
رئالیسم غم انگیز و شخصیتهای درونگرا
یادداشت علی خانمرادی بر مجموعه داستان کوتاه «یک نفر برای تاکسیها دست تکان میدهد» نوشتهی "علی اصغر حسینی خواه"- بخش اول
داستانهای حسینی خواه، به طور کامل آثاری آنچنان واقعگرا و روزمرهاند که گاه ما را به کسالت روزهای تکراری زندگیمان بازمیگردانند و نیز گاهی با خوانش داستانها از نزدیکی ذهن نویسنده و خود، لذتی عمیق روحمان را در بر میگیرد. اما آنچه موجبات حس ناخوشایند کسالت و رخوت را در داستانهای این مجموعه فراهم میآورد بیشک پرداختن بیش از اندازه به جزئیاتی از زندگی شخصیتهاست که چندان کارکردهای داستانی ندارند.
آلفرد هیچکاک میگوید: «داستان خود زندگیست فقط لحظههای کسالت بارش حذف شده است» در حالی که در داستانهای حسینیخواه داستانها همواره لحظههایی از زندگی روزمره را رقم میزنند؛ که به خودی خود گاهی زیبا و دلنشین است و گاهی کسالت بار؛ در واقع چیزی از زندگی حذف نشده است.
داستان اول: « یک نفر برای تاکسیها دست تکان میدهد.»
زبان داستان ساده و روان است و نویسنده کوشیده است با استفاده از کلمات ساده و پیش پا افتاده و نیز جملات کوتاه و البته استفاده از دیالوگ، داستان را ساده و روان پیش برد. زبان تا حدودی به محاوره نزدیک میشود اما همچنان مرزبندی خود را حفظ میکند مگر در مواقع لزوم مانند دیالوگها که محاوره و البته اندکی دم دستی به نظر میرسند، ولی از نظر پیشروی داستان خصوصا در داستان نخست مجموعه، دیالوگها رسالت خود را مبنی بر پیشبرد داستان به خوبی انجام میدهند. در مجموع زبان یکدست و روان است و اثری از آن بازیهای زبانی پیچیده، واژه سازیهای بی مورد، جملات بلند بیمصرف و کسل کننده نیست. میتوان گفت خواننده میتواند به راحتی با اثر ارتباط برقرار کرده و در کشاکش الفاظ و واژگان سردرگم نشود.
ساختار داستان، بسیار محکم و منطبق بر منطق داستانی ست. به گونهای که نویسنده برای هر فعلی، خواننده را از قبل آماده کرده و پیشینه منطقی دقیقی را از پیش تهیه نموده است؛ گویی نویسنده در ابتدای داستان هنگام پی ریزی طرح به کلیه جزئیات و اتفاقات داستان فکر کرده و چاره اندیشی نموده است.
شیوه روایت در چنین داستانهایی چنان است که در لوای روایت اصلی که مخاطب را به واقع به خاطر آن فراخواندهایم، روایت دیگری شکل میگیرد و گاه روایت دوم به نحوی متولد میشود و رشد مییابد که روایت اصلی را متاثر میکند. گذشته از آن که گاه ممکن است در چنین داستانهایی به چندین خرده روایت برخورد کنیم که در تنه روایت اصلی ریشه دوانندهاند. نکته مهم آنجاست که روایت و خرده روایتهای موازی میبایست با برشها و گسستهای دقیقی به هم پیوند خرده و بتوانند به موازات هم شرح وقایع را پیش برند. گسستهایی مبتنی بر منطق زمانی و مکانی و رهیافتهای داستانی. آنجا که در شرایط زمانی و مکانی صحیح و با ارائه پیش زمینه مناسب از روایتی به روایت دیگر قدم نهاد. و در حقیقت پرش از روایتی به روایت دیگر میبایست بر پایه معیارهایی سنجیده رخ دهد.
در داستان «یک نفر برای تاکسیها دست تکان میدهد» نویسنده روایتش را از جدایی شخصیت اصلی از ناهید (معشوقهاش) در یک روز سرد برفی آغاز میکند در حالیکه قصد دارد به ایستگاه راه آهن برود و قطار تهران را سوار شود. به خودی خود یک آغاز کاملا به هنگام را شاهدیم که میتواند به صورت اتوماتیک مخاطب را جلب داستان نموده و شرایط دراماتیک و زیبایی را در شروع یک داستان رئال رقم زند. روایت انجا به چالش نزدیک میشود که شخصیت اصلی به ناگاه با شخصیت همراه خود (اسماعیل) همسفر میشود که محور اتفاقاتی است که در روایت موازی داستان رخ خواهد داد.
داستان اسماعیل روایت رئالیستی دلبستگی پسرجوانی است که به واسطه تماس تلفنی و ارسال چند پیام شیطنت آمیز شکل میگیرد؛ پیش میرود و به اوج میرسد.
نویسنده در پس توضیحات ریزبینانه محیط و یادآوری خاطرات دوستی راوی با ناهید، بوسیله دیالوگهای ساده و واقعگرا به روایت ماجرای اسماعیل میپردازد و مدام از این روایت به روایت دیگر نقب میزند.
شیرینی روایت «یک نفر برای تاکسیها دست تکان میدهد» با ارائه توصیفات و تصویر سازیهای زیبا از مسافرت با قطار صد برابر میشود و گویی مخاطب را به همراه خود به سفری جذاب با قطار میبرد، آنجا که مقصد تهران است و هیچ جای تهران انگار به اندازه کافه ستاره مهم و دیدنی نسیت.
روایت این داستان به سبک نمودار روایی کلاسیک از نقطه ای آغاز میشود و در دو ماجرای متفاوت و در عین حال مرتبط، به اوج میرسد و در پایان روایت هر دو در هم میآمیزند و چون قطار تهران به مقصد میرسند.
داستانی که به لحاظ ساخت تصویر و توصیف دقیق فضا نیاز به تعریف و تمجید ندارد و با یک بار خوانش میتوان دریافت که نویسنده در توصیف محیط داستان و ایجاد تصاویر واقعگرایانه مجال هیچ بحث و گفتگویی را باقی نگذاشته است. به واقع زیبایی روایت داستان مرهون همین تکنیک تصویرسازی و توصیفات موشکافانه فضای داستان است. فضای سرد و برفی داستان که البته گاهی تاکید بیش از حد آن توی ذوق میزند. در حقیقت حس مایوسانه و غم انگیزی تعمداً در فضای داستان موج میزند، حس دلمردگی و ناامیدی سنگینی که در ذهن بغض کرده راوی شکل گرفته و مخاطب را نیز بینصیب نمیگذارد؛ تا جایی که در پایانبندی داستان به تاکید از سرمای محیط و خلوتی پیادهروها سخن به میان میآید. فقط میماند کلمهی «آن روزها» که تعمیم ساختگی ناخوشایندی را در جملات پایانی داستان به ذهن متبادر میکند.
داستان دوم : ‹‹از پشت عینکهای ته استکانی››
داستان کوتاه از پشت عینکهای ته استکانی هم مثل سایر داستانهای مجموعه زبانی ساده و روان دارد؛ زبانی که راحت میشود فهمید. در این داستان نویسنده خودش را وارد داستان میکند و حضور چشمگیر و مقتدرانهاش را به رخ شخصیت داستان میکشد. شخصیتی که میتواند نمایندهای باشد برای میلیونها آدمی که امروز در دنیای مدرن به لاک تنهایی خود فرو میروند و مدام سرگردان کوچهای آرام و خلوتند تا سیگاری بگیرانند و شاید گاهی بیهدف و فقط به قصد فرار از اجتماع در کوچه پس کوچههای تاریک و خلوت شهر قدم بزنند. داستان دوم مجموعه داستان گریز انسان مدرن از شلوغیها و تعارفها و تکلیفهاست و باز داستان نویسندهای دلسرد و خسته در تعقیب شخصیتی درونگرا و سر در گم. و پیرمردی با عینکهای ته استکانی که هر کجای دنیا که باشد شخصیت را میبیند و باز نمی شناسد گویی این تنها نکته شادمانی در روح سرگردان شخصیت داستان است.
تاکید نویسنده در آغاز و پایان داستان بر آن است که حقیقت این داستان میتواند برای هر کس دیگر مصداق داشته باشد و البته بیان این مطالب، خود سازنده نوعی فرم برای داستان است، داستانی که خوب پرداخت نشده؛ میتوانست با کمی تامل بیشتر و نگاهی حرفهایتر به داستان زیبا و جذابتری بدل گردد.
داستان سوم: ‹‹مخروبه››
داستان زن و مردی که به همراه دختر بچهشان برای اطمینان از سلامتی برادر زن (که تازه عمل جراحی کرده است و حالا تلفن منزلشان را جواب نمیدهند و موبالشان را هم) قصد دارند به کرج بروند. در راه رفتن، کسی کنار یک ساختمان مخروبه لب جاده ایستاده و برای ماشینها دست تکان میدهد. مرد بنا به دلایل امنیتی کسی را بین راه سوار نمیکند اما موقع برگشتن در همان جای قبل همان مرد ایستاده و برای ماشینها دست تکان میدهد. مرد به توصیه همسرش ناخود آگاه ترمز میکند و غریبه را سوار ماشین میکند.
بدون اینکه اتفاق عجیبی بیفتد مرد غریبه را نزدیک تهران به درخواست خودش پیاده میکنند.
آنچه در این داستان مهم است و در پیرنگ آن به چشم نمیآید حس شک و ترسی است که مدام روح مرد خانواده را میآزارد و رفتارش را عصبی و طرز فکرش را به شکل ناخوشایندی شکاک و بدبین مینماید. داستان در آغاز با صحنه ترمز کردن ماشین و حالت غیر عادی مرد هنگام سوار کردن مرد غریبه شروع میشود و سپس به وسیله فلاش بک به جایی میرسیم که زن برای رفتن به کرج و اطمینان از سلامتی برادرش بیقرار است.
در این قسمت از داستان تا حدودی حرکت داستان کند پیش میرود و توصیفات قدری بیمصرف به نظر میرسد. دیالوگها اما به خوبی طرح را پیش میبرند.
باید پذیرفت که نویسنده در ایجاد و پرورش یک شخصیت شکاک و درونگرا بسیار موفق بوده و مخاطب میتواند حالات عصبی و بدبینانه مرد را به خوبی حس کند اما شخصیت زن قدری ناپخته و نامانوس مینماید که یحتمل به واسطه ایجاد عدم قطعیت و در نتیجه بالا بردن سطح تاویلپذیری داستان این امر صورت پذیرفته است.
زبان داستان نیز همچون سایر داستانهای مجموعه ساده و روان بود همچنین فرم داستان چندان فرم نامانوسی برای نویسنده نبود، همان ساختار کلاسیک داستان که شروع اوج و پایان دارد. در این داستان نیز نویسنده سعی دارد پایانبندی اثر را باز بگذارد و تاویلپذیری داستان را مخدوش نسازد.
ادامه دارد...
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: alborz.hozehonari.ir