دکارت» را پیدا نمی‌کنیم. این یکى از مهم‌‏ترین مسایل کنونى عصر ما است، که از یک‏سو اشتغال به بازى و نرد عشق باختن با غربی‌‏ها داریم، و از سوى دیگر یک وابستگى عمیق ناخودآگاه خاصى نسبت به فرهنگ سنتى خودمان احساس می‌کنیم. حتى لاییک‌‏ترین افراد ما هم داراى یک نوع فرهنگ اساطیر و اشراقى ایرانى هستند، این مسئله در هنرمندان و اهل ذوق ما هم مشاهده می‌شود.
اما این افراد در هر صورت سنّت را هم یکى از عناصر سازنده هویت فرهنگى می‌دانند؛ یعنى آن را هنوز هم‏پایه این تحوّل غرب‏‌گرایانه تلقى می‌کنند!
بله. اما از آن‏‌جا که هویت این متفکران شبه‏ غربى است ـ نمی‌گوییم غربى، زیرا هنوز غرب‏‌گرایى خالص در ایران را من به رسمیت نمی‌شناسم ـ سنّت را به عنوان چیزى قدیمى و کهن قلمداد می‌کنند، و هویت فرهنگى ما را مسئله‌‏اى جدید می‌پندارند، و همان‏‌طور که اشاره کردید، سنت جزیى از عناصر متشکله آن است، و بعد خواهان در کنار یکدیگر بودن و جمع شدن سنت و مدرنیته‌‏اند؛ یعنى این روشنفکران به همراه اهل تجدّد، دانسته و ندانسته، بعد از مشروطه دچار دوگانگى می‌شوند، و البته درست هم می‌گویند، یعنى ما اکنون هویتى مرکب و اختلاطى از این دو را داریم؛ یعنى ما طى 150 سال گذشته، این دو را با هم جمع کرده‌‏ایم. در حالی‌که ملغمه‌‏اى سطحى از اندیشه جدید را پذیرفته‌‏ایم، سنّت را هم به صورت جزیى در آن وارد کرده‌‏ایم، که هر دو را در واقع مختل و بی‌‏اثر کرده است.
این مقاله برگرفته ازکتاب حقیقت و هنر دینی است.

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://alborz.hozehonari.ir/s/LT6KMQT

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: alborz.hozehonari.ir