
ابر صورتی
یادداشتی بر داستان کوتاه «ابر صورتی» نوشته علیرضا محمودی ایرانمهر به قلم بهاره ارشد ریاحی
نوع روایت راوی مرده در مورد سرنوشت باقیمانده ی جسمش، کمی یادآور رمان استخوان های دوست داشتنی ( Lovely Bones ) اثر آلیس سبالد، نویسنده معاصر آمریکایی است که از آن فیلمی سینمایی نیز به همین نام به کارگردانی پیتر جکسون اقتباس شده است.
داستان سرشار از رنگ ها و نمادهای تیره و روشن است. استفاده از رنگ آرامبخش و ملایم صورتی برای ابری که آخرین تصویری است که سربازی در میدان جنگ درحال احتضار می بیند، آشکارترین تضاد مفهومی داستان است؛ پارادوکسی که نشان دهنده ی آرامش درونی سرباز با آن همه آتش و خون و خشونت و زخم و عفونت در جسم و اطرافش است. تضادی که در ادامه داستان بیشتر با آن روبرو می شویم؛ وقتی که با سرباز مرده همراه می شویم تا در میان صحنه های درهم ریختگی اجساد و مخلوط شدن استخوان ها با هم، بقایای جسمش را مانند پازلی کنار هم بچینیم.
تکرار تصاویر به صورت دایره وار، یکی دیگر از ویژ گی های متن است. تصاویری مانند آخرین دیدار راوی با پدر و مادرش در میدان آزادی و دست تکان دادن آن دو برای همه ی سربازان، شروع دایره ای است که با درهم آمیختن و مخلوط شدن استخوان آن سربازها با هم و با استخوان پسرشان، به نوعی، آن وداع را معنادار می کنند. مفهومی که به طور نمادین می توان از این تصاویر برداشت کرد، تلقی شدن تمام سربازان به عنوان پسران تمام پدر و مادرانِ در انتظار است. که در نقطه ی پایانی دایره، به مادر غمگین و تنهائی ختم می شود که تنها دارائی اش، قاب عکس پسر مرده اش است.. پدر و مادری که برای همه ی سربازها دست تکان می دهند و در آخر، پیرزنی تنها که مادر سرباز مرده نیست، ولی برای مرگش می گرید.
کدها و نشانه های دیگری در سیر روایت دیده می شوند؛ کدهایی برای تحریک حواس بینایی و بویایی، مثل نامه، رنگ صورتی و شیشه ی عطر. شاید انتخاب نام پروانه برای شخصیت زن داستان، و کسی که به طور غیر مستقیم باعث اعزام او به جبهه جنگ می شود، نیز سمبولی برای رسیدن به رهایی و آرمش روح او باشد. عشقی پروانه وار و آزاد که با نرسیدن نامه و شیشه ی عطر به معشوق، به پایانی افلاطونی ختم می شود.
در ادامه ی داستان، فراز و فرود های داستانی ما را همراه با سرنوشت بقایای جسد راوی به بینشی عمیق از فجایع و کشتارهای جنگ می رسانند. برای حرکت در این مسیر داستانی، سرنخ هایی به ما داده می شوند، که همانطور که قبلاً اشاره شد، مجموعه ای از اشیاء و رنگ ها و اسامی سمبولیک هستند. مانند؛ انگشتی با انگشتر زرد که به تصادف کنار استخوان های جسد سرباز قرار می گیرد و این انگشتر می تواند همان ناگهان جادویی باشد که سیر و توالی حوادث داستانی را به کلی برای ما تغییر می دهد.
در ادامه شاهد نوعی انقلاب درونی و روحانی برای راوی داستان هستیم، که در اصل مرده است و این سیر و سلوک عرفانی را پس از مرگ خود تجربه می کند؛ در قسمتی از داستان راوی باور ندارد که اسرا روی قبر او پیاز لاله می کارند و معتقد است که او را با سرباز یا درجه داری که مقام بالایی دارد و همه به او احترام می گذارند، اشتباه گرفته اند. و با این سوال در ذهن خود در جدال است که چرا آنها باید به سرباز بی نام و نشانی مثل او احترام بگذارند. این اشتباه ها تا پایان داستان ادامه می یابد و رفته رفته باور پذیری راوی از مقام خودش به عنوان یک روح پاک و آزاد (شهید) بیشتر می شود. این روند اشاره ای دارد به سیر تغییراتی که در تفکرات و اعتقادات راوی رخ می دهد. این سیر و سلوک عرفانی با عزاداری پیرزنی که مادر جوانی است با انگشتر فیروزه، به اوج خود می رسد و به نوعی بیانگر جداشدن از گذشته و رسیدن به عشقی معنوی و روحانی است.
داستان ابر صورتی، داستان تصادفات و جابه جایی هاست؛ نوع نگاه راوی به جنگ، دنیای بدون او و مرگ خودش، همراه با جا به جایی اجزای بدن و استخوان هایش تغییر می کند. مانند زیر و رو شدن قبرش با بیل مکانیکی، اهانت و سرگردانی و گم شدگی استخوان هایش.
در پایان داستان، بقایای جسم اش با دفن شدن در قبری آبرومند با منظره ای زیبا آرام می گیرند، گویا پایانی بر سرگردانی روح او نیز هست؛ ابر صورتی، گل های زرد و پروانه های نارنجی، نمادهایی برای دنیایی رنگی و آرام هستند و در عین حال می توانند کلید هایی برای ایجاد انسجام سیر روایت داستانی نیز باشند؛ ابر صورتی همان ابر صورتی ابتدای داستان است. رنگ زرد گل ها به رنگ انگشتر انگشت جدا شده سربازی است که راوی به نام او دفن شده است. پروانه ها نیز نمادی از عشق زمینی راوی به دختری با همان نام هستند. که راوی، پس از مرگش به او هم می رسد، ولی این رسیدن به معشوق، از جنسی دیگر است.
پرش های فکری راوی به خاطر ترس ها و دغدغه هایش برای سرنوشت بقایای جسم اش، دلتنگی برای پدر و مادرش و نیز نگرانی و کنجکاوی در مورد مکان نامه و عطر، عشق ها و وابستگی های ناکامی را به تصویر می کشد که با مرگ ناتمام مانده اند. دغدغه راوی کم کم از وجود فیزیکی پروانه و پدر و مادرش رها می شود و نثر پر تشویش نیز کمی آرام می گیرد.
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: alborz.hozehonari.ir