حوزه هنری البرز
← همه اخبار
درسی ازگابریل گارسیا مارکز در مورد داستان کوتاه

درسی ازگابریل گارسیا مارکز در مورد داستان کوتاه

۱۲ دی ۱۳۹۰کد خبر: 150652۲

همیشه اندیشیده ام که هر نسخه از یک داستان بهتر از نسخه پیشین است. در این صورت انسان چگونه بداند که آخرین نسخه کدام است؟

همیشه اندیشیده ام که هر نسخه از یک داستان بهتر از نسخه پیشین است. در این صورت انسان چگونه بداند که آخرین نسخه کدام است؟ باید گفت، درست همان گونه که آشپز در می یابد سوپ چه وقت آماده شده است. این راز حرفه ای است که نه از قوانین تعقل بلکه از جادوی غریزه تبعیت می کند. به هر حال من این داستان ها را بازخوانی نمی‌کنم، همان گونه که هیچ یک از کتاب هایم را بازخوانی نکرده ام تا مبادا پشیمان شوم. خوانندگان خود می دانند با این ها چه کنند.
نظرم یک نویسنده می تواند هر چیزی که به ذهنش برسد را بگوید، به شرطی که به آن ایمان هم داشته باشد. اگر هم بخواهید بفهمید که کسی به شما ایمان دارد یا نه، کافی است ببینید خودتان به خودتان ایمان دارید یا نه. هر بار که «صد سال تنهایی» را شروع می کردم، نمی توانستم به نوشته ام ایمان بیاورم. تا اینکه لحن داستان درآمد و این قدر ذهنم را گشتم و گشتم تا فهمیدم که نزدیک ترین لحن داستان همان لحن مادربزرگم است وقتی که چیزهای عجیب و غریب و هیجان انگیز تعریف می کرد، لحنی کاملاً طبیعی و همان چیزی بود که به آن ایمان پیدا کردم و اگر بخواهید از دیدگاه ادبی هم نگاه کنید همان لحنی است که در کل رمان «صد سال تنهایی» حکم فرماست.
اگر هم قرار باشد که ادبیات را محصولی اجتماعی بدانیم، خلق اثر ادبی صرفاً فردی است و در اکثر مواقع هم فردی ترین کار دنیا است. وقتی دارید چیزی را می نویسید، هیچ کس نمی تواند به شما کمک کند. تنهای تنهایی، بی هیچ دفاع مثل یک کشتی غرق شده در اعماق دریا. اگر هم تلاش کنی که از کسی کمک بگیری، که مثلاً نوشته ات را بخواند و راهی نشانت بدهد، بیشتر دچار تشویش می شوی و آسیب وحشتناکی می بینی چون هیچ کس دقیقاً نمی تواند بفهمد که موقع نوشتن چه چیزی توی مغزت می گذرد. در عوض، برای دوستانم کار دیگری می کنم؛ هربار که چیزی می نویسم، حسابی پرحرفی می کنم و قسمتی از نوشته را برایشان تعریف می کنم و هر دفعه دوباره آن را از نو تعریف می کنم. بعضی از دوستانم می گویند که همین داستان را لااقل سه بار برایشان تعریف کرده ام، که البته هر دفعه با دفعه قبل کاملاً فرق داشته. راست می گویند و من هم با عکس العمل هایشان در برابر هر داستان نقاط ضعف و قوتم را بهتر می فهمم و با این کار درباره خودم هم نظری پیدا می کنم و از تاریکی های وجودم چیزی را می کشم بیرون.
هر چیزی که نوشتم پایه و اساس رئال دارد وگرنه داستان فانتزی می شد و فانتزی هم اگر باشد می شود «والت دیسنی». که هیچ رغبتی هم ندارم به آن. اگر کسی به من بگوید که یک گرم فانتزی در آثارم می بیند، شرم می کنم. من در هیچ کدام از کتاب هایم فانتزی ندارم. مثلاً آن قسمت معروف پروانه های جوان «مریسیو بوبیلیونا».... که می گوید؛«چه شگفت انگیز،» وای خدای من، خیلی خوب یادم می آید که وقتی شش سالم بود، برق کاری بود که در «آراکاتاکا» می آمد خانه مان و مادربزرگم را به یاد می آورم که پروانه می گرفت... این از همان رازهایی است که آدم دوست ندارد فاش کند دیگر. مادربزرگم با یک تکه پارچه پروانه های سفید می گرفت، آره سفید. زیاد پیر نبود و یادم می آید که می گفت؛«لعنتی، نمی خواهم این پروانه را بیرون کنم ها اما هر بار که این برق کار می آید خانه مان، این پروانه هم فوراً می آید توی خانه». همیشه به یادم بوده این موضوع. اما می خواهم چیزی به تو بگویم. در واقع رنگ پروانه ها سفید بود، اما من نمی توانستم به آن ایمان بیاورم. اما اینکه جوان بودند را بهش ایمان داشتم و مثل اینکه تمام دنیا هم به آن ایمان آورده.

منابع:
* از مقدمه مجموعه داستان" سفر خوش،‌ آقای رئیس جمهور" گابریل گارسیا مارکز ترجمه احمد گلشیری
* گفت و گوی مگزین لیته رر با گابریل گارسیا مارکز درباره صد سال تنهایی، ترجمه؛ سعید کمالی دهقان
* سال‌های گرسنگی؛ یادداشتی از مارکز درباره مشکلات مالی زمان نوشتن صد سال تنهایی، ترجمه یوسف علیخانی

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://alborz.hozehonari.ir/s/XLBPT7T

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: alborz.hozehonari.ir

درسی ازگابریل گارسیا مارکز در مورد داستان کوتاه | حوزه هنری البرز