حوزه هنری البرز
← همه اخبار
مردانی در سایه تنهایی

مردانی در سایه تنهایی

۲۶ مرداد ۱۳۹۱کد خبر: 150927۱

یادداشتی بر کتاب "کریسمس مبارک ماریا" اثر پوریا فلاح به قلم ویدا رهبر

در مجموعه داستان "کریسمس مبارک ماریا" با داستان‌هایی روبرو هستیم که به لحاظ فرم و ساختار قابل بحث هستند. هر داستان با شروع اولین جمله، داستان را لو نمی‌دهد ولی مخاطب را مستقیما وارد فضای قصه می‌کند به طوری که بدون این که اتفاق خاصی رخ بدهد خواننده با تعلیق قوی و هیجان، داستان را دنبال می‌کند. این نشان از چکش‌کاری و بازنویسی‌های ممتد نویسنده دارد. از نقاط قوت این مجموعه می‌توان گفت، در هیچ یک از داستان‌ها خواننده از راوی جلو نمی‌زند و گاهی نویسنده اطلاعات را قطره چکانی به مخاطب منتقل می‌کند. چیدن پازل‌های داستان‌ها به گونه‌ای بوده که نویسنده به عمد طوری روایت می‌کند که خواننده از همان اول وارد گودال و تله داستانی شود و نتواند از گودال بیرون بیاید مگر با خواندن ادامه داستان.
شخصیت‌ها با این که زیاد قوام یافته نیستند ولی به خوبی قابل درک هستند.
زبان داستان‌ها ساده هستند و به دور از پیچیدگی و استفاده از الفاظ هجو، خواننده را سردرگم نمی‌کنند. نویسنده از مکان و زمانی خاصی نام نمی‌برد که این خود بر ماندگاری اثر اضافه می‌کند.
از نقاط ضعف این مجموعه: گنجاندن داستان‌هایی است که زیاد ربطی به مضمون دیگر داستان‌ها ندارد و بیشتر فضای غربی بر آنها حاکم است. مثل داستان‌های دوئل و صد و پنجاه کیلو.
پوریا فلاح با اینکه در تعدادی از داستان‌ها از نام خودش استفاده می‌کند ولی برخلاف تصورمان سعی می‌کند خودش را ننویسد و یا قصه را به زندگینامه نویسی نکشاند. راوی از همان اولین داستان روی اسم خود تاکید دارد. کتابی که فقط برای نداشتن اسم برنده جایزه بهترین رمان شده است.
"موریانه‌ای پایان آخرین صفحه مرده بود. در ابتدا خیلی لذت می‌بردی از این که تو تنها رمانی را نوشته‌ای که اسمی ندارد و همه درباره‌اش حرف می‌زنند و از تفاوتش، تفاوتی که تو سال‌ها به آن افتخار می‌کردی، می‌گویند. اما رفته رفته سوهان روحت شد. هر جا می‌رفتی با این سوال روبرو بودی: آقای پوریا فلاح چرا برای رمانت اسمی نگذاشته‌ای؟"
در «کریسمس مبارک ماریا» طرحی ساده با در کنار هم قرار گرفتن کدهایی مانند لک قهوه‌ای پشت بازوی ماریا و سه نقطه‌ای که پرده از اسرار قصه برنمی‌دارد و تضاد اسامی ماریا و خانعلی که خواننده را مجبور به خوانش دوباره و شاید چند باره داستان می‌کند.
"از آن به بعد یک پام تو اتاق خودم بود و پای دیگر توی اتاق خانعلی این‌ها. با هم حسابی دوست شدیم، به خاطر همین هم اسم شان را گذاشتم... (این کاملا خصوصی است، یعنی همان سه نقطه...) البته همین طور هم سه نقطه نشد، شب جمعه که می‌شد، دعای کمیل به راه بود."
علی آر پی جی و روبان قرمزش هم نمادی وهم آلود در فضای داستان ایجاد می‌کند. نمادی که بارها و بارها در داستان‌های مختلف و حتی در فیلم‌ها ناجی و یا محافظ اشخاصی مثبت بوده‌اند. در فیلم پالپ فیکشن یا داستان‌های عامه پسند، پدری آلوی خشک به پسرش برای محافظت هدیه می‌کند و پسر حتی تا پای جان به آلوی خشک خود معتقد است. در داستانی دیگر بازوبندی به اسم تیربند سربازی را بارها از مرگ نجات می‌دهد و با ربوده شدن تیربند سرباز کشته می‌شود.
"همه گفتیم: یه روز فقط برمی‌داریمش. هرکدوم دو ساعتی دست‌مون باشه بعدش هم برش می‌گردونیم به خودش. شب نقشه را کشیدیم و ما چند نفر،..."
آقای فلاح در «دلبر چشم آبی من» با زاویه دید دوم شخص چنان کششی در روایت و به هم ریخته‌گی یک مرد خسیس میانسال ایجاد می‌کند که خواننده می‌داند که نقطه اوجی در داستان مشاهده نمی‌کند و حتی قرار نیست این مرد برای دقایق آخر زندگی‌اش کار مهمی انجام دهد ولی افکار پریشان مرد و پشیمانی او از کارهایی که میخواسته انجام دهد و نداده خواننده را تا به آخر با خود همراه می‌کند. استفاده از گویش و محاوره کوچه و خیابان کمک زیادی به پیشبرد روند داستان می‌کند.
"یه بار تا خورد زدنش، جای طرف را نگفت که نگفت. اگه اون سوگلی تو دست و بال من بود، الان یه طیاره اختصاصی داشتم. خلاصه‌ش این که عینهو جن می‌مونه.
حالا چی کار کنم؟
چه قدری گوشت رو بریده؟
صد و پنجاه تا!
زکی! مرد حسابی، من خودم ده ملیون بهش پیشنهاد داد، هیچی به هیچی."
وهم در "مردی با دو مردمک سیاه" موج می‌زند. مردی سایه‌وار می‌آید و می‌رود و فقط آشفته‌گی درونی راوی است که کنجکاومان می‌کند که بدانیم دقیقاً پشت کارت چه چیزی نوشته شده است.
«آن گوشه پایین، سمت چپ» از دید شاید جانوری روایت میشود که همه چیز را نمی‌بیند و نویسنده نادیده‌های راوی را به عهده سفید خوانی خواننده واگذار می‌کند. باز هم یک مرد تنها و احتیاج به محبت و دوست. حتی اگر این دوست یک سوسک با شاخک‌های بلند روی دیوار سلولی باشد. مرد باید اعدام شود ولی عاشقانه دوست هم سلولی‌اش را می‌پرستد.
"لباس روحانی پوشیده بود. تند، دعایی خواند و پرسید: "وصیتی نداری؟" جوابی نشنید. روحانی گفت: "خدایت بیامرزد!" بعد آن سه نفر از روی تخت بلندش کردند؛ زندان‌بان دست‌بند به دستش زد، زندانی چشم می‌چرخاند. خواهش کرد، التماس کرد، دوستش را پیدا کند. آن‌ها اهمیتی ندادند؛........ شاخک‌هایش روی تخت تکان می‌خورد."
داستان‌های دیگراین مجموعه نیز به نوعی به پرداخت واژه عشق، تنهایی و مضمون‌هایی که بارها از نویسندگان مختلف خوانده ایم، ولی این بار با نگاهی تازه و روایتی تازه آن‌ها را می‌خوانیم.

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://alborz.hozehonari.ir/s/E2YCNTM

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: alborz.hozehonari.ir