
در غیبت و انتظار عالم قدسی و کودکی هنر/ قسمت سوم
مقاله حاضر برگرفته از کتاب حقیقت و هنر دینی نوشته محمدمددپور میباشد که توسط انتشارات سوره در سال 1385 منتشر شده است
راه هنر شرقی در دهه اول انقلاب
سرانجام تناقضات نظام رسمی شاهنشاهی، طومارش را درهم پیچید، و واپسین انسان آخرالزمانی و پایان تاریخ مدرنیته با احساسات سنتی و معنوی دیانت شیعی- اسلامی ایرانیان به هم آمیخت، و انقلابی دینی به سیادت قطبی روحانی در ایران وقوع حاصل کرد. مردی که از تبار اهل معرفت و معنی بود، و به سلسله سلاک مجذوب الهی تعلق داشت، زمین و زمان، و آسمان و خاک، و ملک و ملکوت را به هم نزدیک کرد. چنان شد که گویی ملائک به زمین فرود میآمدند، و مردانی را میگزیدند که نفسشان مرده، و روحشان به فیض صمدانی و ربانی تلألو و تجرّد و درخشندگی یافته بود. شهادت و بسیاری از معانی و نشانهایی از بهشت گمشده عدنی به زمین بازگشته بود.
از این ایامستیزی نو میان سنت و مدرنیته، تفکر روزمرة سامری یوتوپیای غربی و تفکر آرمانشهر ولایی شرق آغاز شد، که میتوانست به غلبة مجدد سنّتهای فراموش شده بیانجامد، و نسبتهای نویی را میان هنر و ابداع تخیلی انسان با سنّت و دین برقرار سازد، اما وضع چنان بود که گویی احیاء سنّت به همت ابراهیمی نیاز داشت، اما جهان قوم را به خویشتن نفسانی و خصم قریب که ظاهراً از جنس خودی بود، مشغول داشت. از اینجا در قلمرو هنرهای سنّتی، علیرغم پیدایی اوضاعی که در آن میشد، آن تناقض حکمت ولایی شاهنشاهی رفع شود، و سنّت و روایت معصومانه ظهور و بروز تام و تمام پیدا کند، و برای اقلیتی نیز چنین بود، و آنها به جبههها پناه بردند، و از مغاک ظلمانی شهرهای مدرنزده گریختند، و عالمی را در آن سرزمینهای آسمانی آشکار کردند، اما در شهرهای مدرنزده همان طریقت نظام رسمی گذشته بصورتی متزلزل ادامه یافت.
نکته قابل تأمل این است که در دهه اول انقلاب مردمانی که اکنون به نحوی حضوری، نه با خودآگاهی، سنت را پناهگاه خویش قرار داده بودند، با شوق و ذوق به حلقههای درس و بحث و ابداع هنرهای سنّتی روی آوردند. شعر و خوشنویسی و قصه و نقاشی و عمدتاً هنرهای فردی که امکان تصرف سهلالوصولتری در آنها بود، عرصه برخی تجربههای نو در قلمرو احیاء شده سنّت بود، که بسیار مهم بود، اما کار ابداع سینمایی و معماری و تآتر و هنرهایی که به کل تحت سیطرة مدرنیسم بودند، مشکلتر مینمود، با وجود این نشانههایی از ظهور مجدّد سنّت دیده شد، درحالی که نظام رسمی با تعطیلی دانشگاه و فقر تجربههای حکمی و هنری اهل سیاست همهچیز را به انفعال سپری میکرد، و بالاخره جنگ و دفاع مقدس پایان گرفت، روزمرگی و برنامهریزیهای دولتی آغاز شد، دانشگاهها بازگشایی شدند.
هنر سنّتی در دهه دوم انقلاب
از این پس مجدداً همان کتابهای سیدحسین نصر و شایگان و بورکهارت، فریتهوف شوان و کوماراسورامی و دیگران، از سوی ناشران دولتی و خصوصی منتشر شد، بودجههایی برای حمایت انجمنهای خوشنویسی و ادارات سینمایی و تآتری و دیگر سازمانها تنظیم شد، اما مشکل آن بود که گویی بعد از دورهای دهساله، «سنّت» مجدداً در طور مدرنیتهرو و روزمرگی به محاق فراموشی و طاقنسیان سپرده میشد، ادبیات و رمان و شعر روشنفکری اینبار، با سطحی بعضاً نازلتر بروز و ظهور میکرد. توان بسیاری از نویسندگان قلمرو احیاء سنّت را در برابر این جریان که از سوی روشنفکری جهانی حمایت میشد، فرسود و منفعل کرد. بینالهای نگارگری سنتی و سوگوارهها و جشنوارههای نمایش آئینی و سنتی تجدید یا تأسیس شدند، اما باز اتفاقی نیافتاد، حتی از نظر روح اشرافی از آثار دهه اول سستر، اما در فرمالیسم محکمتر بودند. دانشگاهها با اضافه کردن چند واحد مانند هنر و تمدن اسلامی، حکمت اسلامی هنر و مجوز تأسیس و راهاندازی رشتههای صنایع دستی و گسترش رشتههای هنری دیگر از جمله موسیقی و تآتر و سینما، عمیقاً در برابر فرهنگ واحد جهانی منفعل بودند، و فقط برخی جهشها و خیزشهای فردی و شخصی، گلی در برهوت مینمود، همان چیزی که در نظام سابق به چشم میخورد. سیطرة روشنفکری و عقلانیت لائیک و روزمرگی غریزی و سنّتستیزی دهة دوم انقلاب، بسیاری را از توش و توان انداخت.
البته اقلیتی خاموش چون همیشه بیهایهو به تجربههای اصیل گذشته و حال خویش تعلق یافتند. یکی از مشترکات حال و گذشته نظام رسمی سیاسی در باب هنرهای سنتی، این بود که به این هنرها به مثابة اشیاء و لوازمی مینگریستند که در غایب آن، شأن اقتصادی نمود پیدا میکند. این آثار به اشیاء تبدیل شدند، اشیایی که اولاً باید ارز راهی این سرزمین میکرد، و به عنوان صادرات غیرنفتی به آنها نگاه میکردند(7)، و نهایت آنکه اسباب سوداگری میشدند، به همین دلیل بود که صدور احکامی دال بر موافقت از سوی شورای عالی هنر برای تأسیس رشتههای صنایع دستی (همان نام تقلیل و تحریف یافته هنرهای سنتی یا صنایع مستظرفه اصیل) به سهولت تنفیذ میشد. درحالی که اگر رشتههایی بر احیاء هنرهای سنتی که ویژگی هنرهای محض داشتند، مانند «نگارگری سنتی» رد شدند. چنانکه گروه هنر شورای عالی برنامهریزی وزارت فرهنگ و آموزش عالی ارائه دوره کارشناسی نگارگری اسلامی را با این توجیه که «آن را با رعایت جوانب امور در حال حاضر به صلاح نمیداند»، رد کرد.(8)
ستیز با سنت و هنر سنتی در پایان دهه دوم انقلاب
روزگار ما، روزگار شگفتانگیزی است. ظاهراً انقلابی در زمین صور گرفته که تعلق به قلمرو سنت دارد، تا آنجا که میشل فوکو آن را نخستین انقلاب پست مدرن میخواند، که مفاهیم روشنفکری قادر نیست غایت اخلاقی و معنوی آن را توجیه و تفسیر کند. اما حقیقت آن است که این انقلاب چونان زمینلرزهای برای اقلیتی از مردمان و اهل زمین بود. اکثر مردمان در جستجوی همان عالم وهمی رمانتیک (احساسی) یا غریزی مدرن غرب بودند. روشنفکران حاضر در این انقلاب بیش از پیش از ساحت اسطوره فاصله گرفتند، به ساحت عقلانیت وارد شدند، آنها حتی آن گرایشات اشرافی اساطیری و معنوی سید حسین نصر و شایگان را به گنون و بورکهارت، کُربن، شرارد و شوان و دیگران نداشتند، و گامی به عقب رفته بودند، این بار پوپر ضد انقلاب یعنی همان یهودی سرگردان بعد از جنگ دوم، در حال استیلا بر دانشگاه و روشنفکری بود، به جای مارکس انقلابی. پوپر و نولیبرالهای بازگشته به تاریخ بعد از دو جنگ، نمایندگانی از عصر قرن روشنگری و عصر انوار قرن هجده فرانسه و انگلستان در قرن بیستم بودند.
این گروه جدید روشنفکری مدرن ایرانی گرچه تعلقات رمانتیک و احساسی به اسلام داشتند، اما به شدت با عقلانیت سنّت ستیز مدرن آمیخته بودند، از اینجا فاصلة میان فضایی که در آن سنّت و هنرهای سنّتی بالیده و شکفته میشود، و عقلانیت روشنگری که هر گونه سنّت و هنر سنّتی را محو و نابود میکند، عمیقتر شده بود. اقلیتی راه سنّت میپیمودند، و اکثریتی راه روشنگری و مدرنیته.(9) همین روشنگری مدرن، نگارگری اسلامی – ایرانی را «با رعایت جوانب امور» به صلاح نمیداند. در حالی که همین روشنگری آثار هنری سنتی را به صورت صنایع دستی صادراتی در میآورد، و جلب نظر دلالهای یهودی بورسهای لندن میکند. حتی تفسیر و تأویل کُربنی و بورکهارتی هنر شرق که فاقد ساحت تذکر و اقامه عالم است، در همین جهت، برای جلب نظر استادان برجسته تجارت عتیقه کارآیی دارد. برخی آثار سازمان میراث فرهنگی و سازما انتشارات سروش و دیگر سازمانهای هنری کاملا در این جهت بکار آمدهاند. شورای عالی برنامهریزی گروه هنر مدعی است، این نظر پس از بررسی طولانی متخصصین اعلام شده است.(10)
با این عبارت پیداست که آن زلزله بزرگ روحانی، در این سرزمین، در وجود بسیاری از روشنفکران و عقلای دولتی و اپوزیسیون چپ و راست رخ نداده، و حتی بطور نازل منعکس نشده است. و آنچه برای این اکثریت فرهنگی و مردمانی که گرفتار روزمرگیاند، غیرطبیعی و غیرعادی است، همان تفکر و حیات در قلمرو سنت قدسی است.
احساسات سانتیمانتال به سوی هنر شرقی
از آنجا که فرهیختگان هنری این قوم، هنوز تعلق به سایههایی از تفکر روشنفکران اساطیری دفتر فرحدیبا دارند، با عباراتی از نگارگری ایرانی- اسلامی و هنرهای سنتی محض خرد، مانند نگارگری و خوشنویسی ستایش میکنند، و از احیاء هنر نقاشی سنتی ایرانی با تقدیر سخن میگویند: «با نظر به اینکه بهرهگیری از روشهای دیرین و غنی سنتی یک اصل است.»(11) اما در نهایت به اقتضای تفکر رسمی خود چنین اعلام میکنند که وجود آن را «با رعایت جوانب امر» در دانشگاه عملاً – نه نظراً – به صلاح نمیدانند.
این کشش نظری عجیب در دهههای اخیر، بر اثر جریانهای پست مدرن به هنر شرق و سنت بسیار مشاهده میشود. در این اوضاع دائماً به ستایشگران هنر اسلامی و مسیحی و هنر مقدس شرق افزوده میشود،حتی پیام یونسکو ارگان سازمان فرهنگی ملل متحد نیز، ویژهنامههایی در باب هنر قدسی منتشر میکند. کتابهای ستایشگرانة بسیاری دربارة حکمت معنوی هنر اسلامی از سوی شاگردان با واسطه و بیواسطه بومی و محلی (ایرانی) شرقشناسان و پژوهشگران هنر قدسی ترجمه، و یا با اضافاتی تألیف میشود، و بسیاری چنانکه گفتیم درسی – چهل سال اخیر نظراً به عرفان و کشف و شهود اشراقی پناه آوردهاند، درحالی که عملاً قادر به زیستن در قلمرو سنت و معصومیت و ساحت قدس نیستند.
از اینجا به رغم کوشش نظری در احیاء هنرهای سنتی و شرق و حتی بازسازی بناهای تاریخی و ایجاد باغهای قدیمی، قهوهخانههای سنتی و برنامههای قوالّی و غیره، در عمل و باطن، ستیزی عمیق در جامعه نسبت به این هنرهای سنتی شرقی و اسلامی و حتی مسیحی و بودایی وجود دارد. گویی این جریانها بیشتر در مقام احیاء وهمی و تخیلی سوبژکتیو رمانتیسیسم هنرهای سنتی و هویت ملی و کهن ایرانی و آسیایی در برابر غرب هستند، اما از احیاء رئال و ابژکتیو و عملی خبری نیست. این یعنی «غربزدگی شرق مآبانه».
حال قدری درنگ کنیم، و به آثار عملی این تفکر، نظری بیفکنیم. آیا پس از بیست سال سلطه جناحهای مختلف روشنفکری راست و چپ دینی و علمای متجدد بعد از انقلاب، بر وزارت مسکن و شهرسازی، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، میراث فرهنگی، وزارت کشور و شهرداری، وزارت فرهنگ و آموزش عالی، و غیره، تغییری در ساخت و سازهای شهرها و معماری و فضاهای فرهنگی ایجاد شده است؟ اگر چند مسجد به شیوه سنتی و چند بازار و غیره، از سوی افراد معمار و بازاری و روحانی سنتی غیررسمی تکوین یافته است، مانند آنچه در برخی بناهای دو دهه اخیر، بعد از انقلاب در شهرهای سنتی دیده میشود، ربطی به دستگاههای رسمی نداشته است. نکته قابل تأمل این است که در شعر و قصه نیز همین جماعت به اصطلاح پریمیتیو Primitive بدی منشأ اثر بودهاند، و در دانشگاهها و وزارتخانهها و سازمانهای رسمی، «هنر سنتی» فقط در قلمرو ارواح و اذهان –نه اجسام و اعیان- به ظهور آمده است.
سازمان میراث فرهنگی و شرکت توسعه فضاهای فرهنگی شهرداری و معاونت هنرهای ارشاد در ایجاد فضاهای معماری و طراحی شرقی و اسلامی در ایران چه کار کردهاند؟ درحالی که رؤسای این سازمانها و شرکتها به نسل انقلاب تعلق داشتهاند – با همان خصلتهای احیاناً غربزدگی شرق مآبانه و با روحیهای مدرن و رمانتیک شبهسنتی. آیا این موجودات عجیب و غریب، افتاده در عالم برزخی باطن مدرنیته غربی و ظاهر سنت شرقی، در تغییر فضاهای شهری و معماری مکانهای عمومی با بودجههای میلیاردی، اختیاری نداشتهاند؟ آیا اینها نیز تاکنون گرفتار «رعایت جوانب امر» در دورة حکمرانی و شهریاری خویش نبودهاند؟ آیا بدون هنر بزرگ شعر و معماری و فضاهای سنتی و معنوی شهری و روستایی، امکان احیاء هنرهای فردی چون نگارگری وجود خواهد داشت؟ متأسفانه در فضاهای هرجومرج زده کنونی نیز کمتر اثری از نقاشی و مجسمهسازی آغازین هنرمندان انقلاب اسلامی رؤیت نمیشود.
هنر بزرگ در عالم عسرت
حقیقت آن است که در عالم عسرت که ولایت در آن مستور میماند، آزادی و حریت نیز به معنایی که بدان در آغاز سخن اشاره کردیم، نهان میشود. هنر بزرگ میمیرد، و پیدایی آن به پسفردای تاریخ و زمان تعلق پیدا میکنند. اما اکنون در پایان شب ظلمانی و دیجور عسرت و حرمان و هجران، انسان مدرن در میانة شب عسرت و برزخ هیولایی بیخانمانی جهان است. او در عسرت وحرمان فروبستگی ساحت قدس در زمین سکنی گزیده است. تفکر بشر امروز نامقدس و معنویتگریز و سنتستیز شده، و درد بیدرمان از همین نامقدسی است. عصر عسرت عصر انقطاع و انسداد فیض و فتوحات ربانی است. دیگر در این عالم اشیاء و عناصر و انسان و آسمان و زمین و فرشتگان و قدسیان آنچنانکه هستند، نمینمایند. زیرا آزادی امکان ظهور ندارد، چنانکه حقیقت مستور است. همه چیز بدست بشر روی زمین و در دریا فاسد میشود. «ظهر الفساد فی البر و البحر بما کسبت ایدی الناس».
حقیقت آن است که در جهان ما نه تنها نگارگری اسلامی – که هنری صغیر در برابر هنر کبیر و بزرگ شعر است- بلکه اصل و ذات سنت و دیانت همان «امر»ی است که متخصصین استتیکی روش هنرهای تجسمی و غیر تجسمی این سرزمین، باطناً از آن بیگانهاند، و اگر آشنایی وجود دارد، آشنایی و انس ذهنی و رمانتیک و سوبژکتیو است؛ بدون التزام عملی دردمندانه به احیاء این هنر، حتی بقدری که چینیها و هندیها و ژاپنیها به این احیاء میاندیشند.
اکنون پس از دو دهه انقلابی و نهضت بازگشت به دین عدهای عزم جزم کردهاند، که آن جامعه مندرس میراث سنت کهن را که سایهای از آن باقی مانده، از تن جامعهسنتی و بدوی ما درآورند، و همه را یکسره به عالم مدرنیته وارد کنند!! اینها نظراً از سنت و حکمت معنوی به تقدیر و ستایش سخن میگویند، اما عملاً و عیناً از آن پرهیز میکنند، و در سودای خود خیال دیگری میپزند.
به هر تقدیر بعید نمیدانم، چنانکه برخی از اصحاب ارتدکس نفی معارف و فرهنگ سنتی و تحقق جامعة مدرن، همانطور که معارف و فقه و فلسفه و کلام سنتی را با «رعایت جوانب امر» جامهای کهنه و بدوی برای جامعة مدرن کنونی جهانی میدانند، طبیعی است که نگارگری و معماری و هنر سنتی ایرانی اسلامی را نیز به تبع، جامهای مندرس برای جامعه مدرن تلقی کنند، و آن را با «رعایت جوانب امر»در حال حاضر و تبعاً آینده به صلاح ندانند، و این آراء و کلمات ناخودآگاه یا خودآگاهانه به اقتضای اوضاع و احوال زمانه بر اذهان همة مقامات رسمی نیز سیطره پیدا کند. گوی این جبر تاریخ یا حوالت غالب تاریخ جهانی «حال حاضر» است که حضور نگارگری و شعر و معماری و هنرهای سنتی را نمیطلبد و با گریز از آزادی و حقیقت، آن را میپوشاند، و اصل سنت و ولایت معصومانه را به صلاح نمیداند، و «جوانب امر» ما را همین حوالت جهانی تعیین میکند.
بازگشت هنر قدسی و آزادی
اما چنانکه گفته آمد پایان تاریخ و واپسین انسان، که آزادی ممیزة وجود اوست، در چنین جهانی، خویش را آمادة طلب فتوح و ساحت قدس میکند، و روح مستور قدسی هنرهای سنتی مانند همان کورسوی فانوسهای سواحل مه گرفته و کورهراهههای جنگلی، انسان را آماده حضور در روشنگاه زمین میکند. حضور و غیاب این عصر به انسان و آزادی و بندگی او باز میگردد، و به اشتیاق و خودآگاهی و تفکر و پارسایی او. این وضع به صرف برنامهریزی و ترجمه و تألیف اقتباسی تحقق نمییابد، بلکه تمنای باطنی اصیل برای بازگشت به خانه و تجلی و انکشاف قدسی را میطلبد. همانطوری که تاکنون آثار بورکهارت و کربن نتوانسته هنر کوچک و بزرگ سنتی را ابداع کند، و صرفاً انسان را به ارزش از دست رفته یک اثر عتیقه، قابل صادرات و فروش در بورسهای یهودیان نیویورک و پاریس و لندن متذکر میشود!!
چنانکه هیدگر نیز گفته بود، سخن دربارة و شرح نظری کلمات قدسی در قلمرو تفکر متفکران است، درحالی که شاعر و هنرمند، واسطة فیض عالم قدس است، و مخاطب ندای وجود. متفکر فقط به ما از امکان حضور شاعرانه در جهان سخن میگوید، اما شاعر خود حضور شاعرانه در جهان دارد. البته این متفکر با فیلسوف متفاوت است، زیرا متفکر هنوز سخن گفتن از وجود را فراموش نکرده است. نهایت آنکه اگر شارح کلمات شاعرانه و هنر مقدس نسبتی با تفکر آمادهگر داشته باشد، و هیدگروار انسان را به انکشاف دعوت کند، میتواند مقدمة گذر از عالم عسرت و برخی غیبت هنر بزرگ قدسی باشد، درحالی که بسیاری از اصحاب پست مدرنیسم(12) از این دعوت به هنر قدسی محروماند. آنها نیز از هنر به مثابه نحوی طریقت شبهمعنوی، برای نیل شبه کاثارسیسی معطوف به آرامش و تخلیه روحی، تلقی میکنند، و اساساً نظری به بازگشت به خانه و سرچشمه و مبدأ هنر ندارند، چنانکه غربزدگان شرقمآب نیز امر مقدس و نامقدس را در فضایی بیگانه و همزده فانتزی جمع میکنند، و به بازی با آئینهای شرقی مشغول میشوند تا قدری در این جهان وحشتناک تخدیر شوند و آرامش یابند.
جان کلام آنکه تنها مفر انسان در این جهان و زمانه عسرت، این است که در تفکر و شاعری آمادگی را برای خدا یا برای غیاب خدا، در افول برانگیزیم. بدینمعنی انسان قادر به تأثیر و نفوذ در ساحت قدس نیست، و حتی نمیتواند بداند باب عالم قدس چه زمان به روی آنان گشوده خواهد شد؟ اینکه چگونه و چه وقت خدا و قدسیان، و تاریخ و طبیعت عالم قدس فرا میرسند، و خود را در روشنگاه وجود حاضر و غایب میکنند، به اختیار انسان نیست. اختیار انسان در باز بودن یا نبودن او در برابر عالم قدسی است، و آنگاه آزادی انسان بروز میکند که بگذارد، اشیاء چنانکه هستند ظهور کند، و با این ظهور هنر سنتی بزرگ در متن سنت به جهان برمیگردد.
پاورقیها
1-تقدیر با سرنوشت Geschick به انگلیسی Destining در زبان هیدگر، نحوی «عازم راهی کردن» و «به امری حوالت دادن» Schicken است. هیدگر حوالتی که آدمیان در کنار یکدیگر جمع کرده، آنها را راهی طریق انکشاف ]حقیقت[ میکند، «تقدیر یا سرنوشت» مینامد. با این تقدیر ماهیت کل تاریخ ]تفکر[ تعّین و تشخّص پیدا میکند.
2-به سخن هیدگر در پرسش در باب تکنیک، آزادی، قلمرو تقدیری است که هر لحظه معین انکشافی را راهی راه خود میکند.
3-حقیقت به دو معنی است. اول «هستی» و دوم «تجلی و انکشاف».
4-صنایع دستی handicrafts تعبیر تحقیر آمیزی است از هنرهای سنّتی، که صورت و مادة غیر کلامی، - صوتی دارد. از نگارگری تا مجسمهسازی و منبت و سفالگری و دهها هنر سنّتی که با دست سر و کار دارند، و تصرّف یدی در مرحله تکوین حسی به کار میآید، و انتقال از مرحله الهام قبلی و خیالی تا صورت حسی.
5-منظور از سنت Tradition اساساً امری صرفاً کهنه نیست، چنانکه الهامات وحیانی هیچگاه کهنه نمیشود. آنچه کهنه شدنی و زوال یافتنی است، آن صورت آثار هنری است، و باطن اگر منسوخ نشده باشد، زوال یافتنش به معنی مستور شدن است، چنانکه شعر حافظ و ابن فارض اکنون مستور شده، نه آنکه منسوخ و زوال یافته باشد.
6-میگویند صدها هزار نسخه از متون عرفانی از جمله ترجمة مثنوی مولانا جلال الدین بلخی در آمریکا و اروپا چاپ شده، و محافل مثنوی خوانی و حافظ پژوهی گرم است، اما دریغ از آنکه عالم زوال یافته و مستور و پوشیدة – نه منسوخ زیرا هنوز اسلام نسخ نشده است – مولانا و حافظ بیشتر وسیله سرگرمی و آرامش بخشی را در عصر بحران پیدا کرده، نه آنکه آدمی را به حضور عالم قدس برد، و یا ساحت قدس پس از فروبستگی مجدداً فتوح حاصل نماید، و به ظهور بقیه الله بپیوندد.
7-هیدگر شیء و اثر هنری را متفاوت از هم تلقی میکند. معمولاً رویکرد ما به اشیاء از جهت منافعی است که از آن برخوردار میشویم. کفاش و کسی که کفش را مصرف میکند، از آن جهت که کفش سود و زیانی بر آن مترتب است، لحاظ میکنند. کفش برای اینها وسیله است و ابزار، اما همین شیء هنگامی که به اثر هنری تبدیل میشود، مثلاً در کفشهای روستایی وانگوگ دیگر هویت ابزاری خویش را از دست میدهد. این کفش چنانکه اشاره رفت، عالمی را هویدا میکند. «عالم» تأویل اثر هنری است به معانی. عالم هنری ما را راهی انکشاف حقیقت معانی میکند. از اینجاست که مسجد و کعبه و میخانه و زمین و آسمان و آب و خاک و کلاً اشیاء ظاهراً بیجان، در شعر هویتی دیگر پیدا میکنند. این آثار ما را در عالمی معنوی قرار میدهند که قدس را به حضور میآورد. آدمی جانش به مشکات نبوی متصل میشود، و به مثابة واسطه یاد و یادگار حقیقی راهی انکشافی اصیل میشوند، نه وسیلهای برای تصرف و تمتع و چیزی که دلالان و عتیقهبازان یهود بورسهای نیویورک و پاریس و لندن و برلین در جستجوی آنند.
8-این بخشنامه یا حکم در سال 1376 به متقاضیان این رشته هنری ابلاغ، و رونوشت آن به دانشکدههای هنری دیگر ارسال گردید.
9-قابل تأمل است که در مجلهای بنام هنرهای زیبا که بنیاد مستضعفان منتشر می کرد، از سوی همین جماعت مقالهای در باب «آفات هنر اسلامی»!! نوشته شد، و بعد از آن دهها مقاله دیگر!! روزی یکی از استادان دانشگاه تهران به من گفت باید هنرها و معماری سنتی را با دینامیت نابود کرد.!!
10-در نامه گروه هنر شورایعالی برنامهریزی استدلال عجیبی آمده بود، و آن طرح نکته «رعایت جوانب امر» بود. این بررسی طولانی از سوی متخصصین بر روی برنامه پیشنهادی دورة کارشناسی نگارگری اسلامی، با چند کلمه که شرح و جوانب امر است تفصیل پیدا کرده است. آنها میگویند «برنامه جدید همان برنامه هنرهای تجسمی است، با افزودن تعدادی واحد تحت عنوان طرح نگارگری اسلامی، ]بنابراین[ میسر نمینماید.»
اما اگر اجرای این طرح میسور نیست، و اشکال جزیی دارد، چرا پیشنهاد اصلاح برنامه نمیشود؟! مگر بررسی طولانی را با ده-بیست کلمه مبهم فوقالذکر میتوان بیان کرد. به هرحال ارادة معطوف به حیات سنتی در این تفکر روشنفکرانة بعد از انقلاب دیده نمیشود، درحالی که بعید نبود گروه هنر قبل از انقلاب، به تأسیس چنین رشتهای رأی مثبت دهد.
11-نقل از همان نامه سابقالذکر.
12-در پس موج اول بحران مدرنیسم در جهان غربی، و شکست تفکر کلاسیک و رمانتیک و بحران اقتصادی قرن نوزده، جریانهایی فکری در آن سرزمین بوجود آمد، که علیرغم تعدد و تکثر، در یک نظر وحدت دارند. همة این جریانها به ظاهر عدالتطلبانه و انسانی دین و دستورات شبهدینی در قالبهای ایدئولوژیک لائیک توجه میکنند، مارکس متفکری چنین است که از جامعة بیطبقهای شبیه جامعه اولیه مسیحی نامهپولس به رسولان سخن میگوید، این یعنی مسیحیت لائیک!! دین بدون دین!! عدالت و زهد سوسیالیستی بدون دین، در این عصر موضوعیت پیدا کرده بود. انسانها همه ایثارگر و انقلابی میشوند، اما نه برای مسیح یا خداوند، بلکه برای همنوع و جامعه. در جریان دوم پس از موج دوم بحران مدرنیسم که به تعبیری به عصر پست مدرنیسم میپیوندد، جریانهایی از فلسفة ویتالیستی و اگزیستانس و فنومنولوژی و هرمنوتیک و کلاً فلسفههای معنوی پست مدرن نیز، بنحوی رجوع به دین دارند، فارغ از عدالت یا مشارکت و غیره، بلکه بیشتر به مسایل معنوی و باطنی از جمله یاد مرگ و سیر و سلوک معنوی و انکشاف و هنر و هنرمندی و روح معنوی آن میپردازند، چنانکه در عصر سنت عارفان و اهل سلوک چنین میکردند. علاقه به عرفان اباحی و نفسانی، در عصر حاضر، بتبع موج دوم بحران مدرنیسم و پناه بردن به معنویت به ظهور آمده است. هیدگر متفکرترین متفکران معنوی ماقبل دینی است. از این نظر تفکر او را «تفکر نگاتیو» دینی خواندیم.
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: alborz.hozehonari.ir