روشنی صلای صبح البرزیان
معرفی و نقد جامعی از کتاب صلای صبح"
روشنی صلای صبح البرزیان
معرفی و نقد کتاب "صلای صبح"در خصوص وقایع 19 تا 22 بهمن ماه 1357 در شهرستان کرج
کتاب صلای صبح حوادث روزهای انقلاب در شهرستان کرج بهویژه شهرهای ماهدشت(مردآباد) و محمدشهر - که زمان انقلاب روستا بودند- را روایت میکند.
محمودی نویسنده این کتاب در مقدمه از اندیشة شکل گیری این اثر میگوید و ساختار آن را شرح میدهد، سپس توضیحاتی دربارة تاریخ انقلاب در کرج، اقدامات مهم مردم کرج در سال 57 و گارد جاویدان میدهد و آنگاه روایتهای اصلی اثر از زبان راویان شاهد حوادث انقلاب 57 در کرج و ماهدشت و محمدشهر بیان میشود. به ترتیب پانزده روایت از غلامحسین قره خانلو، اللهیار قادری یکتا، سیده منیژه حسینی، ناصر حاجقلی، محمدرضا چوپان بیشه، حسن ترک تاتاری، مرادعلی آهویی، محمد مهین خاکی، حسن کولیوند، دکتر محمدجواد کولیوند، زینب خاتون نصیر زارع، علی رنجی، حسن بقایی، دکتر عباسعلی زالی و برزو کلانتری در این کتاب میآید.
اصل ماجرایی که در روزهای 19، 20 و 21 بهمن 1357 در کرج و شهرها و روستاهای اطرافش رخ داد این بود که با عاجز ماندن گارد جاویدان تهران در مقابل تظاهرکنندگان، دستور استفاده از قوای کمکی مستقر در سایر مناطق کشور از جمله لشکر 81زرهی کرمانشاه و لشکر16 زرهی قزوین صادر شد. لشکر قزوین، شانزدهم بهمن به سوی تهران حرکت کرد اما در خروجی قزوین توسط مردم متوقف شد و به اجبار به قزوین بازگشت و سه روز بعد مخفیانه حرکت را از سر گرفت و از سمت اشتهارد به مردآباد(ماهدشت) تغییر مسیر داد تا وارد اتوبان تهران-کرج شود؛ اما در پل مردآباد مردم با ایجاد موانعی مانع از ورود آنها شدند. بعدازظهر آن روز سران انقلابی و روحانیان شهر در مذاکره با فرماندهان تیپ قزوین، آنها را از ادامه مسیر منصرف کردند و به تسلیم خود درآوردند. اسلحهها و ادوات جنگی آنها به دانشکده کشاورزی و دانشکده پلیس منتقل شد.
لشکر 81 زرهی کرمانشاه نیز پس از عبور از موانع ایجاد شده در مسیر، حوالی جاده مردآباد -کرج در پشت پلی که مسدود شدهبود متوقف شدند. پس از ساعتی فرماندهان به منظور پراکنده کردن مردم دستور شلیک هوایی صادر کردند که موجب کشتهشدن یک سرباز ارتشی و یکی از انقلابی ها شد. اما مردم با هرچه در توان داشتند ایستادگی کردند. بدین ترتیب درگیری شدت گرفت و عده ای دیگر مجروح شدند. با فرار نظامیان و به آتشکشیدن خودروها و ادوات رزمی آنها توسط مردم، حرکت لشکر کرمانشاه نیز منتفی شد.
روایتهای تنظیم شده در بیشتر موارد شبیه به هم و گزارشی است و این البته تا حدی طبیعی است، چون همه راویان از یک اتفاق مشترک سخن میگویند. اما در برخی روایت ها عنصر قصه وجود دارد و لحن متفاوت راوی در متن بهخوبی پیداست. مانند روایتهای دوم، سوم، پنجم و ششم. این ماجرا در نفس خود با تفاوت هایی که برخی روایتها دارند، امکان پرداخت داستانیتری را به نویسنده میداد که به نظر میرسد ساختار مستندگونة آن مانع از پرداخت داستانیِ اثر شدهاست. با وجود این، کتاب جذابیت دیگری نیز برای مخاطبان کرجی دارد؛ وقتی کتابی که میخوانی دربارة مکانی است که کاملا برایت آشناست، برخی شخصیتهایش را از نزدیک میشناسی و گهگاه در کوچه و خیابان سلام و علیکی با آنان داری و روایتهایی که نقل میشود از روزهای گذشتة این آدمهاست که تو فقط امروزشان را دیده ای، طبیعتأ جذابیتهای خاص خودش را دارد.
مخاطب در خوانش هر اثری اعم از رمان، داستان، تاریخ و... به دنبال خود میگردد و در اثری که نشانههای بیشتری از خود بیابد با آن ارتباط بیشتری برقرار میکند، این نشانهها میتواند روحیات،احساسات، آمال و آرزوها، دردها و رنجها و خاطرههای مشترک باشد. این اثر از این منظر برای مخاطبی که سالها در کرج و ماهدشت زندگی کرده است، جذابیت دارد.
اما بااینکه بیشتر روایت ها تکراری و شبیه به هم هستند، در برخی روایتها تفاوت هایی نیز دیده میشود که لایههای دیگری از حادثه را آشکار میکند و موجب پویایی و جذابیت متن میشود. همچون روایت منیژه حسینی که نه از اصل خود درگیری، که از فعالیتهای پشتصحنة درگیری و تهیه صابون و بطری های شیشهای برای ساختن کوکتل مولوتف میگوید: «...خانه به خانه در میزدیم تا صابون و بطری جمع کنیم؛ بطری های خالی نوشابه و آبلیمو. بعد می بردیم عباسآباد خانه خواهرم که در باغی بزرگ بود... زن ها به ردیف در حیاط نشسته بودند، صابون رنده میکردند و داخل شیشه ها میریختند بعد آنها را پر از بنزین میکردند...»(ص36). همچنین روایت اسلحههایی که در درگیری و هیاهو گم شدند و بعدها مشخص شد یکی از اعضای سازمان مجاهدین خلق آنها را ربوده بود: «روز بیست و یکم وقتی برادرم به خانه آمد، خیلی ناراحت بود. میگفت: «یکی از ماشینهایی که گرفتیم از اسلحه خالی شده و من می دانم کار کیست!» کار یکی از نیروهای مبارز بود که در زندان به مجاهدین خلق پیوسته بود. وقتی فهمیدند، او را از کمیتة انقلابیون اخراج کردند. دو سه سال بعد سلاحهای مفقود شده را در خانه های کشف شدة مجاهدین خلق پیدا کردیم.» (ص95).
از نکات مثبت این اثر این است که بخشهایی از یک روایت، در روایت دیگر آشکار میشود و تکامل مییابد؛ همچون روایت کشتهشدن سرباز که تا صفحات پایانی از راویان مختلف بیان میشود و گهگاه تضادهایی نیز دارد. اولین روایت دربارة کشته شدن سرباز در صفحه 23 میآید:« یکی از استوارها به سمت ما آمد تا به ما بپیوندد. یک نفر کتش را درآورد که استوار بگیرد و بپوشد. فرماندهشان تا استوار را دید به او شلیک کرد و او همان جا کشته شد.» در روایت دوم درباره این ماجرا می خوانیم: « اولین سربازی که تسلیم شد اسلحه اش یک ژسه بود به من داد. من کتم را درآوردم و به او دادم. اسلحه را به ولی بیات دادم که سربازی رفته بود... سرباز کت را پوشیده بود و شلوارش را تا رانها بالا آورده بود که از پشت او را زدند فرماندهاشان او را در حال تسلیم شدن دیدهبود. سرباز همانجا افتاد و شهید شد.» (ص31). در روایتهای دیگر از اینکه دقیقا معلوم نشد چه کسی سرباز را زده است، می گوید. (ص41)؛ و در روایت پنجم مفصلتر این ماجرا بیان میشود و حتی فرماندهی که شلیک کردهبود مورد سؤال قرار میگیرد و سخن از انتقام خون سرباز به میان میآید...«سرباز تفنگش را به شخصی به نام فریدون انصاری داد... او سریع دوید سمت باغی که کنار جاده بود. رفت بالای پشتبام خانة باغبان و همان جا پناه گرفت... سرباز یکی از آستینهایش را در آورده بود که فرمانده فوری کلتش را کشید و گلولهای وسط سینه سرباز نشاند... سرباز نقش زمین شدهبود کسی کنارم آرام گفت:« تا بیمارستان برسد شهید شده، تیر خورده به قلبش!»... سرباز اولین شهید بود. مردم از فرمانده پرسیدند: سربازت را چرا زدی؟ گفت: «چون قسم خوردهبود سلاحش را به کسی ندهد، چون لباسش را درآورد... سرباز خودم بود و من هم زدم.».... مردم حمله کردند و درگیری شروع شد... معرکهای به پا شد... در این بین فرماندهی که سرباز را زده بود هم مورد اصابت گلوله قرار گرفت. فریدون انتقام سرباز را از او گرفته بود.». در جای دیگر البته از تلاش برای مداوای سرباز هم گفته میشود که نتیجهای در بر ندارد. جدای از برخی تضادها در این روایات، تفاوتهای موجود، صحنه شهادت سرباز را روشنتر می کند، گویی که ماجرایی را از چند نظرگاه مختلف بتوان دید.
روایت مذاکره روحانیان با فرماندهان نیز تقریبا چنین است و در چند روایت لایههای مختلف آن آشکار میشود. در صفحه 47 از درخواست نظامیان برای گفتگو با روحانی معتمد می گوید و اینکه نتوانستند روحانی را بیابند. و در جای دیگر از اینکه روحانی تمایلی به آمدن نداشتهاست، سخن به میان میآید. (ص56).
اگرچه ساختار اثر به گونهای است که چندان جای نقد ندارد چرا که برپایه گفتگو و نقل روایت از واقعهای تاریخی شکل گرفتهاست و شاید نویسنده در تهیه و تنظیم مطالب آن چندان دستِ گشاده نداشتهاست اما با وجود این، برخی ضعفهایی در اثر دیده میشود که میشد با اصلاح آنها به پختگی اثر افزود. البته برخی از این نکات به ویرایش اثر مربوط است که در ادامه به آن اشاره میشود.
- 1-در ابتدای هر روایت، معرفی کوتاهی دربارة راوی میآید که بهتر بود با فونتی ریزتر از بخش روایت جدا میشد و به صورت مشخصتری میآمد.
- 2-به نظر میرسد در چینش روایتها و راویان منطق و دلیل خاصی وجود ندارد. بهطور مثال خواندن روایت یازدهم پیش از روایت دهم گویی هیچچیز را تغییر نمی دهد و بسیاری از روایتهای دیگر.
- 3-در صفحه 33 کتاب نام مبارزانی که بعدها در جنگ تحمیلی به شهادت رسیدند آمده است که نام شهید روحالله فیلو،به اشتباه روح الله فعلی ثبت شدهاست.
- 4-در برخی روایت ها نام شهر ماهدشت، نام جدید آن(یعنی ماهدشت) و در برخی دیگر نام قدیم آن(یعنی مردآباد) ذکر میشود. این البته به خاطر راویان مختلف قدری بدیهی است اما بهتر بود نویسندهدر صفحات آغازین دربارة این تغییر نام در زیرنویس توضیح میداد و نام جدید آن (ماهدشت) را به کار میبرد.
و نکتة پایانی آنکه که این اثر فارغ از همة ضعفها و قوتهایش، یک سند است، سندی مکتوب از لحظه های انقلاب و از تلاشهای مردمی از جان گذشته در شهری کوچک، اما نه چندان دور از پایتخت که آن روزهای شعر و شعور نقشی مؤثر از خویش به یادگار گذاشتند. و جای بسی تقدیر دارد از بانیان این حرکت که برای ثبت وضبط لحظات مهم و سرنوشت ساز یک ملت همت گماشتند و سندی مکتوب پدید آوردند تا این خاطرات به مرور زمان از حافظه ملت پاک نشود، ثبت این حقایق تا زمانی که راویان آن هستند و نفس میکشند لطف دیگری دارد. چه بسا این آثار، سنگِ بنای خلق آثار هنری ماندگار همچون رمان و داستان دربارة انقلاب اسلامی ایران شود.
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: alborz.hozehonari.ir