حوزه هنری البرز
← همه اخبار
اهل کاشانم ...

اهل کاشانم ...

۱۵ مهر ۱۳۹۱کد خبر: 150992۲

یادداشتی کوچک در وصف بزرگی‌های سهراب به بهانه‌ی 15 مهر سالروز آمدنش در میان ما

سهراب سپهری؛ حوزه هنری استان البرز اهل کاشانم اما

شهر من کاشان نیست

"من کاشی‌ام اما در قم متولد شدم. شناسنامه‌ام اشتباه است. مادرم می‌داند که من روز چاردهم مهر به دنیا آمده‌ام، درست سر ساعت 12. مادرم صدای اذان را می‌شنیده است. "

در کاشان بود که تماشا را آموخت و نگاه کرد به هر آنچه دیدنی بود. به تمامی دنیا. و لمس کرد پوست درخت را، دیوار کاهگلی را و نبض زمین را گرفت. و ذهنش را شستشو داد لب آبی در گلستانه.

نقاشی می‌کرد. رنگ را دوست می‌داشت. شعر می‌گفت و خودش می‌گوید مشفق کاشانی بود که دستش را گرفت و شاعرش کرد. کلمه را می‌فهمید و کاغذ را حرمت می‌گذاشت.

شب یک دهکده را وزن می‌کرد و به ما نیز می‌گفت. در سفری به آن سوی شب، ما را همراه خود می‌برد. قایقی به آّب می‌انداخت و پاروزنان از فسون سحر انگیز پری‌ها ردمان می‌کرد.

از تاریکی‌ها گذرمان داد و به روشنایی رساندمان. یاد داد که پلک‌هایمان را بتکانیم، چشم‌هایمان را بشوییم و جور دیگری، زیستن را نظاره کنیم.

در این سفر، تنهایی را تجربه کردیم، زیر باران خیس شدیم، فکر کردیم، اندوه را ارج نهادیم، بی‌خیال نشستیم و گوش دادیم به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور، باد را شنیدیم، غوطه‌ور شدیم در افسون گل سرخ، از اصطکاک فلزات گریختیم، تنی زدیم به آب که همین نزدیکی است، دویدیم تا ته بودن، نیایش کردیم و به هر بوته خاری، در لب هر مردابی به نماز رفتیم.

مردمان را دیدیم، شهرها را دیدیم، نور و ظلمت را دیدیم و در نهایت، دچار شدیم.

دچار یعنی؟
عاشق
و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد.

دنیا در شعر او لطیف بود و حتی پاسبان‌ها نیز آنجا شاعر بودند. لطافت و آرامش دنیای اشعار او، نه از آن نظر بود که سهراب به پیرامون خود و حوادث تلخ و ناگوار دورانش، بی اعتنا بود. بلکه از آن رو بود که زیبایی‌ها و دلخواه مطلوب را دوباره به ما نشان بدهد و آن حس خفته در اعماق روحمان و آن پاکی بی آلایشی که آن گونه زاده شدیم، بیدار کند و ما را در برابر خودمان قرار دهد. چنان چه خودش می‌گوید:
"من هزارها گرسنه در خاک هند دیده ام. و هیچ وقت از گرسنگی حرف نزده‌ام. نه، هیچ وقت. ولی هر وقت رفته‌ام از گلی حرف بزنم دهانم گس شده است. گرسنگی هندی سبک دهانم را عوض کرده است. و من دِین خود را ادا کرده ام."

سهراب، به جستجوی آن گمشده‌ی انسانی در میانه‌ی آشوب‌ها و ناراحتی‌ها می‌پردازد. در مقابل فضاهای سیاه و مایوس کننده اشعار دوستانش، دشتی پر شقایق و کوهی بلند و جویباری زلال پیش روی انسان می‌نهد. و به ما تلنگر می‌زند که چشم را باز کنید

آیتی بهتر از این می‌خواهید؟
و ما را به خویشتن خویش فرا می‌خواند، تا خدا را بیابیم.

در شعر سهراب، عینیات و ذهنیات به هم می‌آمیزد و ما زندگی را از دریچه ذهن سهراب می‌بینیم. و آن هنگام است که اشیای ساده و حوادث ملموس که در منظر ما آن قدر عادی شده اند که به چشم نمی آیند، جان می‌گیرند و توجه و تفکر ما را بر می‌انگیزند.

از ویژگی‌های شعر سهراب، فراگیر بودن آن است و از این رو در بین اقشار مختلف مردم جای خود را بازکرده که زبانی ساده و روان دارد. زبانی عاری از جابجایی‌های مرسوم ارکان جمله در شعر سنتی. و این نزدیک بودن زبانش به طبیعت کلام و حرف زدن عامیانه مردم، برخی ابیات او را به ضرب المثل تبدیل کرده و حتی بر زبان عوام جاری ساخته است. همانند:

مرد بقال از من پرسید: چند من خربزه می‌خواهی؟
من از او پرسیدم: دل خوش سیری چند؟

و در پشت سادگی کلام سهراب، انسانی فرهیخته، فیلسوف و دانا نشسته است که در" اتاق آبی" رخ می‌نماید. او در گذر از این پیچیدگی‌ها به سادگی می‌رسد و ما را نیز به آن دعوت می‌کند:

ساده باشیم
چه در باجه یک بانک، چه در زیر درخت

از دیگر خصوصیات اشعار سهراب، موسیقی بی نظیر کلمات است که به خصوص در "شرق اندوه" خودنمایی می‌کند. و ما را به یاد اشعار آهنگین مولانا می‌اندازد. در "شرق اندوه" واژه‌ها به رقص در می‌آیند و با ضرباهنگی بیخودانه در مقابل چشمان ما چرخ می‌خورند.

صبحی سر زد، مرغی پر زد، یک شاخه شکست، خاموشی هست

در اشعار سهراب، تاریخ، زمان و مکان جایگاهی ندارد بلکه این انسان است که با تمام خودش در بیت‌های سهراب، جاریست. انسانی که پایبند زمان و مکانی خاص نیست و از ابتدای خلقت تا انتهای آفرینش، روحی یکسان و دردها و شوق‌های یکسانی دارد.

و در انتها سهراب به ما نوید صبح را می‌دهد. نوید روزی که دیگر "بهای گل را در پای آن نمی نویسند و خروس را پیش از سپیده دم سر نمی برند. "

برای رسیدن به آن روز، سهراب می‌کوشد به ما نگاه کردن بیاموزد که راه بازگشت به مبدا و درک آفرینش است. و خالصانه پند می‌دهد:

"کتابِ چه؟ نقاشی چه؟ هنر چه؟ به این آفتاب نگر. خود را در آبی آسمان گم کن. تراوش ابدیت را بشنو."
آری، در انتهای اشعار سهراب "باید کتاب را بست / باید بلند شد و در امتداد وقت قدم زد ."

اعظم شهیدی

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://alborz.hozehonari.ir/s/98M2MZF

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: alborz.hozehonari.ir