حوزه هنری البرز
← همه اخبار
استنلی و داستان هایش

استنلی و داستان هایش

۱۸ فروردین ۱۳۹۲کد خبر: 151073۳

یادداشتی بر مجموعه 4 جلدی «ماجراهای استنلی» نوشته جف براون- بخش اول

مقدمه:
مجموعه ی 4 جلدی داستان های استنلی توسط جف براون نگارش یافته و توسط پروین جلوه نژاد ترجمه شده و در پاییز 1390 به چاپ رسیده است. در مورد این مجموعه چهار جلدی باید گفت، مجموعه ای تخیلی و کودکانه است که خواندنش برای هر نسلی می تواند شیرین باشد.
عنوان های 4 گانه ی این کتاب ها به این ترتیب است:
• استنلی صاف می شود
• استنلی وچراغ جادو
• استنلی نامرئی می شود
• استنلی دوباره صاف می شود
در این نوشتار نگاهی تحلیلی بر این مجموعه کتاب های داستانی کودک و نوجوان خواهیم داشت و ابعاد و مولفه های ساختاری و محتوایی آثار را مورد بررسی و نقد قرار می دهیم. در نقد و بررسی چنین مجموعه های چند جلدی و مجزایی، شایسته تر آن است که ابتدا مروری داشته باشیم بر خلاصه و چکیده ی داستان ها، سپس بنشینیم به قضاوت و بحث.

استنلی صاف می شود
استنلی شخصیت اصلی داستان های این مجموعه پسری است که در خانواده ای چهارنفری به همراه تنها برادرش آرتور و پدر و مادرش زندگی می کند. استنلی در داستان هایش، هر بار با یک ماجرای عجیب مواجه می شود که در کتاب اول این ماجرا با افتادن یک تابلو اعلانات سنگین روی او شروع می شود که موجب می شود استنلی مانند یک ورقه صاف و بدون حجم شود.
خانواده ی آقای لمبچاپ – همان پدر استنلی، او را نزد پزشک می برند اما پزشک اعتراف می کند که نمی تواند نوع بیماری استنلی را تشخیص دهد و او همانطور صاف باقی می ماند.
در مدتی که استنلی تجربه ی صاف بودن را سپری می کند در می یابد که این روش زندگی چندان هم غم انگیز و ناراحت کننده نیست؛ چرا که حالا او می توانست حتی از زیر دری که قفل شده است عبور کند و در جاهایی که هیچکس نمی تواند وارد شود او می توانست برود و بسیاری از مشکلات را حل کند. وقتی دوست استنلی او را به سفر دوری دعوت می کند برای اینکه هزینه ی بلیط هواپیما بسیار زیاد می شود و پرداخت آن برای خانواده لمپچاپ سخت است، آنها تصمیم عجیبی می گیرند.
آنها استنلی را در پاکت پستی قرار می دهند و او را با مبلغ کمی به آن سفر دور می فرستند.
بعد از مدتی که استنلی در دستگیری دزدان موزه کمک می کند و از موقعیت و حالت غیرعادی اش بسیار استفاده می کند، کم کم از آن وضعیت خسته می شود و بعضی ها هم او را دست می اندازند.
در پایان داستان، آرتور برادر استنلی فکری به ذهنش می رسد و به وسیله ی یک تلمبه او را باد می کند و او دوباره به حالت اصلی اش باز می گردد.

استنلی و چراغ جادو
این داستان همان طور که از عنوان اش می توان فهمید با الهام از قصه ی معروف علاءالدین و چراغ جادو - از جمله قصه های کهن هزار و یک شب، نوشته شده است.
در مقدمه ی داستان، راوی قصه ی چگونه گیر افتادن غول افسانه ای یا به قول خودش جن، درون یک چراغ را نقل می کند و می گوید اسم آن جن شاهزاده هاراز است و به خاطر اینکه از قدرت هایش برای انجام کارهای بیخود و ناسره استفاده می کرد پادشاه جن ها او را به مدت دو هزار سال در یک چراغ که شبیه قوری است حبس می کند.استنلی و برادرش یک سال بعد از ماجرای صاف شدن اش، توی اتاقشان بودند. آرتور داشت مشق می نوشت و استنلی داشت یک قوری قدیمی را که در ساحل پیدا کرده بود تمیز می کرد که در روز تولد مادرش آن را به او هدیه بدهد. ناگهان دود سیاهی از قوری خارج شد و شاهزاده هاراز ظاهر شد و از کسی که چراغ را تمیز کرده است خواست که هر آرزویی که دارد به زبان آورد تا او برآورده کند.
استنلی و آرتور ابتدا وسیله ای را آرزو می کنند که تمام تکالیف مدرسه شان را انجام دهد و شاهزاده هاراز با ظاهر کردن یک سبد جادویی سخنگو، آرزوی اول استنلی را برآورده کرد.
در آرزوی دوم اش، استنلی یک حیوان خانگی را آرزو کرد که هم آرزوی اش عجیب بود و هم آنچه که ظاهر شد. استنلی دوست داشت به عنوان یک حیوان خانگی یک شیر داشته باشد که در آخرین لحظه تصمیم اش عوض شد و یک فیل خواست. متاسفانه این تداخل دو آرزو و دو حیوان درخواستی منجر به ظاهر شدن موجودی شد که نیم بدن اش شیر و بخش هایی از اندام اش شبیه فیل بود.
روز بعد جن با لباس مبدل به همراه خانواده ی لمبچاپ به پارک می رود و در آنجا از قدرت جادویی اش استفاده می کند و خانم لمپچاپ را به خانمی معروف تبدیل می کند که همه دوست دارند از او امضا بگیرند و در کنارش عکسی داشته باشند.
پس از آن استنلی آرزو می کند برادرش قویترین مرد دنیا بشود و این خواسته هم اجابت می شود و آرزوی بعدی پرواز بود که استنلی و برادرش به همراه شاهزاده هاراز در آسمان پرواز می کنند. در زمانی که در حال پرواز هستند متوجه می شوند در وسط دریا عده ای دزد دارند اموال مسافران یک کشتی را به زور از آنها می گیرند که استنلی و برادر قدرتمندش حساب بدزدها را می رسند.
در بخش پایانی داستان، طبق معمول این نوع داستان ها، همه از وضعیت ناراحت می شوند. آرتور می گوید هیچ بچه ای دیگر با من بازی نمی کند.خانم لمبچاپ هم از زندگی به سبک آدم های مشهور خسته شده و شیرفیل هم که بسیار پرخور و شکمو است و هیچ چیزی شکم اش را پر نمی کند. در همین موقع جن در می یابد که آنها مجموعا می توانند فقط پانزده آرزو داشته باشند که برآورده شود و تا آن موقع هفت آرزویش مستجاب شده بود. برای اینکه همه چیز به حالت اولیه برگردد استنلی باید هفت بار آرزو می کرد و یکی یکی همه چیز را به حالت عادی برمی گرداند.
در پایان استنلی که متوجه شد جن مجبور است دوباره به درون چراغ برگردد و اسیر شود، تصمیم گرفت آرزوی آخرش را برای آزادی شاهزاده هاراز استفاده کند. و به این ترتیب همه چیز به خیر و خوشی پایان یافت.

استنلی نامرئی می شود
در این داستان این بار استنلی و آرتور توی اتاق شان هستند و در یک شب بارانی استنلی در حالی که خوابش نمی برد احساس گرسنگی می کند. آرتور که خوابش گرفته بود با صدای استنلی از خواب بیدار می شود و به او می گوید می تواند از توی کشو کشمش بردارد و بخورد. استنلی جلوی پنجره می ایستد و یک سیب را گاز می زند و بعد مشغول خوردن کشمش می شود. رعد و برق هم با صدای بلندش همه جا را روشن و خاموش می کند.
فردا صبح آرتور داد می زند و پدر و مادرش را صدا می زند و خبر می دهد که استنلی نامرئی شده است. طبق معمول دکتر دان نمی تواند کمکی به آنها بکند و استنلی باید مدتی را نامرئی زندگی کند. آنها تصمیم می گیرند برای اینکه بفهمند استنلی کجاست یک بادکنک به دستش بدهند و بادکنک هر جا باشد استنلی هم آنجاست.
طولی نکشید که گزارشگران خبری موضوع را فهمیدند و عکس و خبر استنلی را در مطبوعات منتشر کردند. روز دیگر خانواده استنلی به پارک رفتند. آنها روی نیمکتی نشسته بودند که استنلی پیست دوچرخه سواری را نگاه کرد و دید پسر کوچولویی به نام بیلی مورد تمسخر سایر دوچرخه سواران قرار گرفته است. تصمیم گرفت به بیلی کمک کند و با گرفتن پشت دوچرخه او و هل دادن اش باعث شد بیلی با سرعت زیاد از همه جلو بزند. همه تعجب کرده بودند حتی خود بیلی هم دقبق نمی دانست چرا سرعتش یکباره زیاد شد. پس از آن ماجرا آنها پسر و دختر جوانی را دیدند که آقای لمبچاپ گفت آن پسر جوان پسر دوستم است و خیلی وقت است برای بیان کردن درخواست ازدواج حجالت می کشد و نمی تواند حرف دلش را به دختر مورد علاقه اش بزند.
استنلی باز تصمیم گرفت به آنها کمک کند و هنگامی که جلو رفت و حرف هایشان را گوش کرد متوجه شد که پسر جوان مدام در مورد وضعیت هوا و موضوعات دیگر حرف می زند و خجالت می کشد حرف اصلی را به زبان آورد. استنلی نزدیکتر می رود و صدایش را شبیه پسر جوان می کند و حرف دل او را به زبان می آورد. دختر جوان نیز خوشحال می شود و استنلی یک بار دیگر از وضعیت نامرئی اش در جهت کمک به دیگران استفاده کرد.
روز بعد از تلوزیون خبر سرقت چندین باره ی بانک را پخش کردند و به مردم هشدار دادند. فردای آن روز استنلی و پدرش به یک بانک رفتند تا پدرش یک چک را وضول کند که استنلی متوجه می شود دزدان بانک به آنجا دستبرد زده اند. بعد از اینکه دزدها وارد ماشین شان می شوند و فرار می کنند کلاه گیس و لباس های زنانه ی خود را عوض می کنند و پول ها و لباس ها را در بشکه های خالی داخل ماشین پنهان می کنند. استنلی تمام این ماجراها را می بیند چون او از همان اول داخل ماشین دزدها رفته بود.
در ادامه راه پلیس جلوی ماشینِ دزدها را می گیرد ولی چون فکر می کنند دزدها دو خانم هستند ابتدا کاری به کارشان ندارند تا اینکه استنلی نامرئی در بشکه ها را باز می کند و پلیس پول ها و لباس های زنانه را می بیند و آنها را دستگیر می کند.
در پایان طبق روال همیشه، استنلی از وضعیت خود ناراحت بود و از آرتور خواست که فکری برایش بکند؛ مثل زمانی که صاف شده بود و او به ذهن اش رسید که با پمپ استنلی را باد کند. آرتور لحظه ی نامرئی شدن استنلی را یادآوری کرد و فهمید هر چه هست مربوط می شود به خوردن خوراکی در معرض رعد و برق و طوفان.
آرتور و خانم و آقای لمبچاپ تصمیم گرفتند یک توفان مصنوعی بسازند و استنلی کارهای آن شب را تکرار کند و سیب و کشمش بخورد و در معرض نور و صدای توفان بایستد. آنها بوسیله ی چراغ قوه و صدای شرشر آب حمام و صدای برخورد قاشق به ماهی تابه توانستند یک توفان مصنوعی بسازند و استنلی بالاخره بعد از خوردن آخرین دانه ی کشمش کم کم ظاهر شد و دیگر نامرئی نبود. خانواده ی لمبچاپ یک ماجرای جالب دیگر را نیز پشت سر گذاشتند.

استنلی دوباره صاف می شود
در آخرین کتاب این مجموعه اتفاق جالبی می افتد و استنلی دوباره صاف می شود؛ این بار بر اثر برخورد توپ تنیس به او و برخورد شانه اش به قفسه ی کتابخانه!
ابتدا آرتور سعی می کند مثل دفعه پیش به وسیله ی پمپ، استنلی را باد کند ولی تلاش او بی فایده است. سپس پدر و مادرشان را در جریان می گذارند و راه حل آنها مثل همیشه دکتر دان است. دکتر دان طبق معمول نمیتواند برای معالجه ی استنلی کاری انجام دهد ولی دست کم اینبار با مراجعه به کتاب بیماریهای خاص میتواند نوع بیماری استنلی را تشخیص دهد.

دکتر دان اشاره میکند که بیماری صاف شدن بخاطر برخورد و فشاری که همزمان به دو نقطه ی بدن وارد میشود به وجود میآید. اسم بیماری هم (م.ش.ا) است که مربوط به استخوان بندی و مرحله ی شکل گرفتن آن است.
یکشنبه صبح بود که دوست قدیمی آقای لمبچاپ زنگ زد و گفت به استنلی بگویید قرارمان یادش نرود. قرارشان مسابقه ی قایقرانی بادبانی بود که استنلی با وجود صاف بودن اش، سر قول اش ماند و در مسابقه قایقرانی هنگامی که بادبان قایق شان پاره شد نقش بادبان را ایفا کرد و با این کارش باعث شد در مسابقه اول شوند.
چند روز بعد آقای لمبچاپ وارد خانه شد و گفت در مرکز شهر ساختمان هشت طبقه ای را خالی کرده اند و می خواهند آن را خراب کنند و خیلی زود اخبار اعلام کرد که دختر بچه ای زیر آوار گیر افتاده است و نام او اِما است. استنلی گفت او همکلاسی من است. طولی نکشید که نیروهای امداد آمدند و از استنلی تفاضای کمک کردند چرا که او هم حجم نداشت هم وزن.
استنلی به کمک همکلاسی اش رفت و به سختی توانست جان او را نجات دهد و دوباره او تبدیل به یک قهرمان شد. آنجا بود که همه به این نتیجه رسیدند که استنلی دوباره صاف شده بود چون سرنوشت جوری رقم می خورد که او بتواند از صاف بودن اش برای کمک به دیگران استفاده کند و اگر او صاف نبود حالا همکلاسی اش زنده نبود.
در پایان داستان نیز وقتی عکاس مجله ضربه ای آرام به پشت استنلی زد و همزمان آرنج اِما به سینه ی او خورد همه چیز به حالت اولیه اش برگشت و استنلی دوباره گرد شد و همه از این موضوع خوشحال شدند.

علی خانمرادی

ادامه دارد...


اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://alborz.hozehonari.ir/s/SW64AMZ

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: alborz.hozehonari.ir