حوزه هنری البرز
← همه اخبار
"دبیرستان" نوشته هادی ینگجه

"دبیرستان" نوشته هادی ینگجه

۱۹ آذر ۱۳۹۰کد خبر: 150641۱

هر قدرشنیده بودم ریاضی اول دبیرستان مهمه، درعمل داشتم برعکسش رو می‌دیدم، چون این سومین غیبت دبیر ریاضیمون بود...

هر قدرشنیده بودم ریاضی اول دبیرستان مهمه، درعمل داشتم برعکسش رو می‌دیدم، چون این سومین غیبت دبیر ریاضیمون بود. من رو باش که با وجود گردن خشک شده ام، به خاطر زنگ ریاضی پاشدم اومدم مدرسه.
ساعت از هشت و نیم هم گذشته و همین تاخیر باعث شده بود هر کسی برای خودش یه سرگرمی جور کنه؛ یکی دو نفر جلو در شده بودن شیپورچی، چند نفر به سیبل کشیده شده رو تخته سیاه گچ شلیک می‌کردن، خرخون کلاس هم مدام به ساعتش نگاه می‌کرد، سیاوش قمیشی کلاس هم با استفاده از جنبه ی صوتی بلوغش ترانه ای از مرجعش رو می‌خوند، بغل دستیم هم از ترس اینکه یه موقع دبیر ریاضی سر برسه تکالیف رو از رو دفتر من کپی-پیست می‌کرد. به خاطر گردن خشک شده ام نمی تونستم ببینم پشت سرم چه خبره اما به واسطه ی صداهایی که می‌شنیدم می‌تونم بگم یه عده در حال بگو بخندن و کلی اصطلاحهای میان تنه دار تو صحبت‌هاشون شنیده میشه، یکی داره از نیمکت به عنوان تمبک استفاده می‌کنه،صدای ریز هنندزفری هم شنیده میشه؛ تو همین اثنا بودیم که شیپورچی اعلام کرد «یکی داره میآد» بعد سریع رفت سر جای خودش نشست؛ مدتی گذشت اما کسی وارد نشد، بچه‌ها می‌خواستن بریزن رو سر چوپان دروغگو که در کلاس باز شد و مردی که تا اون موقع ندیده بودیمش وارد شد.
بعد از برپا و برجای غریزی مرد گفت «سلام» با خودم گفتم وای الآنه که شروع کنه یک ساعت باقی مونده رو یکسره حرف زدن؛ بگه شما اول دبیرستانید چرا شلوغ می‌کنید، تو ژاپن بچه‌هاش می‌شینن تحقیق می‌کنن بچه‌های اسپانیا الن بچه‌های کره بلن
اما اون بلند شد رو به بچه‌ها گفت «من تفقدیم،حسن تفقدی» بعد ضمن اینکه گچ‌های روی زمین رو، جمع می‌کرد ادامه داد «دبیر پرورشی شما» بعد پشت به بچه‌ها، گچ‌ها رو تو گچدان تخته گذاشت.
سیاوش قمیشی کلاس زیرمیزی گفت«گاومون حامله شد»
بچه‌هاهم زدن زیر خنده. معلم سریع برگشت و گفت«به چی می‌خندین؟»
اون به میان نیمکت‌ها اومد و با نگاهش به بچه‌ها از همه جواب می‌خواست. سکوتی که تو کلاس حکمفرما شده بود باعث شد صدای ریز هندزفری مهدی دانلود تابلو بشه،
آقای تفقدی به سمت صدا پیش رفت وبقیه بچه‌ها هم به سمت مهدی دانلود چرخیدن. دانلود با تلنگرِ بغل دستیش به خودش اومد و هندزفری رو قطع کرد رو به تفقدی گفت «ببخشید»
تفقدی به سمت تریبون خودش برگشت و نشست، درحالی که کیفش رو روی تریبون میذاشت گفت«یکی داره جیپسی کینگ گوش میده»
همه بچه‌ها یه نیم خنده ای زدن
بعد ادامه داد «یکی گاوش آبستن شده»
فضای کلاس پر از خنده شد؛ معلم بدون اینکه معلوم باشد به کدوم دانش آموز اشاره می‌کنه بلند گفت«پسر دستت رو از تو دماغت بیار بیرون»اینجا بود که کلاس از خنده منفجر شد
معلم در میان خنده بچه‌ها بلند شد و با صدایی بلند گفت «اگه هر کسی، هر موقع دلش خواست تیکه بندازه و بقیه هرهر بخندن، تو این جو نمیشه چیزی یاد گرفت، میشه؟»
بچه‌ها عین دبستانی‌ها با انرژی فریاد زدند «نخیر»
آقای تفقدی هم با انرژی گفت «همین رو می‌خواستم» و بعد به سمت صندلی خودش رفت و نشست.
کلاس تقریبا آروم شده بود و فقط صدای زمزمه‌هایی به گوش می‌رسید که آن هم با آغاز به صحبت آقای تفقدی قطع شد.
«امروز اولین روز ورود من به مدرسه چمرانه، تو دفتر دبیرا با آقای مدیر مشغول صحبت بودم که آقای دهلاری، ناظمتون گفت بیام سر کلاس شما؛ خلاصه می‌خوام بگم برنامه ای ندارم، شماها نظری ندارید برای این، یک ساعت باقی مونده؟»
یکی از ته کلاس گفت «بریم فوتبال» زمزمه‌ها زیاد شد معلم جواب داد «نه مزاحم کلاسی که ورزش داره میشیم». حسن کرکره گفت «جک بگیم» جو کلاس حاکی از رضایت بچه‌ها بود اما این بار هم معلم گفت «تو زنگ تفریح هر چقدر خواستید جک بگید اینجا کلاسه» همهمه‌ها زیاد شد و هر کسی یه نظری میداد معلم با گفتن «اجازه بدید- وایستید» سعی داشت بچه‌ها رو ساکت کنه؛
وقتی بچه‌ها تقریبا ساکت شدن سریع گفتم «آقا داستان بخونیم؟» همراه با رضایت تعدادی از بچه‌ها، صدای نق و نوق چند نفر دیگه هم میومد
معلم گفت من موافقم و بعد از رای گرفتن با اختلاف دو نفر، تایید شد که داستان بخونیم
یکی از بچه‌ها گفت «آقا کتاب داستان نداریم»
سریع گفتم «من دارم»
معلم گفت «بده ببینیم، شنگول ومنگول که نیست؟»
دستم رو داخل کیفم بردم؛ همه به دست‌های من نگاه می‌کردن
کتاب "گوش دیوار" رو از کیفم بیرون آوردم؛ کتاب دست به دست رفت تا به معلم رسید.بعد از دیدن چند ورق ابتدایی گفت «به نظر خوب میآد خب حالا کی بخونه؟»
که مهدی دانلود ازانتها گفت «استاد خودتون بخونید»
آقای تفقدی هم با ادای بسم ا... الرحمن الرحیم شروع کرد به خوندنش
با خوندن صفحه اول داستان" اَ اِ اُ " –ِ بچه‌ها داشت بلند می‌شد و ضربان قلب من هم تند تر می‌زد اما خوشبختانه صفحات بعد طوری بود که انگار بچه‌ها همگی داخل داستان لیز خوردن؛ آقای تفقدی هم داستان رو خیلی خوب می‌خوند و من خوشحال بودم
معلم در ادامه قرائت داستان به جمله ی آخر داستان رسید
« هوشی رو به سپیده گفت دعوا نمک زندگیه زن و شوهره»
قبل از اینکه کتاب رو ببنده تنها بچه ریش دار کلاسمون یعنی وحید گفت «کی گفته؟»
بچه‌ها ناراضی از سوال وحید زمزمه‌ها رو شروع کردن که معلم گفت «چی کی گفته؟»
وحید :«هیچی ولش کن»
- نه خب بگو
- کی گفته دعوا نمک زندگیه زن و شوهره؟
معلم بعد از کمی سکوت بلند شد و رو به بچه‌ها گفت «این خیلی خوبه که سوال می‌پرسید خیلی خوبه...بیاید باقی مونده وقت رو راجع به همین موضوع بحث کنیم، فکر کنم بحث مفید و جالبی بشه»
یکی گفت «راجع به چه موضوعی؟»
- دعوای زن و شوهر‌ها دعوای پدر مادر‌ها نظرهاتون رو بگید شروع کنید
آقای تفقدی منتظر بچه‌ها بود که پشت سری من به بغل دستیم یعنی حسین یه شکی وارد کرد و باعث شد حسین سیخ بلند بشه
معلم رو به حسین کرد و گفت «آفرین شجاعت می‌خواد کسی، اولین نفر بحث رو شروع کنه»
حسین بعد از کلی من و من گفت «آ...خب به نظر من....دعوای پدر و مادر‌ها...آ...آخرش میشه قهر پدر و مادرها »
بعد نفس راحتی کشید و نشست
معلم گفت «احسنت، درسته، اغلب آخر دعوای زن و شوهرها می‌شه قهر.....خب کسی نمی خواد نظر رفیقش رو تکمیل کنه»
اما همه سکوت کرده بودن شاید نظری نداشتن، شاید خجالت می‌کشیدن چیزی بگن یا شایدم اصلا نمی خواستن چیزی بگن
معلم این بار گفت«اینجوری نمیشه یه دقیقه وقت می‌دم فکر کنید بعد از نیمکت اول شروع می‌کنید به گفتن، یعنی اولین چیزی که با فکر کردن به قهر و دعوای پدر و مادرها تو ذهنتون ایجاد میشه رو باید بگید، اینجوری شاید ترس حرف زدن تو جمع تون هم از بین بره»
در مدتی که گذشت، سکوت کلاس رو فرا گرفته بود به طوری که آدم احساس می‌کرد اگه آب دهنش رو هم قورت بده بقیه میشنون.
آقای تفقدی سر بلند کرد و به نیمکت اول یعنی مسعود صادقی نگاه کرد.
مسعود بلند شد و بعد از کمی من ومن گفت «آقا اولین چیزی که به ذهن ما اومد در مورد قهر، آقا یعنی بگم آقا؟ اولین چیزی که با فکر کردن به قهر به ذهنم رسید آقا شکلک‌های دخترعمومون تو دوران بچه گیمون ِ آقا، همیشه زبون درازی می‌کرد و بعد قهر می‌کرد»
همه زدن زیر خنده وبا این خنده یخ همه باز شد به طوری که نفر بعدی خودش بلند شد و گفت
« آقا پدر مادر ما وقتی قهر می‌کنن خونه ی ما پر میشه از صدای اخبار و صدای قابلمه»
این بار هم همگی از جمله آقای تفقدی زدن زیر خنده بعد معلم رو کرد به نفر بعدی یعنی حسن کرکره
«آقا بابای ما ناراحتی معده داره برای همین هر موقع قهر یا دعوا می‌کنن اعصابش بهم میریزه و ناراحتی معده ش عود می‌کنه»
اینبار نوبت خرخون کلاس شد
«به نظر من قهر شبیه طنزه، چون هردوشون می‌خوان تذکر بدن یعنی دو نفر که قهر میکنن می‌خوان به هم یه تذکرهایی بدن البته بعید می‌دونم این تذکر‌ها اثر کنه»
وقتی خرخون اینجوری لفظ قلم حرف زد بقیه بچه‌ها از سر مسخره یا از سر تحسین و حسادت یه " اُ "-ِ کش دار سر دادن اما آقای تفقدی گفت«احسنت نظرخیلی خوبی بود»
بعد نوبت پرپشت ترین سیبیل کلاس- سعید - شد
« آقا آخر این داستان ِمیگه دعوا نمک زندگی زن وشوهره، خب این نمک زندگی اگه باعث قهر بشه تنها راهکار آشتی شیکر زندگیه»
معلم سوال گونه گفت «شِکر زندگی؟!»
سعید ادامه داد« آقا شیکر زندگی دیگه»
بعد یواش یواش دوزاری همه افتاد و همگی خندیدن؛ بعد یکی دیگه ازون ته گفت
-«استاد ما یه جایی خوندیم احتمال قهر زن و شوهرها تو دوران عادت ماهانگی زن‌ها بیشتره»
یکی دیگه جواب داد « شیطون کجا خوندی؟!»
بعد یکی دیگه گفت « استاد این حسین عباسی هنوز به بلوغ نرسیده‌ها!»
همگی زدن زیر خنده
آقای تفقدی هم ادامه داد « بچه‌ها جنبه داشته باشید و بعد اشاره کرد به مهدی دانلود و گفت شما چی؟»
مهدی هم جواب داد«آخرین بار وقتی بابا مامانمون قهر کردن یه شیش ساعتی هندزفری تو گوشمون بود و یکسره گیپسی کینگ گوش دادیم»
- « وقتی پدر مادرها قهر می‌کنن باید بی خیالی سیر کرد»
- «آقا تو این وضع اصلا نمیشه لای کتاب رو باز کرد اصلا نمیشه درس خوند»
بعد سیاوش قمیشی کلاس خیلی باوقار ادامه داد «آقا درسته که می‌گن سکوت به آدم آرامش میده اما سکوتی که بعد از قهر شدن پدر مادرها تو خونه حاکم میشه بدترین دشمن آرامشه بد جور خونه رو دلگیر می‌کنه!»
آقای تفقدی ازین نظر خیلی خوشش اومد و گفت «بچه‌ها برای ایشون یه دست بزنید» بچه‌ها هم از خدا خواسته، نه برای سیاوش، فقط برای تخلیه خودشون شروع کردن به جیغ و هوار و کف زدن؛ آقای تفقدی با کوبیدن رو تریبون سعی در ساکت کردن بچه‌ها رو داشت و بعد نگاهی به ساعتش کرد و بعد از رو کرد به ریش دار کلاسمون،وحید و گفت
«اصلا شخصی که این بحث رو بین ما راه انداخت خودش چیزی نگفت»
بچه‌ها همگی رو کردن به سمت وحید
ریش دار کلاس بعد از کمی مکث گفت
«چی بگیم آقا...ننه بابای ما آخرین قهرشون تو دادگاه بود»
صدای زنگ مدرسه به صدا در آمد

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://alborz.hozehonari.ir/s/L9LUVBW

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: alborz.hozehonari.ir