حوزه هنری البرز
← همه اخبار
استنلی و داستان هایش

استنلی و داستان هایش

۲۴ فروردین ۱۳۹۲کد خبر: 151074۱

یادداشتی بر مجموعه 4 جلدی «ماجراهای استنلی» نوشته جف براون- بخش دوم

 ساختار کلاسیک و فرم داستانی واحد
نویسنده در هر چهار کتاب از یک نوع شیوه ی روایت و ساختاری واحد استفاده کرده است؛ به طوری که منهای نوع وقایع، شکل و فرم داستان ها بسیار مشابه است. تشابهات زیادی را می توان در چهار کتاب مورد بحث برشمرد و این موضوع فی نفسه خوب یا بد نیست. در تحلیل این تشابهات می توان حتی گفت؛ نمود یک ساختار و فرم واحد و نیز تشابهات معنایی و اِلمان های مفهومی همسان در یک مجموعه می تواند از محاسن آن مجموعه محسوب شود. حال برای شفاف تر شدن مبحث به بررسی ساختار داستان ها می پردازیم.
ساختار داستانی واحدی که نویسنده برای کتاب های اش انتخاب کرده، در واقع ساختاری کلاسیک است و به جرات می توان گفت تمام آثار داستانی و نمایشی در اعصار گذشته از این نوع ساختار بهره برده اند. داستان از نقطه ای شروع می شود، فضاسازی شکل می گیرد، اتفاق و گره اصلی داستان جلوه گر می شود، خرده اتفاقات فرعی نیز رخ می دهد و سرانجام داستان افول می کند و همه چیز در پایان به خوبی و خوشی تمام می شود. مخاطب نیز پیامی اخلاقی از کلیت داستان به ارمغان می برد.
این ساختار کلاسیک مبنای کار بسیاری از داستان ها بوده و در نوع خود بسیار هم جذاب است. از آنجا که این داستان صرفا یک اثر کودکانه است و در کلیت خود هم می تواند «شخصیت محور»ی داشته باشد و هم «اتفاق محور»ی؛ سزاوار است که بگوییم، فرم و شکلِ انتخاب شده برای پرداخت داستان، بهترین روش ممکن برای آن است و هر ساختار دیگری نمی توانست ماجراهای استنلی را به این خوبی بازگو کند و به تصویر کشد. اصولا ساختارهای داستانی نوین برای مخاطب کودک و نوجوان نمی تواند متناسب با ذهنیت ساده و سرراست این مخاطبان باشد و همان طور که اشاره شد بیشتر آثار داستانی و درام کودکان به این روش نگارش یافته است.
در آغاز چهار کتاب حادثه ای رخ می دهد و تعادل عادی داستان را بر هم می زند و به دنبال آن خرده اتفاقاتی برای استنلی بوجود می آید که همه در جهت پیام داستان منظم شده اند و پیام کلی این چهار کتاب آن است که در کتاب آخر صفحه 47 آقای لمبچاپ بدان اشاره دارد:«خیلی وقت ها اتفاق هایی می افتد که به نظر دلیل خاصی ندارد، بعد اتفاق دیگری می افتد، که ناگهان معلوم می شود به چه دلیل آن اتفاق اول افتاده است.» پس از اینکه استنلی از امکانی که برایش بوجود آمده برای کمک به دیگران استفاده می کند سرانجام داستان سیر نزولی اش را طی می کند و با ناراحتی استنلی و خانواده اش از وضعیت پیش آمده و سپس حل و فصل ماجرا با یک اتقاق ساده، داستان پایان می پذیرد.
نوع شکل گیری وقایع پیرنگ داستان و شیوه ی روایت در ماجراهای استنلی به گونه ای است که گویی نویسنده سعی داشته است که با روایت مستمر و پشت سرهم وقایع، به یک ساختارمنضبط و نظام مند برسد؛ ساختاری که اتفاق های داستانی را سریع، دقیق و حساب شده، یکی پس از دیگری به اسکلت بندی داستان پیوند می دهد. این روش شکل دهی داستان، در بسیاری از آثار اتفاق افتاده است ولی فقط در نمونه های کمی موشکافانه وموفق از آب درآمده است.
اما آنچه که در این باره مطرح است و به نوعی می تواند به ساز و کار داستانی لطمه بزند گاهی استفاده از اطناب و زیاده گویی در شکل دهی پیرنگ و به عبارتی شاخ و برگ دادن به داستان است. به نظر می رسد نویسنده ی داستان از بازی دادن شخصیت و موقعیت فانتزی اش لذت برده و تا حدودی هیجان زده شده است؛ به همین دلیل با رهاسازی تخیل نامحدود خویش اجازه داده است که داستان اندکی افسارگسیخته پیشروی کند و شاید دلیل اصلی اطناب در متن و نتیجتا در ساختار داستان، همین موضوع باشد. در این رابطه رجوع می کنیم به چند خرده روایت از داستان:
• «حالا وقتی در اتاقی بسته بود، می توانست روی زمین دراز بکشد و از زیر در وارد اتاق بشود.»
• «روز بعد خانم و آقای لمبچاپ استنلی را همراه ساندویچ تخم مرغ و جعبه ی مسواک پر از شیر توی پاکت گذاشتند و او را انداختند توی صندوق پست نزدیک خانه شان.»
• «استنلی که حالا بادبادک شده بود رفت بالا و بالا و بالاتر...او می دانست چطوری باید توی باد بالا برود. باید رو به روی باد قرار می گرفت.»
• «استنلی فوری همه چیز را فهمید؛ پس این ها دزدها هستند، آنها یک در مخفی دارند که از بیرون به موزه راه دارد! برای همین است که تا حالا هیچ وقت گیر نیفتاده اند. امشب هم آمده اند تا گران ترین نقاشی دنیا را بدزدند. استنلی آرام در قاب عکس ایستاد و گوش هایش را تیز کرد»
• «یکی از پلیس ها جلو آمد . پرسید: خانم چی شده؟ نکند یویوتان لای میله ها گیر کرده، هان؟ خانم لمبچاپ گفت: نخیر، من یویو بازی نمی کنم، اگر حتما باید بدانید می گویم پسرم به این بند وصل است. آن یکی پلیس گفت: هری، بگیریمش، این خانم دیوانه است. همین موقع از ته چاله استنلی فریاد کشید: هورا. خانم لمبچاپ بند را بالا کشید تا استنلی بالا آمد. وقتی چشمش به انگشتر افتاد گفت: آفرین استنلی!»
همانطور که مشاهده می شود، فقط در کتاب اول، انبوه موقعیت ها و زیاده روی دربازی گرفتن از صاف بودن شخصیت اصلی داستان، حوصله ها را سر می برد و در واقع تعلیق طولانی داستان برای مخاطبینی که دوست دارند به سرعت چرایی و چیستی ماجراها را دریابند اندکی نا به جا ارزیابی می شود. باید فراموش نکنیم این داستان را کودکانی خواهند خواند که با توجه به فطرت و طبیعت شان، فوق العاده کنجکاو و کم حوصله اند. در همین رابطه می توان به نقش ناچیز استفاده از شخصیت دکتر دان اشاره نمود یا برخی مدرسه رفتن های بی مورد و اضافه، که فقط حجم داستان را افزابش داده است و حذف آنها خللی در روند ساختاری و محتوایی داستان وارد نمی کند. بارگاس یوسا درمقاله ای با عنوان، ساختارشناسی اندیشه و واژه، در رابطه با ارزش کلمات چنین می گوید:«...این آیین واژه ها است که گاه تک و تنها متن را نزول می دهند، گاهی، فقدان تنها یک واژه سبب می شود مجموعه و کلکسیون واژه ها گنگ و بی مصرف به نظر بیاید و هموست که بسیار اوقات، متن های بزرگ و حماسی را تصویر کرده است...»

علی خانمرادی

ادامه دارد...


اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://alborz.hozehonari.ir/s/XSXTYDV

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: alborz.hozehonari.ir