حوزه هنری البرز
← همه اخبار
"درصد جانبازی" نوشته کتایون مهرآیین

"درصد جانبازی" نوشته کتایون مهرآیین

۱۷ دی ۱۳۹۰کد خبر: 150671۱

فرمانده سعی می‌کرد که با قرارگاه تماس بگیره، اما هیج جور ارتباط بر قرار نمی شد. گلوش بدجوری خشک شده بود و...


خمپاره و گلوله ی توپ بود که از هر طرف روی زمین می‌ریخت. خاک ودود با بوی خون و گوشت سوخته همه جا را پرکرده بود. صدای ناله ی زخمی‌ها از هر گوشه شنیده می‌شد. فرمانده سعی می‌کرد که با قرارگاه تماس بگیره، اما هیج جور ارتباط بر قرار نمی شد. گلوش بدجوری خشک شده بودو می‌سوخت. بعد از عملیات والفجر 3 که از ناحیه گردن مجروح شده بود، تارها صوتی اش اسیب دیده بودند،صداش کلفت و دورگه شده بود. دکتر براش زیاد حرف زدن را قدغن کرده بود. البته این را فقط خودش میدونست هیچ وقت هم به حرف دکتر گوش نکرده بود. همیشه با خنده در جواب نگرانیهای اطرافیان می‌گفت :"به این میگن صدای پر ابهت"
دوباره با بی سیم وررفت،صدای مهیبی در همان نزدیکی هواسش را پرت کرد. از خاکریز بالا رفت و یواشکی سرک کشید: "وای خدایا چه خبره"!!. سرخورد و اومد پایین؛ به دیواره خاکریز تکیه داد،چشماش را بست،خسته بود،چند شبی بود که اصلا نخوابیده بود. تسبیح سبزی را که فرشته بهش داده بود،از جیبش دراورد و بوسید. صدای فرشته را شنید که به ارومی براش ایه الکرسی می‌خواند :"الله لا اله الا هوالحی القیوم....." تسبیح را بوسید ودوباره تو جیبش گذاشت. صدای بریده بریده بی سیم اورا به خودش آورد:
- حسن حسن عباس،حسن حسن عباس،عباس اونجایی ؟
- نه !عباس نیست. حاج حسن تویی ؟!
- اره، جناب سرهنگ شمایید ؟!پس عباس کجاست؟!
علی نگاهی به عباس که توی سنگر کنار دستش روی زمین افتاده بودکرد وبه آرامی، اون چشمای درشت را که بهش زل زده بودند بست.
- عباس شهید شده حاجی.
بعد با همون صدای گرفته فریاد زد:
- اینجا تقریباهمه شهید شدند.شماها کجایید.ما محاصره شدیم،پس کو این نیروی پشتیبان ؟!
- ا !علی جان،قربون اون صدای پر ابهتت برم،چرا اینجوری؟!به رمز بگو.
- گوربابای رمز،به رمز بگو!!!! اینجا مهمات نداریم. بچه‌ها یا شهید شدند یا زخمی،اونایی هم که موندن، نه توان دارن نه مهمات که مقاومت کنن.
- تو راهن علی جان.دیگه باید برسن، یه کم دیگه......
صدای سوت خمپاره نذاشت چیزی بشنوه،پشت سرش هم صدای انفجار،خاک و دود و بوی خون وگوشت سوخته.
*****
چشماش رو به آرومی باز کرد،درد همه تنش را گرفته بود. ناله ای کرد. پیرمردی از تخت کناری فریاد کشید :
- خواهر، خواهر، بیاین این برادر به هوش اومده!!
یک دختر جوون با یک روپوش سفید و مقنعه مشکی بالای سرش آمد.
- سلام، خدارو شکر، بالاخره به هوش اومدین. خوبین؟!
- اینجا کجاست؟ آب بدید، تشنمه، پاهام خیلی درد میکنن.
- اینجا بیمارستان اهوازه و شما زخمی شدین و سه روزهم هست که بی هوشید. آب هم نمیتونین بخورید چون زخمتون خونریزی میکنه.راستی !مثل اینکه این تسبیح مال شماست! تو لباستون بود.
با بی حوصلگی گفت :"بلی ! گفتم چرا پاهام اینقدر درد میکنن ؟!"
پرستار تسبیح را به دستش داد و با کمی مکث و ناراحتی گفت :" متاسفانه خمپاره استخوان دوپاتون رو خرد کرده، مجبور شدند از بالای مچ قطعشون کنن. شما بهتره...."
دیگه چیزی نشنید، تسبیح را روی لبش گذاشت و ملحفه را کشید روی سرش.
*****
جلوی در بنیاد شلوغ بود. علی خیلی آرام به فرشته گفت :"بیرون وایسا میام"
فرشته بدون هیچ حرفی،دسته ویلچر را رها کرد و آرام آرام عقب رفت، زیر لب براش ایه الکرسی می‌خواند. از روی علی خجالت می‌کشید. او مجبور کرده بود بیاد اینجا. خوب چی کار کنه ! زندگی خرج داره دیگه با این وضع علی هم......
برای اینکه منتظر نمونه، پیاده راه افتاد تا سر چهار راه رفت از مغازه سر چهارراه صدای نوحه میومد: "ممد نبودی ببینی شهر آزاد گشته...."
برگشت. علی جلوی در منتظرش بود. پرونده آبی رنگی را با دلخوری به دستش داد ؛ زیر لب گفت:" کاش به پولش احتیاج نداشتم "
فرشته پرونده را باز کرد. توش یک کاغذ بود:
"جانباز : علی بیروتی نوع جانبازی: قطع دو پا از ناحیه ساق درصد جانبازی: طبق تعرفه... 70%"
*****
به دیوار تکیه داده بود و به آرومی گریه میکرد ؛ با باز شدن در به طرف دکتری که از اطاق خارج شد دوید.
- آقای دکتر شمارا به خدا یه کاری کنید!!
- هیچ کاری نمی تونیم بکنیم خانم، با وجود همه تلاشها به خاطر قندشون، این قسمت پا عفونت کرده. اگر قطعش نکنیم عفونت وارد خونش میشه.
سرش گیج رفت،آهسته کنار دیوار نشست و زیر لب برای علی ایه الکرسی خوند.
*****
دم در بنیاد دسته ویلچر را به آهستگی رها کرد. علی به سختی وارد شد. با تغییر وضعیت پاهاش باید میومد وگزارش میداد. فرشته همونطوری که براش ایه الکرسی میخوند به طرف چهار راه رفت. صدای خواننده ای که نمی شناختش می‌اومد. " دنیا دیگه مث تو نداره، نه داره نه میتونه بیاره " برگشت. علی خیس عرق تو پیاده رو منتظرش بود. با خنده پرونده را دستش داد.
"میگن این چند سانت حساب نیست قندیه !!" پرونده را باز کرد. یه کاغذ توش بود:
"جانباز :علی بیروتی نوع جانبازی:قطع دوپا از زیر زانو درصد جانبازی:طبق تعرفه... 50%"
*****
علی در حالیکه دستاش دیگه جون چرخوندن چرخای ویلچر را نداشت رفت تو بنیاد. فرشته خوشحال بود. به زور علی را آورده بود. ولی خوشحال بود. قرار بود به جانبازهای بالای 50% خانه و ماشین بدن. بالاخره ازاین آلاخون والاخونی درمیان. همونجوری که داشت فکر میکرد که خداکنه علی بازی در نیاره !زیر لب ایه الکرسی هم میخوند؛سرچهارراه صدای آرام مردی توجهش را جلب کرد:"سی دی،دی وی دی،خارجی،ایرانی،با سانسوئ بی سانسور، فرار اززندان،آهنگ روز همه رقم موجوده" برگشت. علی خسته وبی رمق از بنیاد خارج شد. حالا دیگه بعد از سه بار عمل کردن پاهاش از بالای زانو قطع بود. با خنده تلخی پرونده را به فرشته داد.فرشته با دلهره بازش کردو کاغذ توش را خوند:
"جانباز:علی بیروتی نوع جانبازی: قطع پا درصد جانبازی:طبق تعرفه جدید 40%"

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://alborz.hozehonari.ir/s/BEBFADS

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: alborz.hozehonari.ir