
"آخرین راه" نوشته معصومه ابوالحسنی
صدای تلویزیون بیشتر از این نمی گذاشت که بخوابد. ساعت کنار قاب عکسشان پنج بعد از ظهر را نشان میداد...
صدای تلویزیون بیشتر از این نمی گذاشت که بخوابد. ساعت کنار قاب عکسشان پنج بعد از ظهر را نشان میداد.
چقدر ناصر در این عکس قشنگ افتاده بود حتی قشنگتر از او که عروس بود. الان فقط کمی چاقتر شده بود و چند تارموی سفید داشت.چقدر زمان زود گذشته بود. روی تخت نشست و از روی عسلی کنار تخت گیره سرش را برداشت و در حالیکه به سمت اتاق کناری میرفت موهایش را پشت سرش جمع کرد. با تعجب دید که ناصر در اتاق نیست ولی لباسهایش روی جارختی آویزان است با خودش گفت یعنی کجا رفته پس چرا تلویزیونو خاموش نکرده ؟
ریحانه را دید که گوشههال با عروسک و اسباب بازیهایش سرگرم است. دستی یه موهای بافته شده اش کشید، ماچ گنده ای از لپش برداشت و پرسید : دختر خوشملم باباتو ندیدی؟
ریحانه با چشمهایی به رنگ پدرش به او نگاه کرد و گفت فکر کنم رفت تو حیاط مامان !
نسترن به طرف ایوان رفت در را که باز کرد بوی عجیبی به مشامش خورد.سرجایش خشکش زد. دمپاییهایش را پوشید و آرام به سمت انباری رفت. لای در باز بود، ناصر روی چارپایه نشسته و روی چیزی خم شده بود. پشتش به در بود و نسترن را نمی دید، بویی که میآمد جایی برای سوال نمی گذاشت. زن بی اختیار نشست. هنوز دو هفته هم از آخرین باری که شوهرش قول شرف داده بود که به سراغ این کار نرود نگذشته بود. دلش پر از غصه شد. همه ی اینها به اختلاف حسابی که سال گذشته، در شرکت به وجود آمده بود برمی گشت.او برای فرار از اشتباهی که مرتکب شده بود به سراغ آسان ترین راهی که میشناخت رفته بود.
نسترن با لبهایی شل و آویزان به گلدانهای خشک نگاهی کرد دلش میخواست گریه کند ولی انگار چشمه اشکهایش مثل گلدانها خشک شده بود. شلنگ آب را برداشت و شروع به آب دادن به آنها کرد کاش میتوانست با مادرش دردو دل کند آنوقت باید به شکستش اعتراف میکرد مادرش حتما میگفت : مادر چقدر تو گوشت خوندم این پسره برادر معتاد داره بعیدم نیست خودشم بشه عینهو داداشش ؟ پاتو تو یه کفش کردی که نه پسره تحصیل کرده است خودشم حالش از این کارا به هم میخوره ! حالا بکش اون دختر معصوم چه گناهی کرده که به پای اشتباه تو بسوزه.
صدای شرشر آب ناصر را به خودش آورد.اول گاز پیک نیکی را خاموش کرد و وسایل کارش را در کمد انباری جاسازی و مخفی کرد شروع کرد به ور رفتن با وسایل توی انباری و جابجا کردن آنها و بلند پرسید نسترن خانوم روغن موتورو کجا گذاشتی پیداش نمی کنم ؟ و از انباری بیرون آمد زیرپوش رکابی وشلوارک به تن داشت و با دستپاچگی سوالش را تکرار کرد. با هرکلمه ای که به زبان میآورد آن بوی لعنتی را در هوا پخش میکرد. از چشمان زنش که با انزجار به دهانش دوخته شده بود به خود آمد. خوب میدانست که نسترن شامه تیزی دارد. دیگر چیزی نگفت و راهش را به طرف ایوان کج کرد و وارد خانه شد و طولی نکشید که صدای روشن شدن ماشین به گوش نسترن رسید که هنوز شلنگ به دست ایستاده بود. با هر دور پیچاندن شیر آب همه چیز به دور سرش میچرخید. با قدمهایی سنگین از پلهها بالا رفت و داخلهال شد ریحانه را دید که کنار عروسکش به خواب رفته چادرش را ازروی مبل برداشت و روی او انداخت و قطره اشکی که انتظارش را میکشید از گوشه ی چشمش بر عروسک دخترش چکید دیگر چکاری از دستش بر میآمد ؟ النگویی هم برایش باقی نمانده بود که جوابگوی خرج درمان شوهرش باشد. آیا باید میرفت ؟یا به خاطر ریحانه میماند ؟به سر ناصر چه میآمد ؟ در دل عاشقش بود و نمیتوانست خواری او را به چشم ببیند ولی هیچ راه حلی به نظرش نمی رسید. دست و دلش به کار نمی رفت. بی اختیار خود را پشت میز کامپیوتر دید روشنش کرد و مسنجر را باز کرد. وقتی چراغ آدرس حامد را روشن دید به فکر فرو رفت. حامد دوست قدیمی برادرش و دانشجوی روانشناسی بود و همیشه راه حلهای خوبی در آستین داشت و جوان پخته ای به نظر میآمد.
با خود گفت بهتره با اون صحبت کنم هرچی باشه درس همین چیزا رو خونده و میتونه راهنماییم کنه. بر روی آدرس حامد کلیک کرد و در صفحه چت سلام را نوشت. طولی نکشید که جواب سلام حامد با یک آدمک خندان روی صفحه نقش بست
سلام نسترن خانوم چه عجب یاد ما کردید ؟
من که همیشه مزاحم شما میشم
چه مزاحمتی ؟ شما مراحمید.چه خبرا؟ خوبید که انشاا...
بغضی راه گلویش را بسته بود و با انگشتانی لرزان نوشت:
راستشو بخواین نه. خوب نیستم
چرا خدای نکرده مریضی چیزی دارید؟
نه ! فقط یه کم احساس تنهایی میکنم
شما و تنهایی؟ شما که همیشه دوروبرتون پر آدمه
هر کسی که تنهایی رو پر نمی کنه!
شوهرتون که هست.
راستشو بخواین مشکلم با خود اونه !
چه مشکلی؟کاری از دست من برمیاد ؟
نسترن نمی خواست با آبروی ناصر بازی کند اگر خبر به گوش برادرش میرسید چه؟برای همین نوشت:
آقا حامد یه موضوعی باهاش دارم که کلافه ام کرده، نمی دونم چکار کنم ؟ مغزم هنگ کرده! ناصر اونی نیست که میشناختم.
آدمک تعجب با این نوشته روی صفحه ظاهر شد
شما که آوازه دوست داشتنتون همه جا پیچیده بود؟!
نسترن آهی کشید و آرزو کرد ای کاش همه چیز همانطور عاشقانه پیش میرفت و نوشت:
هیچ چیز بدون تغییر باقی نمی مونه!
تا حالا با خودشم در این مورد صحبت کردی؟
اون دیگه درست بشو نیست
بعد از مدتی که به نظر نسترن خیلی طولانی آمد حامد جواب داد:
حالا شوهرت کجاست؟
رفته بیرون خونه نیست
پس تنهایی ؟
تنهای تنها که نه ! دخترم هم خونه است ولی خوابه
نگفتی مشکلت چیه؟ ولی قبل از اینکه مشکلتو بگی باید یه قولی بهم بدی؟
چه قولی ؟
اینکه هر چی من بگم بی چون و چرا گوش بدی و سوال نپرسی، قبوله؟
یعنی چکار کنم ؟
اول قول بده
نسترن مانده بود که چه بگوید
اما... آخه...!
اما و آخه نداره
با ناچاری نوشت:
باشه به قول مامانم عقل دو تا کله بهتر از یکی کار میکنه!
حالا شدی دختر خوب ! برای شروع من و خودتو توی یک جای خلوت که مخصوص خودمون باشه تصور کن
چرا مثلا؟
سوال نکن. فقط تصور کن
باشه دکتر! بالکن خوبه ؟
آره تو بالکن تختم هست ؟
تو بالکن ما که هست
خوب بیا کنار من بشین رو تخت
کنارتون بشینم؟ نمیشه وایسم؟
باید نزدیکم باشی
نمیتونم. ما که به هم محرم نیستیم
الکیه واقعی که نیست حالا دستتو بذار تو دستم
نسترن داغ شدن صورتش را احساس کرد و نوشت:
دیگه داری زیاده روی میکنی مگه تو شوهرمی ؟چقدر احمق بودم که بهت اعتماد کردم
منم میخواستم همینو بفهمی ! چطور کلید قفل دلتو که باید مال شوهرت باشه به من غریبه میدی فقط اگه دستتو بهم بدی نامحرمیم ؟
جریان برق سریعی از مغز نسترن گذشت حامد راست میگفت ناصر شوهرو تکیه گاهش بود که حالا به او احتیاج داشت و باید از او حمایت میکرد ریحانه که چشمهایش را میمالید وارد اتاق شد.نسترن او را در آغوش گرفت. خانواده کوچکش ارزش تحمل سخت ترین مشکلات را داشت باید دوباره و دوباره سعی میکرد.
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: alborz.hozehonari.ir