
"دیوونه خونه" نوشته سپیده نازیار
یه بار رفتم تو دریا. داشتم خفه میشدم. آب توی سوراخای دماغم پیچید و رفت تو. بعد دریا منو کشید پایین. اگه...
: یه بار رفتم تو دریا. داشتم خفه میشدم. آب توی سوراخای دماغم پیچید و رفت تو. بعد دریا منو کشید پایین. اگه اونا نیومده بودن غرق شده بودم.
تو چشمهات نگاه کرد و گفت: بدبخت، تو که گفتی اونا مزاحمن، گفتی حوصلهی دیدنشونو نداری، گفتی دلت میخواد تنها باشی و تنها بمیری، ولی دیدی که همونا نجاتت دادن.
: کاش این کار رو نکرده بودن.
حرفت رو بریدی. دیگه دلت نمیخواست ادامه بدی. باید ساکت میشدی. اگه نمیشدی مثل همیشه کار دست خودت میدادی و بعدش باید همهچیزو رفو میکردی. اهل رفو کردن نبودی، اگه یه جایی پاره میشد مجبور میشدی بندازیش دور. ازش پرسیدی:
: تو... تو چرا اینجایی؟!
: اومدم هواخوری. گفتن ممنوعه و بازداشتم کردن.
خندهاش گرفت. تو هم خندهات گرفت.
: آخه احمق جون هوای به این کثیفی که پر از گردوخاک و سربه واسه نفس کشیدن نیست. باید ماسک میزدی.
: عقلم به اونجا نرسید.
: عقلت مگه پارهسنگ برمیداشت؟!
دست کردی تو جیب پیژامهات.
: این ماسکه... ببین... مخصوصا آبی خریدن لجمو در بیارن. آخه من آبی رو دوس ندارم.
از لباس آبی بدت میاومد. قرمز رو دوست داشتی. چند بار لباست رو به دندون گرفتی و پارهاش کردی. دستات بسته بود. وقتی بازشون میکردن هرچی دم دستت پیدا میکردی پرت میکردی طرفشون. اونا از جونشون سیر نشده بودن واسه همین هم وقتی پرستار اومد تو و دید برهنه وسط اتاق روی زمین نشستی و داری لباس آبی رو گاز میگیری خیلی عصبانی شد. از نگاش میشد این و فهمید ولی تو هیچی نفهمیدی. هیچ وقت هیچی نمیفهمیدی و به کارت ادامه میدادی. وقتی چشمت به پرستار افتاد دویدی طرف تختت. انگشت به دهن مونده بود. جلوت وایساده بود مثل همیشه اما مثل این که یه فرق کوچیک کرده بود و اون هم این بود که... درست و حسابی وراندازش کردی. نه انگار مثل همیشه بود.
چند بار بهت اخطار داده بودن. خودت هم یادت نمیاومد چهطور کارت به اینجا کشید.
روی تخت دراز کشیدی و پتو رو روی سرت کشیدی. زیر پتو نفس کشیدن واسهات سخت بود. بخار گرم دهنت داشت اون زیر خفهات میکرد. اینجا دریا نبود...
داد کشیدی: چرا اینجا دریا نداره؟؟؟!!!
سرت رو از زیر پتو بیرون آووردی و دوباره داد کشیدی. داشت میاومد طرفت. میخندید. اون هم یه خندهی زورکی که فقط دل تو رو خوش کنه. هی بهت میگفت: آروم باش... آروم باش...
اما تو کنترلت رو از دست دادی. از جات بلند شدی و دمپایی پلاستیکی آبی رنگ رو به طرفش پرت کردی. نتونست جا خالی بده. هیچ وقت تو این کار مهارت نداشت. دمپایی درست خورد وسط پیشنونیش و یه آخ کوچولو از دهنش پرید بیرون. آروم اومد طرفت. دست کشیدی رو موهای کوتاه پسرونهات. موهات رو کوتاه کرده بودن تا نتونی تندتند گیسهات رو بکنی و بریزی کف اتاق. همیشه وقتی تو اتاق خودت تنها بودی این کار رو میکردی. دوروبرت پر از مو بود که روی زمین تلمبار شده بود. لذت میبردی از این که موهات رو میکشیدی و هی دردت میگرفت. درد با تموم وجودت عجین شده بود. با خودت میخوندی: دیم دارام دارام... دیم دارام دارام... دیم...
دو تا محافظ دیگه اومدن تو اتاق و دستات رو گرفتن و از پشت بستن. هنوز داشتی میخوندی.
: دیم دارام دارام... دیم...
یکی از پرستارها یه چسب بزرگ کاغذی چسبوند رو دهنت. یکی دیگه هم داشت سرنگ رو آماده میکرد. حالا داشتی تو دلت میخوندی. مثل قبل که تو دلت میخوندی و کسی گوش نمیداد:
: دیم دارام دارام... دیم دارام...
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: alborz.hozehonari.ir