حوزه هنری البرز
← همه اخبار
داستان "پیله های علف"

داستان "پیله های علف"

۶ مهر ۱۳۹۱کد خبر: 150969۱

داستان پیله های علف نوشته معصومه قیطاسی، نقد شده در کارگاه داستان

روز قبل باران باریده بود. درخت گردو وبرگهای سبز مو ، روی نیمی از ایوان سایه انداخته بود. سلطان با دیدن قوچ پربار که یک وری وسط حیاط افتاده بود، تشت لباس از دست نحیفش رها شد. دو دستی به سرش کوبید. هوارکشید.

- الهی تیر غیب بخوره بند دلتون، الهی دامنتون باز نشه به خوشی، ببین چه به روز قوچم آوردند. آخر این سرمایه یتیم هاچه کاربه کار شما داشت. من بی سایه و بی مرد، سرم به زندگیمه و شکم اینا. آخه چقدر می خواین چوب لای چرخ زندگیم بزارین. خدایا چه قدر صبر داری؟ چقدر؟

نسیمی وزید و توی حیاط ولو شد. لباسهای روی طناب ایوان هم تکان خوردند. از آن ور دیوار، کبلایی روی آخرین پله نردبان سر بالا آورد. ننه خدیجه لبه دیوار نشسته بود ومشغول چیدن برگ مو بود. گره روسری اش رامحکم کرد.پرسید. .

- چه شده سلطان؟ هوار می زنی؟ صدایت تا ده بالا وده پایین هم می رود..

- دیگر می خواستی چه شود؟ مگر قوچم را نمی بینی وسط حیاط. همه دار و ندارم را به نیستی کشاندند. آخر با کشتن این قوچ چه گیرتان آمد از خدا بیخبر ها؟

کبلایی کلاه از سر برداشت. لب سیاهش را باز کرد تا حرف بزند. ننه خدیجه مهلت نداد.

- گفت: «خدا نیست و نابودشان کند. شیون نکن عباس هول می کند. بهشت و جهنم همین دنیاس. دلت قرص باشد که خدا حق وحسابشان را می گذاره کف دستشان. ضربه به تو زدن، که مردی نیست. به جان فرزندم خدا زمین گیرشان می کند.».

کبلایی پایش را روی پله جا به جا کرد وگفت: «فرزندعلی تو اجباریه. جونشو با نفرین قسم نخور. راهش دوره وجانش پرخطر.» سیگاری گیراند. همراه با دودی که از دهانش خارج می شد. گفت: «راست می گوید ننه خدیجه شیون نکن. بچه می ترسد. بچه هفت هشت ساله مگر دلش چه قدره؟ می ترکه ها؟»

بعد پشتش را به باد داد. سرش را خاراند و کلاهش را به سر گذاشت. عباس کنار باغچه طبق معمول روی خاک وخُل دراز کشیده بود و خروس سوخته ای با خالهای سیاه را روی سینه گذاشته بود. تاج و نوکش را می کشید و قاه قاه می خندید.کبلایی صدایش را درهوا رها کرد.

-اُوووهووووی عباس نمی خوای دست از سر حیوان زبان بسته برداری. ولش کن... نَه... اَهَهَهَه. بزارببینیم چه بلایی سرتان هوارشده نَه...

تسبیحش را پرت کرد. الله اکبری گفت وروکرد به سلطان. با همان صدای بلند گفت: «خودت چه فکر می کنی باجی سلطان. خودت دوست و دشمنت را می¬شناسی.» ننه خدیجه مهلت به سلطان نداد. از شاخه¬ی بالای سرش یک برگ مو کند. در دهانش گذاشت. گفت: «کبلایی خواستی لال از دنیا نری؟ آخر این هم حرفی است که میزنی. دشمن که رو نشان نمی دهد. بعدش هم آوازه زبر وزرنگی وزحمت کشی باجی سلطان تا دَه پارچه اینور و دَه پارچه آنور پیچیده. یه تنه پا به پای مردا، چه سرجالیز چه تو باغ کار کرده. فصل درست کردن شیره وساعت آبهم که دیگه هیچی. چطور بدانه کدومشون نامردی کردن. باز نشستی بالا منبر نطقت باز شد.»

- باز من حرف زدم زن. شدم پاسوز حرف خودم. دِ آخه اگه دشمن نداره کی قوچ به این بزرگی و پرواری رو نفله کرده ها؟باجی سلطان خاری شده تو چش اونایی که بویی از مردی و مردانگی نبردن. مگه نمی گی پا به پای مرداس ولب وانمی کنه. خیلی ها دلشون می خواد باجی سلطان عِز وچِز کنه. من می دونم تو ده خودمون وده بالا چه خبره. نمی شه که بیام همه چیز و بزارم کف دستت که زن. اوقاتم تلخ شده تو تلخ ترش نکن. نَه.

سلطان جثه نحیفش راهمزمان با پاک کردن عرق صورتش تکانی داد. گفت:«سر من مرافه نکنید تورا به خدا. کبلایی هم بیراه نمی گه خدیجه.کاش امروز پام می شکست. برای شسشتن لباس چرکها لب رودخانه نمی رفتم. سبیه ناخوش بود. ترسیدم دختره بره لب رودخانه، ضعف بمونه تو جونش فردا نتونه جلو شوهر قدراست کنه. همش تقصیر عباسه. گوش به حرف نمی ده دو روز لباس نشوریم، روهم تلنبار می شه. مچ سبیه هم جون نداره که. چش چرخوندن ببینن کی می رم بیرون. دیگه خستم کردن. آتیش به حلقم ریختن. پری روز پسرای کرمعلی عباس رو برده بودن کوه ورهاش کرده بودن. شب از نیمه گذشته بود که اومد. با چوب افتادم به جانش. شب تا صبح بالای سرش نشستم. مالشش دادم. بچه¬ام زیادی شیطانه... تو بگو خدیجه چه کنم؟ نان خشک به آب زدم کردم تو حلق دو یتیمم. سه روز پیش که نبودید رفتم «یِنگی باغ» نوبت آبم بود. هر چه نشستم آب نیامد. رفتم پیچ باغ نشستم. باز خبری نشد. آخر راستِ دماغم را گرفتم. تا باغ کرمعلی رفتم. می دانی چه دیدم؟»

- چه دیدی سلطان ؟

- دیدم آن از خدا بیخبر کرمعلی را می گویم. آب را ول کرده تو شیار باغ. لم داده به کُپه خاک. چپق آخر زندگیش را آتش می زند. از غیظ چوب دستی راخیساندم. چنان کشیدم به غلنجش که جستی زد و بلند شد ایستاد. انگار نه انگار که پای چلاقش شل است ولنگ می زند.

- هفته ای دوبار نوبت آب داره، بازهم حرص مال تورا می خورد؟ واه واه واه.

خدیجه از روی دیوار سنگ نازک و باریکی را کند و در دهانش گذاشت. با دندانهای نیمه شکسته اش خِرپ خِرپ صدا درآورد. ادامه داد.

- سلطان ،همان شش سال پیش بعد از سالگرد خدا بیامرز صفرعلی، گفتم بگذار سایه مردی بالای سرت باشد. خانمی کن. راحت بخور بچه هایت را بزرگ کن. گوش ندادی. مگه چقدر صبر داری زن. یک تنه از پس همه کارها بر بیایی. مگه برادر شوهرت نبود که می خواست قبل از رفتن به جنگ برای تو شوهری کند وبرای بچه های برادرِ شهیدش پدری، اما قبول نکردی.

سلطان دستش را در هوا چرخاند و با غیظ گفت:« دوست نداشتم مرد دیگری داشته باشم. و بچه هایم زیر دست ناپدری بزرگ شوند. بدکردم. خودم شدم مرد خودم. نگذاشته ام خارو خاشاک به پایشان برود. سفره ام سه ساله پرنعمت شده. بعد از شهادت صفر، احد برادرش برا بار چندم اومد. گفت: «فقط اسمم بالای سرتان باشد وخرجتان را بفرستم.» گفتم: «نه. پَرتمبانم را به کمرم زدم و بیل به دست بالا اومدم. با چه بدبختی این قوچ را گرفتم.»

کبلایی خال بزرگ روی دماغش را خاراند. گفت: «حالا خودت را دل نگران نکن نَه، کاری که شده. شیون کنی قوچت زنده می شود؟» سلطان سنجاق روسری گل دارش را محکم کرد .دستش را روی دستش زد وگفت: «نمی خواهم ایمانم را به آتش بهتان و غیبت بسوزانم. فردا قراره تو یه متر جا بخوابانند.»

خروس شروع به سروصدا کرد . پرید روی پرچین باغچه. عباس هم به دنبالش. دمش را گرفت وکشید. خروس قوق قوق قوق به را انداخته بود که سلطان تشر رفت. سنگی کوچک برداشت . سمتش پرتاب کرد. گفت: «ذلیل شده ولش کن یه روز خوش ازدستت ندارم. سبیه اُوهوی سبیه. کجایی ننه جان؟ مگر با تو نیستم سبیه؟» صدایی آرام از پستوی خانه آمد. «ها ننه جان آمدم.» سبیه کمر بسته ورنگ ورو رفته کنار پرچین ایوان ایستاد.

- ها ننه جان بگو.

- یه چیکه آب بیار گلوم خشکید. .

- ننه جان فدای سرت، اینقد آه وناله نکن. دودش تو چشم خودمون می ره ها. حالا قوچمون مرده که مرده. تنت سلامت. بازم می خریم.

- آه و ناله نکنم. سر این قوچ چه مزمت ها که نکشیدم. از شکمم زدم. پول جمع کردم. بهتان پشت بهتان به من زدند،که سلطان از کجا این پول را آورده؟ زن مرد مُرده را چه به خرید قوچ. چه لقمه ها که نخوردم. چه شبها که چشمم به خواب گرم نشد، نخ ریسیدم. کلوخ جالیز شد بالش سرم. یک دست نخ ریسیدم یک دست باغ آب دادم. ای سبیه جان ولم کن ننه. لیوان رو بده من. دردامو نشکاف بزار بمونه تو دلم.

- دستی به لبش کشید به طوری که سفیدی گوشه لبش پاک شد. قلپ قلپ لیوان آب را سر کشید. - جیگرم خنک شد. سفید بخت بشی ننه جان.

عباس حسابی حوصله خروس خالدار و مرغ وجوجه هاشان را سربرده بود. بالاخره خروس از دستش فرار کرد و پرید روی دیوار ننه خدیجه. عباس دوید نردبان بیاورد. سلطان گفت:« برو خانه دکتر برات کتاب بخونه. بلکه عاقل بشی. برو.»

قوچ یک وری خوابیده بود. شاخش داخل چاله پر از گل وشل رفته بود. سلطان ساکت شده بود. یک لحظه چشم از او برنمی داشت.کبلایی و ننه خدیجه پایین رفته بودند.

یک دفعه سبیه که جلوی ایوان نشسته بود جیغ زد. گفت:« ننه نگاه کن شکمش بالا وپایین می رود نگاه کن. ببین.»

پابرهنه دوید کنار قوچ. سلطان هم سراسیمه دوید زانوهایش را داخل گِل وشِل به زمین زد . دستش را روی شکم قوچ گذاشت. با صدای بلند گفت:« ها ننه انگار انگار زنده است. بزار ببینم.»

کمی ورانداز کرد. تکانش داد. سبیه رفته بود چادرش را سر کند به دنبال دکتر ترابی برود.

... دکتر روی دوپا نشست. بعد از معاینه گفت «خانم سلطان قوچ مسموم شده بوده. سمی که نامش «چَره» لابه لای علف های تازه پیله می بنده. پیله نرمی داره. چطور بگم مثل کاهه. لابه لای علف ها استتار می کنه، تا دوسه ساعت حیوان رو بیهوش می کنه.» سبیه و سلطان آرام عقب رفتند. نفسی بلند کشیدند. روی پله نشستند. زل زدند به دکتر که هنوز داشت درمورد علف ها توضیح می داد. سبیه آرام گفت:«نگفتم ننه ناله نفرین نکن.»

- ساکت شو ننه، ببینم دکتر چه می گه. ولی دکتر جان علف تازه امروز در خانه نداشتیم. نه صحرا رفته بودم نه قوچ را برده بودم باغ وصحرا.

- چرا همین چندساعت پیش عباس با قوچ و دو تا پسرای آقا کرمعلی ده پایین بودند. عباس سوار قوچ بود. دعوایش کردم. داشتم از گاوداری آقا کرمعلی می آمدم دیدمشان.

- دو تا صغیر کرمعلی کبریت شدند تا زندگیم و آتش بزنند. بچه که بی صاحاب بزرگ شد. بی بوته می شه. برم دنبال عباس. باز نرفته باشه پیش اون دوتا یتیم مونده کرمعلی.

معصومه قیطاسی

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://alborz.hozehonari.ir/s/97BHXJM

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: alborz.hozehonari.ir